1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

صدای دلنشین مادر

شروع موضوع توسط amazy212 در ‏16 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. amazy212

    amazy212 elina برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏3 ژوئن 2013
    ارسال ها:
    411
    تشکر شده:
    979
    جنسیت:
    زن
    دیشب خواب پریشونی دیده بودم،داشتم دنبال کتاب تعبیر خواب می گشتم
    که مامان داد زد امیر جام مامان بپر سه تا سنگک بگیر.
    اصلا حوصله نداشتم گفتم مامان من که پریروز نون گرفتم،مامان گفت خب دیروز مهمون داشتیم زود تموم شد.الان هیچی نون نداریم
    گفتم:چرا سنگک؟مگه لواشی چه عیبی داره؟؟
    مامان گفت:میدونی که بابا نون لواش دوست نداره
    گفتم صف سنگک شلوغه،اگه نون میخواید لواش میخرم
    مامان اصرار کرد که سنگک بخرم.مامان عصبانی شد و گفت بس کن تنبلی نکن مامان حالا نیم ساعت بیشتر تو صف واسا
    . . .
    این حرف خیلی عصبانیم کرد،آخه همین یه ساعت پیش حیاط رو شستم،دیروز هم کلی برای خرید بیرون از خونه بودم؛داد زدم من اصا نون وایی نمیرم،هر کاری میخوای بکن!
    داشتم فک میکردم خواهرم بدونه این که کار کنه توی خونه عزیز و محترمه اما من که این همه کمک میکنم باز هم باید این حرف ها و کنایه هارو بشنوم.دیگ به هیچ قیمتی حاظر نبودم برم نونوایی
    حالا مامان مجبور میشه به جای نون برنج درست کنهفاینطوری بهترم هس.با خودم فکر کردم وقتی مامان دوباره بیاد سراغ من به کلی میفتم رو دنده ی لج و اصلا قبول نمیکنم.
    اما یه دفعه صدای در خونه رو شنیدم.اصلا انتظار نداشتم که مامان خودش بره نونوایی؛آخه از صبح ده کیلو سبزی پاک کرده بود.و خیلی کارهای خونه خستش کرده بود.اصلا حقش نبود بعد از اینهمه کار حالا بره نونوایی،راستش پشیمون شدم.کاش اصلا با مامان جر و بحث نکرده بودم و خودم رفته بودم.هنوز هم فرصت بود که برم توی راه پول رو ازش بگیرم و خودم برم نونوایی اما غرورم اجازه نمیداد
    سعی کردم خودم رو بزنم به بیخیالی و مشغول کارهای خودم بشم اما بدجوری اعصابم خورد بود.
    یک ساعت گذشت و از مامان خبری نشد.به موبایلش زنگ زدم،صدای زنگش از تو اشپزخونه شنیده شد.مامان مث همیشه موبایلش رو جا گذاشته بود.دیر کردن مامان اعصابمو بیشتر خورد میکرد.
    نیم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسید و گفت:تو راه که میومدم تصادف شده بود.مردم میگفتند به یه خانوم ماشین زده.خیابون خیلی شلوغ بود.فک کنم خانومه کارش تموم بود!گفتم نفهمیدی کی بود؟
    گفت من اصلا جلو نرفتم.
    دیگه خیلی نگران شدم.یاد خواب دیشبم افتادم.فکرم تا کجاها رفت. . . .سریع لباسامو پوشیدمو راه افتادم دنبال مامان.رفتم تا نونوایی سنگکی نزدیک خونه اما مامان اونجا نبود.یه نونوایی سنگکی دیگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا یه ساعت راه بود و بعید بود مامان تا اونجا رفته باشه.هر طوری بود تا اونجا رفتم.وقتی رسیدم نونوایی تعطیل بود.تازه یادم افتاد که اول برج ها این نونوایی تعطیله.دلم نمیخواست قبول کنم تصادفی که خواهرم ازش میگفت به مامان ربط داره!!!اما انگار چاره ای نبود.به خونه برگشتم و محل تصادف رو دقیق از خواهرم پرسیدم.
    دیگه دل تو دلم نبود.با یک عالمه غصه و نگرانی توی راه به مهربونی ها و فداکاری های مادرم فکر کردم و از شدت حسرت که چرا به حرفش گوش ندادم میسوختم،هزار بار با خودم قرار گذاشتم که دیگه این اشتباهو تکرار نکنم و همیشه به حرف مامانم گوش بدم.وقتی رسیدم خونه انگشتم رو گذاشتم روی زنگ و با تمام نگرانی ای که داشتم یه زنگ کشدار زدم.منتظر بودم خواهرم در رو باز کنه اما صدای مادرمو شنیدم که داد زد:بلد نیستس درست در بزنی. . .؟؟!
    تازه متوجه شدم صدای مامانم چقدر قشنگه. . . .
    یه نفس عمیق کشیدم و گفتم الهی شکر. . . . . . . . .
    و با خودم گفتم قول هایی که به خودت دادی یادت نره. . . .
     

    موضوعات مشابه

    آیسودا و aramoon از این پست تشکر کرده اند.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.