1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق سياه

شروع موضوع توسط arvia در ‏23 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    انتهاي خيابان بهشت ... انتهاي حديث دردمندي و آلامي است كه زير سقف آسمان تهران همچون دملي چركين سرباز مي كند.
    زن پاي در، كنار ستون مي لرزد و اين پا آن پاكرده و سعي مي كند با گوشه چادر نيمه كمبودي صورت را بپوشاند. آرام اشك هاي بي صدايش راپاك مي كند. هر روز با امثال او در اينجا روبه رومي شوم . بي پناهاني كه قربانيان خاموش خشونت خانگي اند. كسي رنج دروني آنان را در اينجا به درستي درك نمي كند. آن چيز كه اينجا به حساب مي آيد، فقط ميزان كبودي براي تعيين ديه است و بس . بعد كه پرونده تكميل شد و طول درمان وديه هم تعيين شد، زن مجبور است اگر مي خواهدزندگي را حفظ كند از اول تا آخر منكر همه چيزشود و پاك خواسته هايش را فراموش كند. اومحكوم است اين حكم را كه از تمام ذرات جامعه حتي هوايي را كه استنشاق مي كند و با فشار برريه اش و سنگيني بار مصائبي غيرقابل تحمل برروح و روانش به او تحميل مي كنند تحمل كند اومي خواهد از نظر مردم نجيب بماند و نجابت كند;پس لازمه اش سكوت و فروخوردگي است . گاه اين سكوت ، تا سرحد مرگ يا براي تمام عمر تاناقص شدن پيش مي رود. نوبتش هنوز نشده وجايي هم براي نيمكت ها نيست تا او تن مجروحش را آنجا جا دهد. وجودم هر بار كه نگاهم به نگاه هاي دردمندش تلاقي مي كند،مي لرزد. او نيز برخود مي لرزد. با اشاره سر ودست تلاش مي كنم او را به آمدن كنار خودترغيب و دعوت كنم اما انگار متوجه من نيست . ازجايم كه پشت پيشخوان پذيرش كنار يكي دوكارمند آنجاست ، بلند مي شوم و به طرف اومي روم و آرام صورتم را به صورتش نزديك مي كنم .
    - اگه بخواين اونجا يه جا هست ، بياين پيش من .
    - گوش راستش را كمي به طرف من جلو آورد وبعد در حالي كه يكي از چشمانش كاملا خوابيده وسوي ديگري مي نگرد، مي گويد:
    - ممنون . مزاحمتون نمي شم خانم . همين جامنتظر مي مونم .
    - بيا. بيا... خانم جون چرا تعارف مي كني . ئ
    - آخه .
    - خواهش مي كنم .
    زير بازويش را گرفته و به طرف اتاقك پذيرش راهنمايي اش مي كنم . پيش مي آيد و دو سه باري گوشه چادر را روي سر و صورت جابه جا مي كند.باهم وارد اتاقك پذيرش شديم . يكي ازبروبچه هاي آنجا لبخندزنان چشمكي به من زد وكنايه آميز گفت :
    - مهمون دعوت كردي ؟
    زن سرخ شد و گفت :
    - گفتم مزاحم نمي شم . و دختر جوان بلافاصله گفت :
    - اختيار دارين . ببخشين ديگه . بفرمايين بفرمايين من كار دارم . دارم ...
    او از كنار مان گذشت . اتاقك كوچك بود. او تقريباخيلي دوستانه بازوي هر دو ما را لمس كرد و موقع گذشتن ، بازوهاي مان به هم سائيده شد. صندلي چوبي را پيش كشيدم . زن بر روي آن نشست ونفس راحتي كشيد و گفت :
    - دستتون درد نكنه .
    - خواهش مي كنم . راحت باشين .
    و گوشه چادرش كنار رفت . نيمي از صورت كبوداز چشم تا پايين گوش و بعد جاي سوختگي هايي برگردن ، كاملا مشهود بود. نمي دانستم چطورسرصحبت را با او باز كنم كه خودش پرسيد:
    - ببخشين شما اينجا كار مي كنين .
    - فعلا اي ... راستش كارمند اينجا نيستم . به جوري باشون همكاري دارم . واسه كار خودم .
    - مي دونين بعد از معاينه اونوقت چطوري اعلام نظر مي كنن ؟ نامه رو دستي مي دن يا بايد آدرس بديم تا بفرستن براي طرف ؟
    - طرف ؟
    - هموني كه ازش شكايت دارم .
    - نه مي فرستن باپرونده تون دادگاه . بعدم دادگاه واسه كلانتري مي نويسه و مامور مي دن و با مامورمي رين و جلبش مي كنين .
    - من
    - خب آره . هر كي شكايت داره ... ديگه .
    من مي ترسم . اين دفعه ديگه منو مي كشه .
    با ترديد و جسارتي ناخودآگاه پرسيدم :
    - شوهرت ...؟ اون تورو به اين حال درآورده ؟
    با سر به آرامي پاسخ مثبت داد و بغضش تركيد وآرام آرام اشك ريخت . دستش را در دست گرفتم و او ناخودآگاه دوباره بر سيل اشك هايش افزوده شد.
    فكر كردم اين راهش نيست . دلداري عاطفي من بعنوان يك خبرنگار هر چقدر در اين لحظه آرامبخش باشد، منطقي نيست . بعد ديدم اصلامنطق با پشت ديوار اتاق معاينه در اينجا معني ندارد. همه منطق در آن اتاق معاينه است ; حتي دنياي خارج از اين مكان ...
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.