1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

بی عرضه

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده‌ام! « مرسی! » چرا ؟!! چند روز پیش ، خانم یولیا واسیلی یونا ، معلم سرخانه ی بچه ها را به اتاق کارم دعوت کردم. قرار بود با او تسویه حساب کنم. گفتم:
    ــ بفرمایید بنشینید یولیا واواسیلی یونا! بیایید حساب و کتاب‌مان را روشن کنیم … لابد به پول هم احتیاج دارید اما مشاءالله آنقدر اهل تعارف هستید که به روی مبارک‌تان نمی آورید … خوب … قرارمان با شما ماهی 30 روبل …
    ــ نخیر 40روبل … !
    ــ نه ، قرارمان 30روبل بود … من یادداشت کرده‌ام … به مربی های بچه ها همیشه 30 روبل می دادم … خوب … دو ماه کار کرده‌اید …
    ــ دو ماه و پنج روز …
    ــ درست دو ماه … من یادداشت کرده‌ام … بنابراین جمع طلب شما می شود 60روبل … کسر میشود9 روز بابت تعطیلات یکشنبه … شما که روزهای یکشنبه با کولیا کار نمی‌کردید … جز استراحت و گردش که کاری نداشتید … و سه روز تعطیلات عید …
    چهره ی یولیا واسیلی یونا ناگهان سرخ شد ، به والان پیراهن خود دست برد و چندین بار تکانش داد اما … اما لام تا کام نگفت! …
    ــ بله ، 3 روز هم تعطیلات عید … به عبارتی کسر میشود 12 روز … 4 روز هم که کولیا ناخوش و بستری بود … که در این چهار روز فقط با واریا کار کردید … 3 روز هم گرفتار درد دندان بودید که با کسب اجازه از زنم ، نصف روز یعنی بعد از ظهرها با بچه ها کار کردید … 12 و7 میشود 19 روز … 60 منهای 19 ، باقی می‌ماند 41روبل … هوم … درست است؟
    چشم چپ یولیا واسیلی یونا سرخ و مرطوب شد. چانه‌اش لرزید ، با حالت عصبی سرفه‌ای کرد و آب بینی اش را بالا کشید. اما … لام تا کام نگفت! …
    ــ در ضمن ، شب سال نو ، یک فنجان چای‌خوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید ــ یادگار خانوادگی بود ــ اما … بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی ، چه صد نی … گذشته از اینها ، روزی به علت عدم مراقبت شما ، کولیا از درخت بالا رفت و کتش پاره شد … اینهم 10 روبل دیگر … و باز به علت بی توجهی شما ، کلفت سابق‌مان کفش‌های واریا را دزدید … شما باید مراقب همه چیز باشید ، بابت همین چیزهاست که حقوق می‌گیرید. بگذریم … کسر می‌شود دو روبل دیگر … دهم ژانویه مبلغ 10 روبل به شما داده بودم …
    به نجوا گفت:
    در ضمن ، شب سال نو ، یک فنجان چای‌خوری با نعلبکی اش از دستتان افتاد و خرد شد … پس کسر میشود 2 روبل دیگر بابت فنجان … البته فنجانمان بیش از اینها می ارزید ــ یادگار خانوادگی بود ــ اما … بگذریم! بقول معروف: آب که از سر گذشت چه یک نی ، چه صد نی​

    ــ من که از شما پولی نگرفته‌ام … !
    ــ من که بی‌خودی این‌جا یادداشت نمی کنم!
    ــ بسیار خوب … باشد.
    ــ 41 منهای 27 باقی می ماند 14 …
    این بار هر دو چشم یولیا واسیلی یونا از اشک پر شد … قطره‌های درشت عرق ، بینی دراز و خوش ترکیبش را پوشاند. دخترک بینوا! با صدایی که می لرزید گفت:
    ــ من فقط یک دفعه ــ آنهم از خانمتان ــ پول گرفتم … فقط همین … پول دیگری نگرفته‌ام …
    ــ راست می گویید ؟ … می بینید ؟ این یکی را یادداشت نکرده بودم … پس 14منهای 3 می‌شود11 … بفرمایید اینهم 11 روبل طلبتان! این3 روبل ، اینهم دو اسکناس 3 روبلی دیگر … و اینهم دو اسکناس 1 روبلی … جمعاً 11 روبل … بفرمایید!
    و پنج اسکناس سه روبلی و یک روبلی را به طرف او دراز کردم. اسکناس‌ها را گرفت ، آنها را با انگشت‌های لرزانش در جیب پیراهن گذاشت و زیر لب گفت:
    ــ مرسی.
    از جایم جهیدم و همانجا ، در اتاق ، مشغول قدم زدن شدم. سراسر وجودم از خشم و غضب ، پر شده بود . پرسیدم:
    ــ « مرسی » بابت چه ؟!!
    ــ بابت پول …
    ــ آخر من که سرتان کلاه گذاشتم! لعنت بر شیطان ، غارتتان کرده ام! علناً دزدی کرده‌ام! « مرسی! » چرا ؟!!
    ــ پیش از این ، هر جا کار کردم ، همین را هم از من مضایقه می‌کردند.
    ــ مضایقه می‌کردند ؟ هیچ جای تعجب نیست! ببینید ، تا حالا با شما شوخی می‌کردم ، قصد داشتم درس تلخی به شما بدهم … هشتاد روبل طلبتان را می‌دهم … همه اش توی آن پاکتی است که ملاحظه اش می‌کنید! اما حیف آدم نیست که این قدر بی دست و پا باشد؟ چرا اعتراض نمی‌کنید؟ چرا سکوت می‌کنید؟ در دنیای ما چطور ممکن است انسان ، تلخ زبانی بلد نباشد؟ چطور ممکن است اینقدر بی عرضه باشد؟!
    به تلخی لبخند زد. در چهره اش خواندم: « آره ، ممکن است! »
    بخاطر درس تلخی که به او داده بودم از او پوزش خواستم و به رغم حیرت فراوانش ، 80 روبل طلبش را پرداختم. با حجب و کمروئی ، تشکر کرد و از در بیرون رفت … به پشت سر او نگریستم و با خود فکر کردم: « در دنیای ما ، قوی بودن و زور گفتن ، چه سهل و ساده است! ».
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.