1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

عاشقانه ترین شعر حمید مصدق

شروع موضوع توسط memoli در ‏18 ژوئیه 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. memoli

    memoli کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏15 فوریه 2013
    ارسال ها:
    37
    تشکر شده:
    172
    جنسیت:
    زن
    من چه می دانستم؟
    درشبان غم تنهايي خويش​
    عـابد چشم سخنگوي تو ام​
    من در اين تاريكي​
    من در اين تيره شب جانفرسا​
    زائر ظلمت گيسوي تو ام​
    گيسوان تو پريشانتر از انديشه من​
    گيسوان تو شب بي پايان​
    جنگل عطرآلود​
    شكن گيسوي تو​
    موج درياي خيال​
    كاش با زورق انديشه شبي​
    از شط گيسوي مواج تو ، من​
    بوسه زن بر سر هر موج گذر ميكردم​
    كاش بر اين شط مواج سياه​
    همه عمر سفر ميكردم​
    شب تهي از مهتاب​
    شب تهي از اختر​
    ابر خاكستري بي باران پوشانده​
    آسمان را يكسر​
    ابر خاكستري بي باران دلگير است​
    و سكوت تو پس پرده خاكستري سرد كدورت افسوس​
    سخت دلگيرتر است​
    واي باران ! باران
    شيشه پنجره را باران شست
    از دل من اما
    چه كسي نقش تو را خواهد شست؟
    آسمان سربي رنگ​
    من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ​
    ميپرد مرغ نگاهم تا دور​
    واي باران، باران​
    پر مرغان نگاهم را شست​
    خواب روياي فراموشي هاست​
    خواب را دريابم​
    كه درآن دولت خاموشي هاست​
    با تو در خواب ، مرا​
    لذت ناب هماغوشي هاست​
    از گريبان تو صبح صادق​
    ميگشايد پر و بال​
    تو گل سرخ مني
    تو گل ياسمني
    تو چنان شبنم پاك سحري؟
    نه ، از آن پاكتري
    تو بهاري؟
    نه ، بهاران از توست
    از تو ميگيرد وام
    هربهار اين همه زيبايي را
    هوس باغ و بهارانم نيست​
    اي بهين باغ و بهارانم تو​
    سيل سيال نگاه سبزت​
    همه بنيان وجودم را ويرانه كنان ميكاود​
    من به چشمان خيال انگيزت معتادم​
    و در اين راه تباه​
    عاقبت هستي خود را دادم​
    باز كن پنجره را​
    من تو را خواهم برد​
    به شب جشن عروسي عروسكهاي​
    كودك خواهر خويش​
    كه در آن مجلس جشن​
    صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس​
    صحبت از سادگي و كودكي است​
    چهره اي نيست عبوس​
    گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت​
    يادگاران تو اند​
    رفته اي اينك و هر سبزه و دشت​
    در تمام در و دشت​
    سوگواران تو اند​
    در دلم آرزوي آمدنت ميميرد​
    رفته اي اينك، اما آيا​
    باز برميگردي​
    چه تمناي محال​
    خنده ام ميگيرد​
    آرزو ميكردم​
    دشت سرشار ز سرسبزي روياها را​
    من گمان ميكردم​
    دوستي همچون فصلي سرسبز​
    چار فصلش همه آراستگي ست​
    من چه ميدانستم
    هيبت باد زمستاني هست
    من چه ميدانستم
    سبزه ميپژمرد از بي آبي
    سبزه يخ ميزند از سردي دي
    من چه ميدانستم
    دل هركس دل نيست
    قلب ها بي خبر از عاطفه اند
    و چه روياهايي
    كه تبه گشت و گذشت
    و چه پيوند صميميت ها
    كه به آساني يك رشته گسست
    چه اميدي، چه اميد؟
    چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد
    دل من ميسوزد
    كه قناري ها را پر بستند
    كه پر پاك پرستوها را بشكستند
    و كبوترها را
    آه كبوترها را...
    و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد​
    من در آيينه رخ خود ديدم​
    و به تو حق دادم ​
    آه، ميبينم، ميبينم​
    تو به اندازه تنهايي من خوشبختي​
    من به اندازه زيبايي تو غمگينم​
    چه اميد عبثي​
    من چه دارم كه تو را در خور؟
    هيچ
    من چه دارم كه سزاوار تو؟
    هيچ
    تو همه هستي من، هستي من​
    تو همه زندگي من هستي​
    تو چه داري؟
    همه چيز
    تو چه كم داري؟
    هيچ
    گاه مي انديشم​
    خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد؟
    آن زمان كه خبر مرگ مرا
    از كسي ميشنوي ، روي تو را
    كاشكي ميديدم
    شانه بالا زدنت را بي قيد
    و تكان دادن دستت كه_ مهم نيست زياد_
    و تكان دادن سر را كه عجب ، عاقبت مرد ، افسوس!
    كاشكي ميديدم​
    من به خود ميگويم​
    چه كسي باور كرد​
    جنگل جان مرا​
    آتش عشق تو خاكستر كرد؟​
    من به هنگام شكوفايي گلها در دشت​
    باز برخواهم گشت​
    تو به من مي خندي​
    من صدا ميزنم، آي​
    باز كن پنجره را​
    پنجره را ميبندي​
    با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي ها​
    با تو اكنون چه فراموشي هاست​
    چه كسي ميخواهد
    من و تو ما نشويم
    من اگر ما نشوم خويشتنم
    تو اگر ما نشوي خويشتني
    از كجا كه من و تو​
    شور يكپارچگي را در شرق​
    باز برپا نكنيم​
    از كجا كه من و تو​
    مشت رسوايان را وا نكنيم​
    من اگر برخيزم
    تو اگر برخيزي
    همه برميخيزند
    من اگر بنشينم
    تو اگر بنشيني
    چه كسي برخيزد؟
    چه كسي با دشمن بستيزد؟​
    چه كسي​
    پنجه در پنجه هر دشمن دون آويزد​
    سخن از مهر من و جور تو نيست
    سخن از
    متلاشي شدن دوستي است
    و عبث بودن پندار سرور آور مهر​
    آشنايي با شور؟​
    و جدايي با درد؟​
    و نشستن در بهت فراموشي​
    يا غرق غرور؟​
    من چه ميگويم آه​
    با تو اكنون چه فراموشي ها​
    با من اكنون چه نشستن ها، خاموشي هاست​
    تو مپندار كه خاموشي من
    هست برهان فراموشي من
    من اگر بر خيزم
    تو اگر برخيزي
    همه برمي خيزند.
     

    موضوعات مشابه

  2. sepideh

    sepideh کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏8 آگوست 2012
    ارسال ها:
    5,631
    تشکر شده:
    4,036
    جنسیت:
    زن
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.