1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

در یكی از همین تابستانها

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    تا توی خانه بود، افسرده بود. به خیابان كه میرفت نوبت دلشوره میشد. دلشورهای كه تمامی نداشت و گاه چنان شدت میگرفت كه دلش میخواست از حلقومش بیرون بیاید. فریبرز بهانه بود. خودش هم میدانست كه دروغ گفته بودند اما دیگر این بیماری با او مانده بود؛ این كه توی خیابان برمیگشت، گاه و بیگاه برمیگشت و به زندگیش نگاه میكرد. و چند بار شده بود با مردمیكه از رو به رو میآمدند، تصادف كند و یكبار حتا با یك دوچرخه سوار. اغلب بهش بد و بیراه میگفتند. هر بار هم البته این آقای متین بود كه زمین خورده بود و همیشه برخاسته بود و پیش از آنكه متوجه سر و وضع خودش باشد، یعنی با همان سر و وضع خاك و خُلی برخاسته بود و شروع كرده بود به عذرخواهی.

    دستش میانداختند و حداقلش این بود كه بهش بگویند، حواست كجاست عمو جان!

    توی خیابان، زمان گم میشد. زمان گم میشد و او همچنان كه برگشته بود تا به زندگیش نگاه كند یكباره خودش را روی نیمكت پارك میدید. روی همان نیمكتی كه همیشه مینشست. مینشست و مینشست تا دلشوره یكهو از جا میكندش. نكند فریبرز تلفن كند و یا ... یا اینكه قناریها آب و دانه دارند؟

    قناریها البته روز پیش مرده بودند. كف قفس افتاده بودند و مرده بودند و امروز صبح مدتها بالای سر قفس خالی ایستاد؛ منتظر كسی بود تا عاقبت خبر مرگ ناغافل قناریها را اعلام كند. و خانم جواهری كه برای برداشتن سبد به مهتابی آمده بود، فقط گفته بود : متأسفم. مثل اینكه دوباره شروع شده است.

    آقای متین میخواست برای جلب همدردی بیشتر همسایه بگوید، ولی آخر آنها یادگار فریبرز بودند اما خانم جواهری سبد را تاپ تاپ به دیوار كوبیده بود و رفته بود.

    پارك خلوت بود فقط زنی آنسوتر روی نیمكت نشسته بود و بافتنی میبافت ... توی خانه هم همینطور بود. هر وقت میلههای بافتنی زنش را دیده بود بیدرنگ به یادش افتاده بود، تا آنكه عاقبت آنها را با همان تكهی نیم بافته و گلولههای پشمی توی كمد پنهان كرد. یاد زن كه به دنبال میلههای بافتنی آمده بود، نیمه شبهایی را به خاطرش آورد كه زن ناگهان بلند میشد و یك ساعت تمام مثل طفلی هق هق گریه میكرد. گریه كه تمام میشد، میخوابید. بعد نوبت دلشورهی آقای متین بود. دلشوره و وسواس یعنی بدترین مرضهای دنیا! همهی درها را امتحان میكرد. چفت پنجرهها را باز میكرد و دوباره میبست. گوش به دیوارها میچسباند و عاقبت خوب كه خسته میشد، پاورچین پاورچین به بستر میرفت.

    روزها جرأت نمیكرد به خیابان برود. از پلیس میترسید. دست خودش نبود. جوری میترسید كه انگا ر دوتا سر بریده توی جیبهایش پنهان كرده است. این بیماری به زنش هم سرایت كرد. خانوم متین پلیس را كه میدید كیفش را محكم زیر بغل میفشرد و گاه برمیگشت به راه نگاه میكرد و به دنبال قطرات خونی میگشت كه ممكن بود از همان چیزی كه توی كیفش نداشت به روی زمین چكیده باشد.

    و آنوقت برگشتن عادت شد. برای زن و شوهر، هر دو. چه توی خیابان، چه توی خانه. چه پلیس باشد، چه نباشد. حتا توی اتاق خواب هم برمیگشتند و پشت سرشان را نگاه میكردند و انگار درست در همین لحظات بود كه میتوانستند زندگیشان را عاقبت كشف كنند. بر میگشتند،گاه و بیگاه بر میگشتند و به زندگیشان نگاه میكردند.

    بعد از آن بار دیگر و این بار با وسواسی بیسابقه به پاكسازی خانه پرداخت. خودش را از شر بقیهی كتابها هم خلاص كرد. همهی كتابها را دور ریخت. حتا كتابهای آشپزی یا باغبانی را. وقتی همهی كتابها را توی كیسهی زباله ریخت و سرشان را بست، به كتابخانهی خالی تكیه داد و نفسی به راحتی كشید . دیگر عصرها روزنامه نخرید. معلوم نبود كسانی كه امروز توی روزنامهها مقاله مینویسند، فردا چكاره از آب دربیایند. حتا روزنامههای كف گنجهها را هم برداشت و جایشان نایلون یا كاغذ رنگی گذاشت و در یك بعدازظهر وقتی مشغول جا به جایی بستههای توی گنجه بود، یكهو هوس كرد در جعبهای را كه دو دیس چینی قدیمیرا در آن نگهداری میكرد، باز كند و به دیسهای گل مرغی نگاهی بیندازد. دیسها یادگار مادرش بود و از ترس آنكه بشكنند از سالها پیش آنها را از دست به كنار گذاشته بود. در جعبه را كه باز كرد نزدیك بود از وحشت سكته كند. درست در جایی كه روزنامه جمع میشد و به پشت دیس میرفت با تیتری درشت نوشته شده بود: حماسهی سیاهكل با حضور دهها هزار ...

    آقای متین وقتی سر بلند كرد همسرش با چشمهای وحشت زده توی درگاه ایستاده بود و میلرزید. آقای متین یقین كرد، عاقبت خبر شومیاز فریبرز رسیده است. اما خانوم متین با دست اشارهای كرد و شوهرش را به پای گنجه برد.

    روزنامه را سوزاندند و خاكسترش را توی چاه ریختند.

    آلبوم عكسها را با نگاهی تازه مرور كرد و حتا همهی نامههایی را كه در همهی عمر نگه داشته بود به دور ریخت. عكسی از متین در سالهای گذشته در میدان ششم بهمن رشت. حتا پشت عكسها را هم نگاه میكرد. میترسید مبادا در زاویههای پنهان تصاویر چیزی از نگاهش مخفی مانده باشد. نامهها را، همهی نامهها را دور ریخت، وقتی كه در نامه ای از خواهرزاده اش خواند: داریم خودمان را برای تمرینات ورزشی روز چهارم آبان ?

    دیگر هیچ چیز نمیخواست؛ نه عكس، نه نامه، نه خاطره. هیچ چیز! به سراغ دفترچههای تلفن هم رفت. هر سه تا را با وسواس نگاه كرد. شمارههای ناآشنا را دور ریخت و از ترس آنكه آشنایان دورتر در مدتی كه از ایشان خبر نداشته است تلفن را به كسی واگذار كرده باشند كه از ماهیت افكارشان نمیتوانست اطلاعی داشته باشد با همهی آنها تماس گرفت و اطمینان حاصل كرد كه تلفنشان را واگذار نكردهاند و فعلاً هم چنین تصمیمی ندارند. اما این كافی نبود. او چطور میتوانست بفهمد كه بچههای پسرعموی ناتنی متین كه حالا برای خودشان بزرگ شدهاند و به دانشگاه میروند دارای چه جور طرز فكریاند و در گذشتههای دور یا نزدیك به كدام جریان سیاسی گرایش داشتهاند ? یا نوه خالههای خودش؟ پس همه را دور ریخت. همهی دفترچههای تلفن را. همه چیز را.

    توی كوچه و خیابان از مردم میگریخت. توی صفهای طویل نان و گوشت و پنیر، كوشش همهی كسانی كه سعی میكردند به نحوی سر صحبت را با او باز كنند همیشه بیثمر میماند و توی تاكسی كه مینشست چنان خود را مچاله و جمع وجور میكرد كه همه مطمئن میشدند او هیچگونه خویشاوندی و نزدیكی با بغلدستیهایش ندارد.

    و ناگهان به یاد آورد. در ازدحام حاشیهی خیابانی قرق شده ناگهان خاطرهای دور و از دست رفته را به یاد اورد. انگار هفت هشت ساله بود. كلاس اول یا دوم؛ در همین حدود. هنوز پرچم كوچك و سه رنگ كاغذی را توی مشتش به یاد میآورد. و حتا به یاد میآورد در شلوغی پیادهرویی كه روی جدولهایش گله به گله پاسبان ایستاده بود او نگران فكل سفید سرش بود كه گم شده بود. همه را از مدرسه آورده بودند. بچهها هورا میكشیدند و پایان حادثه عبور چند موتور سوار و چند ماشین گندهی سیاه بود.

    به دنبال عكسهای دوران كودكیاش گشت. آلبومها را دور ریخته بود. عاقبت یكی گیر آورد، ساعتها به عكس خیره شد. چشمها، چشمها فرقی نكرده بود، او را از روی نگاهش میتوانستند، بشناسند. عینك خرید، یك عینك سیاه. حتا توی خانه هم از چشم بر نمیداشت. شبها، شبها هم با عینك سیاه میخوابید. چشمها محروم از روشنایی درد میگرفت و ملتهب و اشگ ریز تیر میكشید. چشمها؛ چشمها بلای جانش شده بود. و یك روز دربرابر آینه وقتی چنگها را آمادهی فرو كردن به چشمانش كرده بود، متین دستهایش را گرفت.

    - متین! ... یعنی كسی آن روز من را دیده است؟ یادم هست یكی دو تا عكاس هم بودند كه هی عكس میانداختند.

    متین دستهای لرزان زن را به لبهایش نزدیك كرد.

    ـ مبادا عكسی چیزی از آن روز در آرشیوها مانده باشد. من میترسم متین! ? میترسم!

    متین دستهای زن را بوسید. حلقههای خیس مو را از روی پیشانی پس زد و ناگهان محكم زن را بغل گرفت و وقتی التهاب زن در امنیت آغوش مردش عاقبت فرو نشست، آقای متین رو به پنجرهی لاجوردی غروب بیهقهق و بیاشگ گریه كرد.

    بعد خانوم متین دچار جنون شد. گاه و بیگاه فریاد میكشید، هرچه دم دستش بود میشكست و میگفت: آخر مگر ممكن است؟ میگویند لغو شده است. من میخواهم ببینمش . میخواهم ببینمش!

    و در اوج عصبانیت و جنون بر میگشت و به زندگیاش نگاه میكرد، حتا در یكی از همین جنونهای آنی به طرف پلیسی رفت، كیفش را گشود و به فریاد گفت : ببین! خوب نگاه كن! تویش را ببین!

    توی كیف البته جز یك دستمال مچاله، برس، ماتیك یا از این قبیل، چیز دیگری نبود. چرا، البته عكسی هم از فریبرز بود.

    آقای متین دستش را میكشید و به التماس از او میخواست آرام باشد و وقتی او را به پیادهرو هدایت میكردند، لحظاتی فرصت كرد تا برگردد. برگردد و به زندگیش نگاه كند و آنگاه بار دیگر صحنه را دید. از رو به رو، بی آنكه در آن نقشی داشته باشد.

    كشف زندگی حادثهی شومیبود و بعد عادت كرد هرجا كه میرود پشتش را به دیوار بچسباند. گوشهای را پیدا میكرد و پشت به دیوار میچسباند. حتا شبها، شبها هم دیگر روی تخت نخوابید. از فضای خالی زیر تخت احساس ناامنی میكرد. حتا اتاق خوابش را هم عوض كرد. به اتاقی رفت كه مثل اتاق قبلی زیرش زیرزمین و گلخانه نبود. با این همه شبها صدای زیر نجواهایی را میشنید كه به روایتی میبایست از آن حشرات درشت ماقبل تاریخ بوده باشد كه به طور استثنایی و لابد به خاطرماندن در رسوبات عمقی زمین صاحب قدرت تكلم شده بودند.

    كمی بعد شب تا صبح این صدا ادامه داشت. بعد از چندی دیگر حتا روزها هم صدای این حشرات را میشنید. همه جا این صدا بود. دیگر جرأت نداشت رادیو یا مثلاً تلویزیون را روشن كند. از همه جا همان صدای مزاحم و مرموز به گوش میرسید، حتا از بلندگوهایی كه صدایش تا خانه میآمد. و این باور بیش از همیشه قوت گرفت كه این صدا از آن حشراتی است كه در عمق زمین خانه دارند و از گذشتهای خیلی خیلی دور آمدهاند.

    بعد دورهی بیخوابیهای طولانی شروع شد. قرصهای خواب را دو برابر و حتا چند برابر كرد؛ فایدهای نداشت. تا اینكه اغلب بعد از چندین و چند روز بیخوابی در گوشهای از خانه غش میكرد. آقای متین به هر والزاریاتی بود تن نحیف زن را به بستر میبرد. صورتش را با دستهای زن میپوشاند و وقتی زن دیگر حالیش نبود، از ته دل گریه میكرد.

    ـ اجازه میدهید بنشینم؟

    آقای متین ناگهان پسربچهی ده دوازده سالهای را برابرش یافت كه از پشت عینك پنسی نگاهش میكرد و با هر دو دست خمیدگی ملایم چتری آفتابی و دخترانه را كه دستهی فلزی و براقش را به شانه تكیه داده بود، نوازش میكرد. آقای متین خودش را جمع و جور كرد. حوصله نداشت و تقریباً چیزی نگفت اما تكان مختصری كه به سر و یا حتا به دست و پایش داد از جانب پسر به عنوان پاسخی مساعد تلقی شد.

    پسر با ظرافت خاصی چتر را بست، گوشهی نیمكت نشست و آنگاه گفت: هیچ چیز به اندازهی تنهایی برایم رنج آور نیست.

    لحن بزرگمنشانهای داشت . به خصوص تأمل پرمعنایی كه روی كلمهی ?تنهایی? داشت به لحن و نگاهش حالتی پروقار و جدی میبخشید . آقای متین سرش را چرخاند و بار دیگر پسر را برانداز كرد. پسر لباس مرتبی به تن داشت. جورابی ساقه بلند و پشمی به پا داشت و حال كه نشسته بود تنها خط باریكی از پوست بدنش بین جوراب و شلوار كوتاه مشكی فاصله میانداخت.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.