1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

زیرآب

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    از آهنگری پسرخاله تا خانه ی ما، راه زیادی نبود. هفت، هشت دقیقه. همه ی دکان ها را بسته بودند، در مسیر خانه تا آهنگری. جماعت هم راه افتاده بودند توی کوچه ها، دنبال من و بقیه. صدای شیون نمی آمد.
    همه آرام و مۆدب گریه می کردند، گرم بود و آفتاب چشم همه را تنگ کرده بود. همه آرام و مۆدب گریه می کردند و هیچ * برای ما سه جوان زبان نمی گرفت. مرگ ما، آن قدر مایه شرمندگی بود که دیگر کسی زبان نگیرد. مثلاً چه می خواستند بگویند. از فضائل و مرام های پهلوانی مان یا دستگیری و کمکمان به اهالی محل. از هر چه می گفتند سوژه بود. سوژه ی خنده ی پوشیده و بعد هم مایه ی غیبت روزهای بعد. نفهمیدم چه کرده ایم و چه بوده ایم و برای چه چیز سقط شده ایم که حالا مراسم تشیع جنازه یمان باشد. بیشتر از این که از مردنم ترسیده باشم، این که آبرویی نمانده بود، ناراحتم می کرد.
    بلند شدم و رفتم صورتم را شستم. میل به صبحانه نداشتم، با این حال رفتم و نشستم سر سفره. مادرجان داشتند جرعه ی آخر چای را سر می کشیدند. گفتند که خودت سفره را جمع کن. چادر کرد و از خانه زد بیرون. چند روزی بود که صبح اول وقت می رفتن منزل همشیره. همشیره پا به ماه بود. از این دخترهای نازنازی نبود که از همان جواب آزمایش اول بخوابد و ادای استراحت مطلق در بیاورد. بنده ی خدا تا همین ده روز پیش سر کار هم می رفت. محل کارش دور بود و همکارها هم ناز داشتند و ملاحظه اش را نمی کردند. این بود که مادرجان اجازه ندادند این هفته های آخر را برود کار.
    چند لقمه ای خوردم و بقیه ی نان را گذاشتم توی کیسه ی نان ها و کیسه را هم با پنیر و کره گذاشتم توی یخچال. راه افتادم و رفتم. مسیر همان مسیر هفت، هشت دقیقه ای هر روز بود.
    رسیدم آهنگری پسرخاله، در را باز کردم و لباس عوض کردم و مشغول شدم. پسرخاله که رسید، گفت باید بروم و نرده های آب انبار را نصب کنم. سردرش را هم اندازه بزنم که یک در آهنی بزرگ برایش بسازیم.
    وارث آب انبار چند برادر بودند ، که سال ها پیش از این محل رفته بودند . بعد از رسیدن ارث هم دست به ترکیبش نزده بودند . حالا معلوم نبود ، می خواهند چه کنند . رفتم و نرده ها را نصب کردم و سر در را اندازه زدم و برگشتم .
    ایستادم وسط حیاط ، رو به روی حوض . حوضی که برای من آب تنی کودکی بود و دریای میوه های عقد کنان همشیره و ماهی های قرمزی که سفره ی هفت سین می ساختند .​

    پسرخاله داشت ناهار می خورد ، با سر اشاره کرد ، که هم غذا شویم . رودربایستی کردم و نشستم ، از سر بی میلی .
    گفتم : پسرخاله! اگه آدم ، خواب ببینه مرده تعبیرش چیه؟ گفت: هیچی عمرت درازه
    گفتم : نگفتم که مثلا دلداریم بدید گفت : هر طور دوست داری حساب کن ، تعبیرش همینه
    گفتم : اگه خواب ببینم ، بی آبرو مردم ، اگه بد جور سقط شده باشم ، تعبیرش چیه؟
    گفت : چی بگم ؟ نمی دونم . مراقب کارات باش . نه الانه . همیشه .
    از همون روز شروع کردیم ، به ساختن در آهنی آب انبار . آب انباری که سال ها بود ، بی استفاده بود . هیچ افسانه ای هم برایش نمی گفتند . اصلا کسی نمی دیدش . من هم یادم نمیاد ، از وقتی رفتم پی نصب نرده ها ، به صرافت آب انبار افتاده بودم؟ یا نه .
    وقتی رسیدم ، هنوز مادرجانم از خانه ی همشیره برنگشته بود. لباسم را عوض کردم و آمدم توی حیاط .
    در این چله ی تابستان چه باد خنکی می آمد ، تمام چراغ ها را خاموش کردم . ایستادم وسط حیاط ، رو به روی حوض . حوضی که برای من آب تنی کودکی بود و دریای میوه های عقد کنان همشیره و ماهی های قرمزی که سفره ی هفت سین می ساختند . ایستادم جلوی حوض و گذاشتم باد خنک غنیمتی تابستان روی پوستم ، روی گونه هایم ، روی پلک هایم بازی کند ، برقصد . خسته شدم ، از این که برای هر چیزی یک رابطه ی داستانی پیدا کنم . خواب دیدن ، زنده شدن یاد آب انبار قدیمی موروثی و مسافر همشیره و پسر خاله .
    ذهن قصه پردازم را از فردا به پتک های آهنگری پسرخاله می دهم . به کوره ای که تابستان و زمستانش فرقی نمی کند . ذهن قصه پردازم را می گذارم برای وقتی که پسریا دختر همشیره و پسر خاله آمد و خواستم برایش قصه بگویم .
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.