1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان خسرو و شیرین

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    هرمز پادشاهی بود که صاحب فرزند نمی شد بعد نذر وقربانی زیاد خداوند پسری به او عطا کرد او را پرویز نامید . هرمز شاه پسر

    خود را دایگان و ندیمه ها سپرد تا در امر تربیت فرزندش بکوشند . پرویز انواع هنرها را آموخت از تیر اندازی و شکار گرفته تا

    پهلوانی و رزم . شاه به عدل و داد بین مردم پرداخت.پرویز روز به روز نزد پدر ارزش و مقام ویژه ای می یافت.

    او ندیمی داشت به نام شاپور روزی از پرویز اجازه خواست تا برایش سخنان دلاویزی نقل کند . پس از فرمان شاهزاده شاپور

    گفت : در آن سوی کهستان زنی است بسیار قدرتمند و از نسل شاهان به نام مهین بانو که همه تحت فرمان اویند و این زن جز

    برادر زاده ای که دختری است بسیار زیبا * دیگری را ندارد . این دختر نامش شیرین است و اسب چابک و آهنین سمی

    دارد.بنام شبدیز خلاصه شاپور آنقدر از شیرین تعریف و تمجید کرد که پرویز را آشفته و افسون ساخت . پرویز به او گفت که باید
    بروی و او را برای من خواستگاری کنی .شاپور زمین را بوسید و تعظیم نمود که فرمان شاهزاده را بجا آورم و به آوردن دلبر

    امیدوارش ساخت .


    پس از آن شاپور به کوهستان ارمن روانه گشت و به سبزه زاری رسید که شیرین و همراهان زیبارویش تابستان را در آنجا بسر

    می بردند . چون از خستگی راه رنجور گشته بود در آن نزدیکی به معبدی قدیمی فرود آمد تا دمی بیاساید . از ساکنان معبد درباره

    شیرین و همراهانش پرسید . به او پاسخ دادند که سپیده دم به چمنزاری سرسبز در همان حوالی می آیند و به شادی و طرب

    می پردازند .فردا صبح زود شاپور زودتر از آنان به آن سبزه زار رفت. و بر کاغذی تصویر پرویز را کشید و بر شاخه درختی آویزان کرد و خود پنهان گشت


    ساعتی بعد شیرین و همراهانش به آنجا آمدند و به رقص و شادی و خوشگذرانی پرداختند و شیرین در آن میان چون خورشید

    تابان می درخشید . ساعتی گذشت ناگهان چشمش به آن تصویر افتاد که بر شاخه ای بود فرمان داد تا آن را برایش آوردند و

    ساعتی به آن تصویر خیره گشت و و آنچنان محو تماشا گشته بود که از دیدنش سیر نمی شد نگهبانان ترسیدند که مبادا شیرین

    اسیر عشق گردد. تصویر را پاره کردند . و سپندی بر آتش ریختند و گفتند این کار دیوان فریب کار است .و به دشت دیگری رفتند

    شاپور تصویر دیگری کشید و بر درخت آویخت و با دگر چشم شیرین بر تصویر افتاد و فرمان داد تا برایش بیاورند این با دخترک

    ندیمه آن تصویر را پنهان کرد وگفت دیو و پری است . از این دشت نیز رفتند و به جایی دیگر بساط افکندند اما شاپور تصویر دیگری

    کشید و باز بر درخت آویخت این بار خود شیرین رفت و تصویر را آورد و سخت به اندیشه فرو رفت ندیمه های شیرین به او قول

    دادند تا صاحب این تصویر را بیابند شیرین آرام و قرار نداشت و کسان زیادی را فرستاد تا درباره تصویر خبری بیابند تا این که شاپور

    پدیدار شد و راز را بر ملا کرد که من آن صورتگرم و آن صورت نیز از آن شاهزاده است و سپس به وصف پرویز پرداخت و شیرین را

    شیفته تر کرد شیرین راز دلباختگی خود را به او گفت و از او راه چاره خواست شاپور به او پیشنهاد داد که فردا به بهانه شکار

    بیرون بیا و من نیز می آیم و سپس انگشتری از پرویز به او داد تا اگر ما را در راه ندیدی به مدائن بیا و با نشان دادن این انگشتر نزد شاه خواهی آمد .
    فردای آن روز شیرین به بهانه شکار بیرون رفت و همراهانش را جا گذاشت و منزل به منزل راه می پیمود تا سپیده دم به

    مرغزاری چون بهشت خرم و با صفا رسید که چشمه ای با آبی زلال و گوارا خواست تا خستگی راه را با آب تنی در چشمه از تن

    بدر کند . از آن طرف همراهان شیرین پس از آن که مدتی به جستجوی شیرین پرداختند و او را نیافتند نزد مهین بانو آمدند و خبر

    گم شدن شیرین را به او دادند . و مهین بانو به گریه و زاری پرداخت . و از آن طرف نیز پرویز که منتظر آمدن شیرین بود . تاب نیاورد

    و با یاران بطرف سرزمین ارمن حرکت کرد و از قضا به همان منزلی رسیدند. که شیرین مشغول شستشوی بدن خود بود . به

    غلامان دستور داد تا به اسبان علوفه دهند و زمانی کوتاه استراحت کنند تا بعد به راه خود ادامه دهند .وخود به تنهایی به گشتن

    در مرغزار پرداخت که ناگاه چشمش به آن ماهرو افتاد که در آب چون گلی نشسته دل شاهزاده از دیدار او آتشین گشت . اما

    همین که دید دختر از دیدنش شرمگین شد و با گیسوان سیاهش خود را پوشاند جوانمردی کرد و چشم بر زمین دوخت و دخت

    فورأ از آب بیرون آمد و لباس پوشید .و بر شبدیز نشست و بسرعت از آنجا دور شد شاه چون روی برگرداند دید اثری از دختر

    نیست .بسیار ناراحت شد و و بر شکار رمیده افسوس خورد و گریه ها کرد اما دیگر فایده ای نداشت پس به سرزمین ارمن روانه

    شد شیرین نیز با اسب تاخت تا به مدائن رسید و به کاخ فرود آمد و انگشتر پرویز به غلامان نشان داد آنان نیز عزیزش داشتند و با

    احترام او را به کاخ بردند.شیرین وقتی شنید که شاه به شکار رفته تا به سرزمین ارمن برود افسوس خورد و دریافت که آن سوار

    که دیده بود کسی جز پرویز نبوده بسیار ناراحت شد اما چاره ای جز صبر نداشت . پرویز که نزد مهین بانو آمده بود از او به گرمی استقبال کردند و کاخی بسیار خرم برایش فراهم ساختند .
    و پس از مدتی شاپور نزد شاه آمد و همه آن چه اتفاق افتاده بود را برای شاه تعریف کرد و سرانجام تصمیم گرفتند که شاپور به

    دنبال شیرین برود و او را نزد شاه بیاورد .شاپور به مدائن رفت و با شیرین براه افتادند تا نزد پرویز که در سرزمین ارمن مهمان بود

    بروند از طرف دیگر نامه ای به پرویز رسید که خبر مرگ پدر را به او دادند و او هرچند دلش در گروی عشق شیرین بود اما ناگزیر

    شد به پاییتخت باز گردد و شاپور نیز شیرین را نزد مهین بانو آورد .پرویز بر تخت شاهی نشست و بعد از مدتی بهرام چوبین حیله

    ها نمود و رعیت را بر علیه او تحریک کرد . تا جایی که پرویز تخت شاهی را رها کرد و به آذربایجان گریخت . و در موقان منزل کرد

    .در شکارگاه شیرین را دید و مانند دو دلداده یکدیگر را شناختند و و اشک شوق ریختند و مهین بانو کاخی بسیار زیبا برایش مهیا

    کرد و پرویز در کنار شیرین روزها سپری کرد اما مهین بانو شیرین را نصیحت کرد که مواظب پرویز باش تا مبادا بر تو دست یابد و

    عفت تو را لکه دار نکند شیرین این نصیحت مهین بانو را با گوش جان پذیرفت و به او اطمینان داد و مهین بانو اجازه داد تا در شکار

    و جشن ها پرویز با شیرین همراه باشد .بارها پرویز از شیرین خواست تا کام دل او را بر آورده سازد اما شیرین در حفظ پاکدامنی

    و عفت سماجت می کرد

    و او را به نگهداری تاج و تخت پند میداد چون پرویز از دست یافتن به شیرین ناامید گشت با خشم بر اسب نشست و شب و روز

    راه پیمود تا به قسطنطنیه رسید قیصر او را گرامی داشت و دختر خود مریم را به او داد . و لشکری بزرگ برای مقابله با بهرام

    چوبین به او داد . پرویز به ایران بازگشت و بهرام را شکست داد و خود بر تخت شاهی نشست .هرچند روزگار بر وفق مرادش بود

    اما از دوری شیرین آرام نداشت و در فراقش می سوخت . شیرین نیز برای از دست دادن پرویز خود را سرزنش ها نمود و گریه میکرد و مهین بانو و شاپور او را دلداری می دادند .


    تا این که مهین بانو بیمار شد و کلید گنج ها را به شیرین سپرد و چشم از جهان فرو بست . شیرین بر تخت نشست و با مردم با

    عدل و داد رفتار میکرد.تا این که شنید پرویز با مریم ازدواج کرده و مریم نیز بسیار سنگدل است . و پرویز را سوگند داده که با

    کسی جز او نپیوندد بسیار ناراحت شد و با همراهانش بسوی مدائن براه افتاد تا نزد پرویز برود .شیرین به کاخی فرود آمد . و خبر

    به پرویز رسید اما پرویز از بیم مریم یارای دیدار یار را نداشت و تنها به فرستادن پیامی بسنده میکرد.


    و در آتش هجران می سوخت تا بالاخره در عالم مستی نزد مریم رفت و اجازه خواست که شیرین را ببیند .و او را به منزل بیاورد .

    مریم سوگند خورد که اگر شیرین به آن شهر بیاید خود را دار خواهد زد .شاپور مدام نزد شیرین می آمد و پیغام پرویز را به او

    میرساند مدتی با یکدیگر به این صورت ارتباط داشتند .تا این که پرویز از شاپور خواست که شیرین را به کاخ بیاورد تا پنهانی با او به

    عیش و نوش بپردازد زیرا او برای صلاح دولت و شاهی و خواسته مریم نمی تواند آشکارا با او عشق ورزد . شیرین وقتی این

    سخنان را شنید بسیار خشمگین شد هرچند در عشق او بی تاب بود اما به هیچ وجه سستس نشان نداد. و ناراحتی خود را به

    شاپور بیان کرد و شاپور بسوی پرویز رفت تا این پیغام را به او برساند . شیرین در دشتی که کاخ در آنجا بود دلگیر بود و لب به غذا

    نمیزد و جز شیر مادیان چیز دیگر نمی نوشید اما در آن دشت علف برای گله کم بود .و شبانان مجبور بودند گله ها را برای چرا به

    جاهای دورتر ببرند و خلاصه آوردن شیر برای شیرین دردسری ایجاد کرده بود شیرین این مشکل را به شاپور گفت و شاپور چاره کار را بدست دوستی قدیمی دانست فرهاد نام. شاپور فرهاد را به درگاه آورد .و شیرین ماجرا را برای فرهاد گفت . فرهاد

    ازسخنان گرم او که با لطف و ناز ادا میشد . چنان دگرگون گشت که دل از کف بداد .شیرین از او خواست تا جویی از سنگ بسازد که یک دو فرسنگ از قصرش تا چراگاه گوسفندان کنده شود . فرهاد دست بر دیده نهاد و یک ماه بعد خواسته شیرین اجرا شد و

    کار جوی به پایان رسید و در انتهایش حوضی ترتیب داد که شیر از جای گوسفندان بی هیچ دشواری جاری می شد . ودر حوض قرار می گرفت.


    شیرین بسیار خوشحال شد و هدایایی به فرهاد داد . اما فرهاد نپذیرفت و سر به کوه و بیابان گذاشت عشق آرام از دلش ربوده

    بود و دلش بیقرار و چشمش گریان بود . هفته ای یک بار به قصر می آمد و دلبر را می دید و دوباره راه صحرا پیش می گرفت . کم

    کم داستان عشق فرهاد بر سر زبانها افتاد تا به گوش پرویز رسید . او از این گستاخی در اندیشه فرو رفت و آتش غیرت بی تابش کرد . و چاره کار از محرمان خود خواست . و آنها گفتند تا فرهاد را زر فراوان بخشد تا بلکه از این عشق صرفنظر کند شاه فرمود تا

    فرهاد کوهکن را حاضر کردند شاه زر فراوان به او بخشید اما فرهاد به آن بی توجه بود . وقتی شاه دید که فرهاد به زر بی توجه

    است با او به گفتگو پرداخت و اما از حاضر جوابی او متعجب ماند . و شرطی برای رسیدن او به شیرین گذاشت از او خواست که در میان کوه بیستون تونلی بسازد تا محل آمد و شد مردم باشد و فرهاد پذیرفت و با دلی خوش به کندن کوه مشغول شد نخست

    صورت شیرین و پس از آن تصویر شاه و شبدیز را بر سنگ نقش کرد .


    شب و روز با دلی سوخته از فراق و اشک حسرت بر چشم کوه می کند . و آوازه عشق فرهاد در عالم مشهور گشت .روزی شیرین تصمیم گرفت تا به دیدار فرهاد در بیستون برود . چون فرهاد از آمدن شیرین باخبر شد بسیار شاد شد و شیرین ساغری

    شیر به او داد و از او خواست تا بیادش بنوشد و غم و غصه فراموش کند . از سوی دیگر به شاه خبر دادند که چه نشسته ای که

    فرهاد تا یک ماه دیگر شرط را می برد .به فکر چاره ای باش پرویز از پیران خردمند راه چاره را خواست و آنان توصیه کردند که قاصدی خبر مرگ شیرین را به فرهاد برساند .و او نیز که از جان بیشتر شیرین را دوست دارد حتمأ مدتی دست از کار خواهد

    کشید . وقتی قاصد خبر مرگ شیرین را به فرهاد داد او از شدت غم و اندوه از بالای کوه خود را به پایین انداخت . شیرین از مرگ

    فرهاد بسیار اندوهگین شد و گریه ها کرد و سوگوار او بود . مدت زمانی نگذشت که مریم بیمار شد و مرد و شاه مراسم سوگواری بجا آورد . و بعد از مدتی دل شاه هوای شیرین کرد اما هرچه شاه بیشتر اصرار میکرد شیرین بیشتر ناز میکرد اینقدر در

    این کار افراط کرد که شاه به ستوه آمد و برای این که رقابت شیرین را برانگیزد با دختری بنام شکر ازدواج کرد اما بعد مدتی دوباره عشق شیرین به سراغش آمد و در عشق او همچنان می سوخت . روزی به قصد شکار به نزدیکی قصر شیرین آمد و

    خواست تا وارد شود اما شیرین که می دانست اگر شاه به کاخ بیاید باز از او کام دل خواهد و شیرین که عمری با آبرو و پاکدامنی زندگی کرده بود دستور داد تا در قصر را بستند و شاه مجبور شد باز گردد و از این کار شیرین بسیار ناراحت شد اما شاپور او را

    دلداری داد .و این کار شیرین را ناز کردن او دانست .


    و از طرف دیگر شیرین از کار خود شرمنده شد و بسوی کاخ شاه حرکت کرد و نزد او آمد و عذرخواهی کرد و شاه گفت که از او

    خواستگاری خواهد کرد و پس از آن دستور داد تا هدایای فراوان برای او فرستادند و شیرین را با احترام تمام به کاخ آوردند . و چند شبانه روز به جشن و طرب پرداختند و مراسم عقد انجام شد و شاه به آرزوی دیرین رسید . و پس از آن با عروس خود به خوشی

    و خرمی زندگی کرد . اما پرویز از مریم پسری داشت به نام شیرویه که پسری ناخلف بود که پدر را همیشه ناخشنود میکرد . اما

    چون شاه او را از نژاد خود می دانست فرزند را عزیز می داشت اما شیرویه همواره با پدر در ستیز بود . سالها گذشت و شیرویه مردی شد و به شیرین چشم داشت تا این که شبی که شاه در کنار شیرین به خواب ناز بود با خنجری * پدر را درید . شیرین

    از مرگ شاه بسیار اندوهگین شد و گریه ها کرد و سوگوار شاه بود . از سوی دیگر شیرویه به شیرین پیغام فرستاد که من بیشتر از پدر تو را گرامی میدارم اگر به کاخ من در آیی شیرین از بیشرمی شیرویه سخت برآشفت اما به ظاهر فریبش داد تا آرام گیرد .

    روز بعد طبق رسم شاهان خسرو پرویز را با احترام فراوان به سوی گنبد آرامگاه بردند و شیرین به آرامگاه پرویز آمد و در را بر روی مردم بست .و * زخم خورده شاه را بوسید و با خنجری که به زیر لباسش پنهان کرده بود * خود را شکافت .
     

    موضوعات مشابه

  2. goly gian

    goly gian کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏7 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    435
    تشکر شده:
    588
    جنسیت:
    زن
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.