1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

اشعار فروغ فرخزاد رؤيـــــــــــا

شروع موضوع توسط arvia در ‏22 ژوئیه 2013 در انجمن شعر و مشاعره

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد

    با اميدي گرم و شادي بخش

    با نگاهي مست و رؤيائي

    دخترك افسانه مي خواند
    نيمه شب در كنج تنهائي:

    بي گمان روزي ز راهي دور
    مي رسد شهزاده اي مغرور
    مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر
    ضربه سم ستور بادپيمايش




    مي درخشد شعله خورشيد
    بر فراز تاج زيبايش
    تار و پود جامه اش از زر
    سينه اش پنهان به زير رشته هائي از در و گوهر




    مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي

    باد ... پرهاي كلاهش را

    يا بر آن پيشاني روشن

    حلقه موي سياهش را

    مردمان در گوش هم آهسته مي گويند،
    «آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»
    «در جهان يكتاست»
    «بي گمان شهزاده اي والاست»




    دختران سر مي كشند از پشت روزن ها

    گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار

    سينه ها لرزان و پرغوغا

    در طپش از شوق يك پندار




    «شايد او خواهان من باشد.»




    ليك گوئي ديده شهزاده زيبا

    ديده مشتاق آنان را نمي بيند

    او از اين گلزار عطرآگين

    برگ سبزي هم نمي چيند




    همچنان آرام و بي تشويش

    مي رود شادان براه خويش

    مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

    ضربه سم ستور بادپيمايش




    مقصد او خانه دلدار زيبايش

    مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند

    «كيست پس اين دختر خوشبخت؟»





    ناگهان در خانه مي پيچد صداي در

    سوي در گوئي ز شادي مي گشايم پر

    اوست . . . آري . . . اوست





    «آه، اي شهزاده، اي محبوب رؤيائي

    نيمه شب ها خواب مي ديدم كه مي آئي.»





    زير لب چون كودكي آهسته مي خندد

    با نگاهي گرم و شوق آلود

    بر نگاهم راه مي بندد





    «اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي

    اي نگاهت باده ئي در جام مينائي

    آه، بشتاب اي لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائي

    ره بسي دور است
    ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.»




    مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش

    مي خزم در سايه آن سينه و آغوش

    مي شوم مدهوش.





    باز هم آرام و بي تشويش

    مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

    ضربه سم ستور بادپيمايش

    مي درخشد شعله خورشيد
    برفراز تاج زيبايش.




    مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت.

    مردمان با ديده حيران

    زير لب آهسته مي گويند

    «دختر خوشبخت! . . .»
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.