1. انجمن های فارس پاتوق
    مطابق با قوانین جمهوری اسلامی ایران می باشد.
    رد اعلامیه

سریع پولدار شو

شروع موضوع توسط arvia در ‏23 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آن زن وقتی که در حال صحبت با دوستش بود با این جمله صحبت خود را تمام کرد. برای اینکه بتونیم به این عروسی بریم تنها راه اینه که زود پولدار بشیم.
    جانت در حال خواندن کتاب بود و روی زیر اندازی که با خود آورده بود در ساحل دریا نشسته بود و به صحبت های خانم هایی که در نزدیکی او نشسته بودند گوش می داد. دیگر چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود وقت آن رسیده بود که ساحل را ترک کنند و به خانه بروند ولی هوا خیلی گرم بود و کسی تمایل به ترک ساحل نداشت.
    یکی از خانم ها دو بچه کوچک با خود همراه داشت یک دختر و یک پسر. حالا آنها آمده بودند و کنار سبد ساندویچ ها نشسته بودند و به حرف های خانم ها گوش می دادند مادر بچه ها گفت ما برای عروسی خواهرم دعوت شده ایم. اما خواهرم در کشور دیگری زندگی می کند و هزینه سفر به آنجا برای خانواده چهار نفره ما بسیار سنگین است.
    جانت با عینک های دودی که به چشمان خود زده بود وانمود می کرد که کتاب می خواند اما مخفیانه تمام حواسش به این گروه کوچک بود.
    مادر آهی کشید و با لبخندی به کودکانش نگاه کرد. به نظر می رسید آن دختر و پسر دو قلو باشند. آن بچه ها کوچک خیلی پر جنب و جوش بودند. جانت از ساعت ها نگاه کردن به بازی آن بچه ها در آب خسته شده بود.
    مادر آن بچه ها برای اینکه مدتی آنها را متوقف کند آنها را با خوراکی و خواندن کتاب مشغول کرد. کتابی که می خواند یک کتاب بزرگ رنگی بود. داستان در یک جزیره استوایی اتفاق می افتد. داستان مرد جوانی بود که می خواست با دختر حاکم جزیره ازدواج کند. اما او بسیار فقیر بود و به چنین کسی دختر حاکم را نمی دادند. اما او ناامید نشد و تصمیم گرفت ثروت زیادی بدست آورد. هر روز کنار ساحل قدم می زد و بهترین صدف ها را جمع می کرد و با استفاده از آنها گردنبند های زیبایی می ساخت. آنگاه خانه به خانه می رفت تا این گردنبند ها را فقط برای چند سکه بفروشد. او اینکار را چند سال ادامه داد. دختر حاکم همه خواستگار های خود را رد می کرد.
    داستان همانطور که انتظار می رفت پایان خوشی داشت. به تدریج مرد جوان تبدیل به فردی ثروتمند و تاجری توانمند شده بود او فروش آن گردنبندهای مروارید را به تجارتی بزرگ و پر سود تبدیل کرده بود. مرد جوان که اکنون بازرگانی قدرتمند بود به خواستگاری دختر زیبای حاکم رفت. و حاکم هم با ازدواج او با دخترش موافقت کرد. اما این داستان مرد جوانی که خیلی سریع ثروتمند شد نیست!
    داستان آنجا تمام شد که داماد خوشبخت به عروس خود یک صدف بزرگ هدیه داد. وقتی که او صدف را گشود یک مروارید بزرگ و زیبا در آن بود آن مروارید آنقدر بزرگ بود که آنها می توانستند با آن یک جزیره برای خود بخرند و در آن زندگی کنند.
    پسر بچه پرسید برای اینکه ما بتوانیم به عروسی خاله ان برویم چقدر باید پول داشته باشیم؟
    مادرش پاسخ داد خوب فکر می کنم باید مروارید بزرگی داشته باشیم. اما فکرشو نکن احتیاج به نگرانی نیست خاله ان قول داده برای ماه عسل بیاد اینجا و ما به هر حال می بینیمش.
    ساندویچ ها خورده شدند و بچه ها دوباره به سمت دریا رفتند و خانمها مشغول تماشای بچه ها شدند. جانت دوباره مشغول خواندن کتاب خود شد و تقریبا آنها را فراموش کرده بود. که ناگهان صدایی شنید.
    مامان ببین ما چی برات آوردیم
    جانت به آن سمت نگاه کرد. دوقلو ها پیش مادر خود آمدند در حالیکه یک پلاستیک پر از صدف داشتند.
    مادر به بچه ها گفت برای من چیزی خریدین؟ برای من چیزی آوردین؟
    بچه ها گفتند: شما می خواهید زود پولدار بشین. ما قشنگ ترین صدف ها را براتون آوردیم ما می تونیم گردنبند درست کنیم. حالا می تونی بری عروسی خاله ان.
    آنها در حالیکه با سر و وضع گلی مقابل مادر خود ایستاده بودند تعداد زیادی صدف با خود داشتند. و به خود برای اینهمه کاری که کرده بودند افتخار می کردند.
    مادر بدون توجه به اینکه لباسهایش کثیف می شود دو کودک خود را در آغوش گرفت و بدون توجه به اینکه همه آن صدف ها بی ارزش بودند گفت: من چقدر خوش شانسم که دو تا بچه مثل شما دارم. شما دو تا منو خیلی زود ثروتمند کردین! خیلی سریعتر از هر کسی که بشه تصور کرد!
    و در آن لجظه او کاملا مطمئن بود که درباره پول حرف نمی زند.آن زن وقتی که در حال صحبت با دوستش بود با این جمله صحبت خود را تمام کرد. برای اینکه بتونیم به این عروسی بریم تنها راه اینه که زود پولدار بشیم.
    جانت در حال خواندن کتاب بود و روی زیر اندازی که با خود آورده بود در ساحل دریا نشسته بود و به صحبت های خانم هایی که در نزدیکی او نشسته بودند گوش می داد. دیگر چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود وقت آن رسیده بود که ساحل را ترک کنند و به خانه بروند ولی هوا خیلی گرم بود و کسی تمایل به ترک ساحل نداشت.
    یکی از خانم ها دو بچه کوچک با خود همراه داشت یک دختر و یک پسر. حالا آنها آمده بودند و کنار سبد ساندویچ ها نشسته بودند و به حرف های خانم ها گوش می دادند مادر بچه ها گفت ما برای عروسی خواهرم دعوت شده ایم. اما خواهرم در کشور دیگری زندگی می کند و هزینه سفر به آنجا برای خانواده چهار نفره ما بسیار سنگین است.
    جانت با عینک های دودی که به چشمان خود زده بود وانمود می کرد که کتاب می خواند اما مخفیانه تمام حواسش به این گروه کوچک بود.
    مادر آهی کشید و با لبخندی به کودکانش نگاه کرد. به نظر می رسید آن دختر و پسر دو قلو باشند. آن بچه ها کوچک خیلی پر جنب و جوش بودند. جانت از ساعت ها نگاه کردن به بازی آن بچه ها در آب خسته شده بود.
    مادر آن بچه ها برای اینکه مدتی آنها را متوقف کند آنها را با خوراکی و خواندن کتاب مشغول کرد. کتابی که می خواند یک کتاب بزرگ رنگی بود. داستان در یک جزیره استوایی اتفاق می افتد. داستان مرد جوانی بود که می خواست با دختر حاکم جزیره ازدواج کند. اما او بسیار فقیر بود و به چنین کسی دختر حاکم را نمی دادند. اما او ناامید نشد و تصمیم گرفت ثروت زیادی بدست آورد. هر روز کنار ساحل قدم می زد و بهترین صدف ها را جمع می کرد و با استفاده از آنها گردنبند های زیبایی می ساخت. آنگاه خانه به خانه می رفت تا این گردنبند ها را فقط برای چند سکه بفروشد. او اینکار را چند سال ادامه داد. دختر حاکم همه خواستگار های خود را رد می کرد.
    داستان همانطور که انتظار می رفت پایان خوشی داشت. به تدریج مرد جوان تبدیل به فردی ثروتمند و تاجری توانمند شده بود او فروش آن گردنبندهای مروارید را به تجارتی بزرگ و پر سود تبدیل کرده بود. مرد جوان که اکنون بازرگانی قدرتمند بود به خواستگاری دختر زیبای حاکم رفت. و حاکم هم با ازدواج او با دخترش موافقت کرد. اما این داستان مرد جوانی که خیلی سریع ثروتمند شد نیست!
    داستان آنجا تمام شد که داماد خوشبخت به عروس خود یک صدف بزرگ هدیه داد. وقتی که او صدف را گشود یک مروارید بزرگ و زیبا در آن بود آن مروارید آنقدر بزرگ بود که آنها می توانستند با آن یک جزیره برای خود بخرند و در آن زندگی کنند.
    پسر بچه پرسید برای اینکه ما بتوانیم به عروسی خاله ان برویم چقدر باید پول داشته باشیم؟
    مادرش پاسخ داد خوب فکر می کنم باید مروارید بزرگی داشته باشیم. اما فکرشو نکن احتیاج به نگرانی نیست خاله ان قول داده برای ماه عسل بیاد اینجا و ما به هر حال می بینیمش.
    ساندویچ ها خورده شدند و بچه ها دوباره به سمت دریا رفتند و خانمها مشغول تماشای بچه ها شدند. جانت دوباره مشغول خواندن کتاب خود شد و تقریبا آنها را فراموش کرده بود. که ناگهان صدایی شنید.
    مامان ببین ما چی برات آوردیم
    جانت به آن سمت نگاه کرد. دوقلو ها پیش مادر خود آمدند در حالیکه یک پلاستیک پر از صدف داشتند.
    مادر به بچه ها گفت برای من چیزی خریدین؟ برای من چیزی آوردین؟
    بچه ها گفتند: شما می خواهید زود پولدار بشین. ما قشنگ ترین صدف ها را براتون آوردیم ما می تونیم گردنبند درست کنیم. حالا می تونی بری عروسی خاله ان.
    آنها در حالیکه با سر و وضع گلی مقابل مادر خود ایستاده بودند تعداد زیادی صدف با خود داشتند. و به خود برای اینهمه کاری که کرده بودند افتخار می کردند.
    مادر بدون توجه به اینکه لباسهایش کثیف می شود دو کودک خود را در آغوش گرفت و بدون توجه به اینکه همه آن صدف ها بی ارزش بودند گفت: من چقدر خوش شانسم که دو تا بچه مثل شما دارم. شما دو تا منو خیلی زود ثروتمند کردین! خیلی سریعتر از هر کسی که بشه تصور کرد!
    و در آن لجظه او کاملا مطمئن بود که درباره پول حرف نمی زند.آن زن وقتی که در حال صحبت با دوستش بود با این جمله صحبت خود را تمام کرد. برای اینکه بتونیم به این عروسی بریم تنها راه اینه که زود پولدار بشیم.
    جانت در حال خواندن کتاب بود و روی زیر اندازی که با خود آورده بود در ساحل دریا نشسته بود و به صحبت های خانم هایی که در نزدیکی او نشسته بودند گوش می داد. دیگر چیزی به تاریک شدن هوا نمانده بود وقت آن رسیده بود که ساحل را ترک کنند و به خانه بروند ولی هوا خیلی گرم بود و کسی تمایل به ترک ساحل نداشت.
    یکی از خانم ها دو بچه کوچک با خود همراه داشت یک دختر و یک پسر. حالا آنها آمده بودند و کنار سبد ساندویچ ها نشسته بودند و به حرف های خانم ها گوش می دادند مادر بچه ها گفت ما برای عروسی خواهرم دعوت شده ایم. اما خواهرم در کشور دیگری زندگی می کند و هزینه سفر به آنجا برای خانواده چهار نفره ما بسیار سنگین است.
    جانت با عینک های دودی که به چشمان خود زده بود وانمود می کرد که کتاب می خواند اما مخفیانه تمام حواسش به این گروه کوچک بود.
    مادر آهی کشید و با لبخندی به کودکانش نگاه کرد. به نظر می رسید آن دختر و پسر دو قلو باشند. آن بچه ها کوچک خیلی پر جنب و جوش بودند. جانت از ساعت ها نگاه کردن به بازی آن بچه ها در آب خسته شده بود.
    مادر آن بچه ها برای اینکه مدتی آنها را متوقف کند آنها را با خوراکی و خواندن کتاب مشغول کرد. کتابی که می خواند یک کتاب بزرگ رنگی بود. داستان در یک جزیره استوایی اتفاق می افتد. داستان مرد جوانی بود که می خواست با دختر حاکم جزیره ازدواج کند. اما او بسیار فقیر بود و به چنین کسی دختر حاکم را نمی دادند. اما او ناامید نشد و تصمیم گرفت ثروت زیادی بدست آورد. هر روز کنار ساحل قدم می زد و بهترین صدف ها را جمع می کرد و با استفاده از آنها گردنبند های زیبایی می ساخت. آنگاه خانه به خانه می رفت تا این گردنبند ها را فقط برای چند سکه بفروشد. او اینکار را چند سال ادامه داد. دختر حاکم همه خواستگار های خود را رد می کرد.
    داستان همانطور که انتظار می رفت پایان خوشی داشت. به تدریج مرد جوان تبدیل به فردی ثروتمند و تاجری توانمند شده بود او فروش آن گردنبندهای مروارید را به تجارتی بزرگ و پر سود تبدیل کرده بود. مرد جوان که اکنون بازرگانی قدرتمند بود به خواستگاری دختر زیبای حاکم رفت. و حاکم هم با ازدواج او با دخترش موافقت کرد. اما این داستان مرد جوانی که خیلی سریع ثروتمند شد نیست!
    داستان آنجا تمام شد که داماد خوشبخت به عروس خود یک صدف بزرگ هدیه داد. وقتی که او صدف را گشود یک مروارید بزرگ و زیبا در آن بود آن مروارید آنقدر بزرگ بود که آنها می توانستند با آن یک جزیره برای خود بخرند و در آن زندگی کنند.
    پسر بچه پرسید برای اینکه ما بتوانیم به عروسی خاله ان برویم چقدر باید پول داشته باشیم؟
    مادرش پاسخ داد خوب فکر می کنم باید مروارید بزرگی داشته باشیم. اما فکرشو نکن احتیاج به نگرانی نیست خاله ان قول داده برای ماه عسل بیاد اینجا و ما به هر حال می بینیمش.
    ساندویچ ها خورده شدند و بچه ها دوباره به سمت دریا رفتند و خانمها مشغول تماشای بچه ها شدند. جانت دوباره مشغول خواندن کتاب خود شد و تقریبا آنها را فراموش کرده بود. که ناگهان صدایی شنید.
    مامان ببین ما چی برات آوردیم
    جانت به آن سمت نگاه کرد. دوقلو ها پیش مادر خود آمدند در حالیکه یک پلاستیک پر از صدف داشتند.
    مادر به بچه ها گفت برای من چیزی خریدین؟ برای من چیزی آوردین؟
    بچه ها گفتند: شما می خواهید زود پولدار بشین. ما قشنگ ترین صدف ها را براتون آوردیم ما می تونیم گردنبند درست کنیم. حالا می تونی بری عروسی خاله ان.
    آنها در حالیکه با سر و وضع گلی مقابل مادر خود ایستاده بودند تعداد زیادی صدف با خود داشتند. و به خود برای اینهمه کاری که کرده بودند افتخار می کردند.
    مادر بدون توجه به اینکه لباسهایش کثیف می شود دو کودک خود را در آغوش گرفت و بدون توجه به اینکه همه آن صدف ها بی ارزش بودند گفت: من چقدر خوش شانسم که دو تا بچه مثل شما دارم. شما دو تا منو خیلی زود ثروتمند کردین! خیلی سریعتر از هر کسی که بشه تصور کرد!
    و در آن لجظه او کاملا مطمئن بود که درباره پول حرف نمی زند.
     
  1. کانال تلگرام

    اطلاعیه ها و اخبارهای فارس پاتوق ، مسابقات و جوایز
  2. گروه تلگرام

    کتاب مذهبی ، کتاب های درسی ، کتاب های علمی ، کتاب رمان
  3. برنامه تلگرام

    اپراتور ، نرم افزار های ارتباطی
  4. سرگرمی و تفریح تلگرام

    دانستنیهای جالب ، مرکز تخصصی ترول ، انواع فال ها و طالع بینی ها ، مطالب طنز آمیز ، اس ام اس و جوک
  5. آموزش تلگرام

    اخبار فارس پاتوق ، انتقادات و طرح های جدید فارس پاتوق ، نظر سنجی ، آموزش های لازم فارس پاتوق ، اطلاعیه های فارس پاتوق
  6. کانال موزیک تلگرام

    مداحی ایام فاطمیه ، مداحی ماه محرم ، موزیک های ایرانی ، موزیک های شاد ، آهنگ های خارجی ، آهنگ های پیشواز ایرانسل ، آهنگ های پیشواز همراه اول ، آهنگ های رومانتیک ، مداحی ، آهنگ های سنتی
  7. اخبار تلگرام

    اخبار حوادث ، اخبار جهان ، اخبار ورزشی ، اخبار پزشکی ، اخبار سیاسی - اقتصادی ، اخبار فرهنگی - هنری ، اخبار علمی
  8. مد و زیبایی تلگرام

    مدل لباس دخترانه ، مدل لباس زنانه ، مدل لباس پسرانه ، مدل لباس مردانه ، مدل لباس ، مدل لباس جدید ، مدل عینک ، مدل مو ، مدل ناخن ، عکس مدل
  9. کانال عکس تلگرام

    عکس های خنده دار ، عکس های بازیکنان ، عکس های ترسناک ، عکس های طبیعت ، عکس های حیوانات ، عکس های حوادث ، تصاویر عاشقانه ، تصاویر کارتونی ، عکس های اتومبیل ، تصاویر هنرمندان ، تصاویر کودکان ، عکس های متفرقه
  10. کانال فیلم تلگرام

    اپراتور همراه اول ، اپراتور ایرانسل ، اپراتور رایتل
  11. تبلیغات تلگرام و اینستاگرام

    آگهی های استخدام دولتی ، آگهی های استخدام غیر دولتی ، سوالات و پاسخ های آزمون های استخدامی
  12. کانالهای ادبی تلگرام

    تاریخ ، شعر و ادبیات ، نامه نگاری و انواع نامه ها
  13. گروه چت تلگرام

    ابزار های وبلاگ ، سئو و بهینه سازی وب سایت ، سیستم های مدیریت محتوا ، قالب های وبلاگ ، ابزار های وب سایت ، قالب های وب سایت ، معرفی وبلاگ و وب سایت های مفید ، کسب و کار در اینترنت ، کسب درآمد بدون اینترنت
  14. بهترین کانال های تلگرام

    هوا و فضا ، دانش و فن آوری در پزشکی ، دانش و فناوری در کامپیوتر ، دانش و فناوری در موبایل ، دانش و فناوری در وب سایت ها ، جنگ افزار ، تکنولوژی های روز
  15. نرم افزار اینستاگرام

    سیستم عامل ها ، لپ تاپ و تبلت ، نرم افزار ها ، سخت افزار ها ، بازی های کامپیوتری
  16. کانال پزشکی و سلامت تلگرام

    روانشناسی ، تغذیه ، بهداشت ، بیماری ها و روش درمان
  17. بهترین پیج اینستاگرام

    اخبار ورزشی ، معرفی ورزش ها و تیم ها ، شخصیت های ورزشی
  18. عکس اینستاگرام

    برنامه ریزی درسی ، مقطع آموزش ابتدایی ، مقطع آموزش راهنمایی ، مقطع آموزش متوسطه ، مقطع پیش دانشگاهی ، مقطع آموزش فنی حرفه ای ، مقطع آموزش کاردانش
  19. فیلم اینستاگرام

    مقالات کار آفرینی و طرح کسب و کار ، مقالات عمومی ، درخواست مقالات ، مقالات علمی
  20. آموزش اینستاگرام

    رشته های فنی و مهندسی ، رشته های علوم تجربی ، رشته های علوم پایه و انسانی ، رشته های هنر ، معرفی رشته های دانشگاهی ، معرفی دانشگاه های ایران ، رشته های پزشکی ، رشته های زبان انگلیسی
  21. کانال مذهبی تلگرام

    اهل بیت و علما ، احکام ، مولتی مدیای مذهبی
  22. کانال خانواده تلگرام

    خانواده ، هنر در خانه
  23. کانال آشپزی تلگرام

    انواع شیرینی ، انواع دسر ، انواع غذا ها و طرز تهیه آن ها ، خورش ها ، سوپ و سالاد ، ساندویچ و پیتزا ، سس و ترشی
  24. کانال گردش و گردشگری تلگرام

    معرفی مکان های زیارتی ، معرفی مکان های تفریحی ، معرفی مکان های شگفت انگیز ، معرفی شهرها و کشورها
  25. سایر موضوعات تلگرام

    اخبار و مطالب گوناگون خبری ، معما ها و چیستان ها ، اخبار گوناگون اینترنتی ، صندلی داغ ، گفتگو با کاربران ، بازارچه خرید و فروش ، زباله دان
  26. کانال تست روانشناسی تلگرام

    تست هوش
  27. کانال روانشناسی ازدواج تلگرام

    نکات قبل از ازدواج ، نکات بعد از ازدواج
  28. کانال مشاوره جنسی تلگرام

    راهنمایی علمی جنسی
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.