1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

موش به انبارت نیفتد

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    سدیف صبر کرد، حاج اسماعیل برسد. می دانست که حاج اسماعیل خوش ندارد سر خود کارها را رفع و رجوع کند. روز اولی که سدیف آمده بود این جا کار کند، حاج اسماعیل همه ی این ها را طی کرده بود. گفته بود که تمیز خمیر بگیرد. گفته بود که تابستان و زمستان مراقب باشد سرما نخورد. چون اگر سرما بخورد حاج اسماعیل نمی گذارد کار کند.سدیف صبر کرد، حاج اسماعیل برسد. می دانست که حاج اسماعیل خوش ندارد سر خود کارها را رفع و رجوع کند. روز اولی که سدیف آمده بود، این جا کار کند، حاج اسماعیل همه ی این ها را با سدیف طی کرده بود. گفته بود که تمیز خمیر بگیرد. گفته بود که تابستان و زمستان مراقب باشد سرما نخورد. چون اگر سرما بخورد حاج اسماعیل نمی گذارد کار کند.
    اگر هم بفهمد که مدام خودش را سرما می دهد که سر کار نیاید، آن وقت کلاً باید قید کار در این جا را بزند. حاج اسماعیل گفته بود که چانه را به قاعده بگیرد. البته بیشتر اوقات خود حاج اسماعیل پای تغار می ایستاد و چانه به پارو می انداخت و نان به تنوره می گرفت. اما تنور آخر شب های رمضان را سدیف می گرفت.
    حاج اسماعیل که رسید، وقتی فهمید اوضاع از چه قرار است ، در را سه قفله کرد و چراغ سرسرای نانوایی را هم خاموش کرد. رفت و داخل انبار نشست و به منظره ی منحوس آردهای آلوده به شیطنت موش، خیره شد. حاج اسماعیل به سدیف گفت که نمی داند چه کند. اگر چند روزی نانوایی را تعطیل کند و همه ی آردها را هم بار بزنند و بریزند دور و بیفتد به جان انبار و همه ی تنور و انبار و تغار ها را هم که کُر بدهند، محلی ها می فهمند و شاید بعد از این کسی ازشان نان نخرد. رغبت نکنند از نانوایی حاج اسماعیل خرید کنند. از طرفی هم نمی توانست به برداشتن همان تکه ی آلودگی بسنده کند. سدیف گفت که کیسه های آرد در بسته که مشکلی ندارند. اما حاج اسماعیل زیر بار نرفت. قبول نکرد. گفت اصلاً دو سه روزی باید همه جا خالی باشد همه جا باید تله بگذارد باید همه ی سوراخ سنبه ها را دوغاب بگیرد. اصلاً باید سیمان کند. سیمان کند که دیگر هیچ موشی دیوارش را نجود. حاج اسماعیل این را هم گفت. گفت که نمی داند چه کرده است که موش به انبار آردهایش افتاده است. کجا حق مردم را ضایع کرده که این طور سرنوشت به آردهایش شتک زده است.
    قرار شد شب ماشینی بگیرند و آردها را به بیرون شهر ببرند. حاج اسماعیل گفت که می خواهد خودش برود و همه ی آردها را چال کند. همه را. نمی خواهد ارزنی از آردها به دست کسی بیفتد. حاج اسماعیل آن قدری وضعش خوب بود که تاوان این چند روز تعطیلی را بدهد. تاوان این همه آرد که آذوقه ی یک ماه ، چهل روز نانوایی بود را بدهد. اما این فکر این که مصیبت موش افتادن به انبار به خاطر معصیتی است، راحتش نمی گذاشت.
    شعله ها تا آسمان زبانه می کشید و حاج اسماعیل ، فقط به شعله ها چشم انداخته بود و سدیف بیچاره ، نور شعله ها را که در چشم های حاج اسماعیل دید ، بغضش گرفت . اشک هایش سرازیر شد .​

    فکرش درگیر نبود. همه چیز دنیا هوار شده بود روی سرش. به سدیف گفت که اصلاً نانوایی را تعطیل می کند. دیگر رغبت نمی کند این جا نان بپزند و بدهند دست مردم.
    فردای آن شب ، نانوایی تعطیل شد. حاج اسماعیل صبر کرد ، شب بشود . رفته بود ،سراغ راننده های شهرستانی بنکداری ها و قپان های گردن کلفت و از میان همان راننده های شهرستانی ، به دو نفر گفته بود ،که بیایند .
    اول می خواست نیمه شب که شد ، آرد ها را بار بزند. بعد پشیمان شد و گفت که همان حدود هشت و نه شب بیایند. آمدند و آرد ها را بار زدند و بردند ، جاده ی بهشت زهرا . وقتی رسیدند ، چند دقیقه ای از نیمه شب گذشته بود . حاج اسماعیل دستمزد راننده ها را داد و گفت بروند . آن ها هم رفتند .
    به سدیف گفت چه کنیم ؟ سدیف گفت که نمی شود همه ی آرد ها را چال کرد؛ چند روز ی طول می کشد.سدیف گفت که با خودش نفت آورده و می توانند ، همه ی آردها را بسوزانند. همین کار را کردند. شعله ها تا آسمان زبانه می کشید و حاج اسماعیل ، فقط به شعله ها چشم انداخته بود و سدیف بیچاره ، نور شعله ها را که در چشم های حاج اسماعیل دید ، بغضش گرفت. اشک هایش سرازیر شد. سدیف و حاج اسماعیل صبر کردند. همه ی آردها که سوخت و خاکستر شد، وقتی خیالشان راحت شد که دیگر آتشی به جا نمانده است،برگشتند .
    حاج اسماعیل به سدیف گفت بهتر است نانوایی نماند . زمین نانوایی طیب و طاهر نیست.
    اما سدیف قبول نکرد. سدیف گفت همین حالا که برسند ، شروع می کند به تمیزکاری. همه جا را کر می دهد . همه ی سوراخ سنبه ها را سیمان و دوغاب می گیرد .
    اما حاج اسماعیل دلش راضی نبود .
    حاج اسماعیل مریض شده بود. نه می توانست دوباره کار کند ، نه می توانست مغازه را اجاره بدهد . نه می توانست به کسی بفروشد، نه می توانست خراب کند و از نو بسازد. دلش به هیچ کاری آرام نمی شد . حق و حقوق سدیف را داد و فرستادش به ولایتشان . در دکان نانوایی هم بسته ماند تا وقتی جنازه ی حاج اسماعیل را از خانه آوردند و دقیقه ای داخل دکانش گذاشتند و بعد مشایعت کردند به خانه ی آخرت .

    آن موقع بود که بچه های حاج اسماعیل نانوایی را فروختند. دوباره تنور نانوایی پر شد از شعله و نان . ای کاش حاج اسماعیل می فهمید که سدیف پیش از رفتنش ، همه ی دکان را کرداده و همه ی سوراخ سنبه ها را دوغاب و سیمان گرفته.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.