1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان خيالي

شروع موضوع توسط arvia در ‏23 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    هرگونه تشابه اسمي دراين داستان كاملا" اتفاقي است !

    كارمندان شركت طبق معمول هرروز هركدام مشغول كارهاي خود هستند كه يكمرتبه صدايي از بلندگوي شركت پخش مي شود :
    توجه فرمائيد ، از كليه كاركنان درخواست مي شود هرچه سريعتر درسالن كنفرانس جمع شوند پس از چندلحظه صداي هم همه درشركت پرمي شود و همه با تعجب از هم مي پرسند يعني چه خبر شده ؟ لحظه اي بعد همه درسالن كنفرانس گوش تا گوش نشسته اند و يك آقاي جوان با لباس مرتب بالاي ميز بزرگ كنفرانس نشسته
    ـ من دكترشين هستم ، حتما" خبرداريد كه ما شركت شما رو خريديم و مي خواهيم به اين كار رونق بدهيم من مدير بحران هستم و قصد دارم يك شبه شركت شما رو از اين رو به آن رو بكنم .
    خب حالا آقايون و خانمها خودشونو معرفي كنند تا با هم بيشتر آشنا بشيم ....
    در همين لحظه آقاي گل مخملي با سيني چاي وارد مي شود
    دكتر ـ آقا دارم صحبت مي كنم زود باش بشين
    آقاي گل مخملي دنبال جا مي گرده
    دكتر در اطاق رو مي بنده
    گل مخملي ـ آقا درو نبند برات چايي مياره
    دكتر ـ من چايي نمي خورم
    گل مخملي ـ برات برادرمه الان چايي مياره
    ـ گفتم بنشين آقا جان !
    ـ آقاي گل مخملي با ترس و لرز روي دسته صندلي خانم ديهيم پور مي شينه !!
    ما امروز مي خواهيم چارت سازماني شما رو همينجا درحضور خودتون عوض كنيم
    آقاي گل مخملي سايه آقاي نورپخش رو از پشت شيشه مي بينه و بي اختيار از جاش بلند ميشه
    دكتر ـ خب از همين آقا كه بلند شده شروع مي كنيم ، خودتو معرفي كن و سوابق كاري تو بگو
    ـ من حمزه گل مخملي 10 ساله كه توي شركت مشغول بكار هستم
    دكتر ـ خب شما خيلي خلاصه بگو چكار مي كني ؟
    حمزه ـ راستش موقع هايي كه آقاي مينووند نبود حضورغياب بچه ها رو كنترل مي كردم وقتهايي هم كه خانم شيراز زاده نبود به تلفن ها جواب ميدادم ، درغياب آقاي گل اناري هم مرخصي بچه ها شونو امضاء مي كردم !
    دكتر ـ خيلي خوب كافيه ، آقا ايشونو بگذاريم مدير روابط عمومي و رئيس امور اداري ...
    آقا يكي بياد پاي تخته و اين چارت سازماني رو بكشه ...
    از فردا شيك ترين كت شلوارتو مي پوشي مياي شركت
    حمزه ـ آخه آقا ...
    دكتر ـ خيلي خب بنويسيد براي آقاي گلي مخملي يك دست كت و شلوار بگيرن ...
    حمزه ـ اجازه است آقاي دهتر ، من بايد يه تلفن بزنم به آقاي نورپخش
    دكتر ـ خيلي خب ، خيلي خب اي ناقلا ... اين كرم موبايل تو تن همه هست ... آقا بنويس يه موبايل هم بدن به آقاي مخملي براي چي بخش چي گفتي ؟...

    

    ببينم از بين شما كسي فيلم Richi Rich رو ديده ... ؟
    اون آقا كه دستش رو بلند كرده خودشو معرفي كنه
    ـ من اصل احمد هستم
    دكتر ـ آقاي اصل احمد ، بگو از كجاي فيلم خوشت اومد
    اصل احمد ـ راستش من خيلي وقت پيش اين فيلم روديدم يادمه داستان يك دختر خوشگل و پولدار بود كه عاشق يه جوون بي پول شده بود !
    دكتر ـ آقا اين چرت و پرت ها چيه ، مگه مريضي خالي مي بندي ؟!
    آقا بنويسيد : از اين لحظه كسي بجز من حق خالي بستن تو شركت رو نداره !
    ـ اين فيلم راجع به يه پسر خيلي ثروتمنده كه باباش خيلي پولدار بوده و سنگفرش خونه شون هم از طلا بوده !؟
    يك زنگ بزنيد شركت پديده ،به اين سامان ورپريده، تلويزيون 29 اينچ مهندس عابدي رو با ويدئو و فيلم ريچي ريچ بيارن ... اين فيلم خيلي نكات آموزنده داره ...
    خب هر كي نظري داره بگه
    بچه يكي از خانمها ي كارمند : مامان بريم
    دكتر ـ اون آقا چي گفت ، ببخشيد اسم شما چيه ؟
    فربد ـ امس من فربده !
    دكتر ـ خب نظر شما چيه ، چي مي خواي ؟
    فربد ـ آبببات چوبي !
    ـ آقا من به نظر جوانان احترام مي گذارم ، ما تو كار صادرات و واردات تخصص داريم آبنبات هم مي تونيم صادر كنيم
    من يكبار چند تا كاميون خرما صادر مي كردم به تركيه ، چند ميليون دلار پولش بود ، سرظهر رسيديم دم مرز آفتاب شديد بود ، مسئول گمرك گفت بايد تا فردا صبح صبر كنيد . من ديدم خرما ها تو آفتاب همه تا فردا صبح خراب ميشن پول دادم چند نفر سريع هسته هاي خرما رو درآوردن ، خرما هارو ريختيم دور و هسته خرماها رو صادر كرديم به تركيه و چون ترك بودن كلي پولدار شديم !!
    ـ من هوشنگ فر هستم ، مي خواستم تقاضا كنم يه كاري كنيد كه اين آب باريكه ما قطع نشه ؟!
    ـ آقا ببينيد مشكل آب باريكه ايشون چيه ، آيا با يك لوله 5/4 اينچ حل ميشه يا اينكه لوله پوليكا ... بعدي
    ـ من ديهيم پورهستم ، شغلم آناليسته
    ـ صبر كنيد لطفا" من با اين اصطلاحات آشنا نيستم يكي توضيح بده آناليست يعني چي ، زود
    از ته سالن ـ يعني كسي كه سنگ ميندازه ته چاه... و به كسي كه سنگها رو از ته چاه درمياره ميگن برنامه نويس !!؟
    ـ بعدا" يادتون باشه منو با اين اصطلاحات بيشتر آشنا كنيد
    خانم اوليه ـ آقاي دكتر ما اينجا مشكل مهدكودك داريم
    ـ بنويسيد 5 تا مهد كودك براي شركت بخرند ...
    خب ، ديگه ؟ زود باشيد ...
    آقاي تنفسي ـ آقا من مشكل تنفس دارم و تو محيط هاي آلوده نمي تونم كاركنم
    دكتر ـ بنويسيد دو تا كپسول اكسيژن ثابت و يك كپسول غواصي براي ماموريتهاي اداري براي ايشون بگيرند .. ديگه ؟
    ـ آقا ما فسفر مغزمون كم شده !؟
    ـ آقا بگيد براي هر نفر يك جعبه ميگو صادراتي بگيرند


    

    آقاي نورپخش دراطاق كنفرانس رو باز ميكنه و كله شو مياره تو و با چشم غره و اشاره به گل مخملي ميگه پاشو بيا بيرون ببينم ...!(وزيرلب ميگه ااا نگاش كن رفته بالابالاهم نشسته!؟)
    آقاي گل مخملي اخم مي كنه و درحالي كه چشم و ابرو نازك مي كنه ميگه آقاي دكتر اون موبايلتو بي زحمت بده ...
    گل مخملي ـ آقا مهدي اين شماره نورپخش روبگير وقتي جواب داد بده به من ...
    ـ الو آقاي نورپخش ، گل مخملي هستم مدير اموراداري لطفا" هرچه سريعتر بيائيد اين استكان نعلبكي هارو جمع كنيد !! ، درضمن ما ناهار امروز جوجه كباب مي خوريم به تعداد سفارش بديد ، بگين تلويزيون مهندس عابدي رو با ويدئول و فيلم چي چي پيچ از شركت پديده بيارن ، دو تا كارتن چيپس و نوشابه هم سفارش بديد ، بعدا" يادم بنداز باهات يك جلسه A&C مي خوام داشته باشم تامامام !!؟
    دكتر ـ مثل اينكه تو هم آب نميديدي والا شناگر قابلي هستي ؟!
    حلا بيايد درمورد اسم شركت هم يه فكري بكنيم اين اسم مسخره يعني چي dpt ، مگه ترمينال مسافر بريه ؟ زود باشيد چندتا اسم پيشنهاد كنيد ، يالا يالا
    ـ قربان شركت داده پروري؟
    ـ بنويسيد آقا ، ... بعدي
    ـ شركت داده كوبي ؟
    ـ بعدي
    ـ شركت داده دوشي ؟
    ـ اينا كه همش داده توشه يه اسم بهتر بگيد
    ـ شركت داده سابي ...
    ـ آقا شوخي نداريم زود باشيد ...
    ـ توسعه نرم افزار
    ـ آهان خوبه
    ـ شركت توسعه و بهبود نرم افزار
    ـ آهان خوبه ...
    ـ شركت توسعه نرم افزار حاج شهرام عابدي و برادران
    ـ مثل اينكه گرسنه تون شده هذيان ميگيد بعد از ناهار راجع به اسم شركت تصميم مي گيريم ...
    با تشويق كاركنان ، جلسه خاتمه پيدا مي كنه
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.