1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

زال زالک هایم فروشی نیست

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    به جلسه ی مشاوره ی مدرسه رفتم . مدرسه ی دخترم .دخترم حالا کلاس ششم است . از وقتی هم سرم رفت ، دخترم حتی یک بار هم از ماماجانش چیزی نگفته ، مثل خودش که در تمام زندگی یک بار هم چیزی را به رویم نمی آورد . اصلا چیز بدی به چشمش نمی آمد که بخواهد به زبان بیاورد . دخترمان هم مثل او بود. نه این که یادش نباشد ، یادش بود ، پنج ساله بود که سلول های نامعلومی او را با خودشان بردند. و حتما دخترم او را خوب به خاطر دارد. وقت هایی هم که به آخرین وعده ملاقاتمان در این دنیا می رفتیم ، هیچ نمی گفت. گریه نمی کرد . ماماجانش را نمی خواست . من هم که بغض می کردم برای تنهایی او بود . هر چند که وقتی من یا ماماجان من یا آقاجانم را که بغل می کرد ، طوری بود که انگار تنها نیست. شاید هم از ترس از دست دادن همین چند نفر بود. به جلسه ی مشاوره رفتم ، دو نفر برایمان حرف زدند ، یکی مدیر مدرسه و یکی هم یک خانم دکتر روانشناس .
    مدیر مدرسه که مثل سال های قبل در مورد روش های متفاوت آموزشی شان سخنرانی کرد و گفت که هیچ کجا مثل این جا بچه ها را درک نمی کنند و برای موفقیت رهنمون نمی شوند. دقیقا همین کلمه را گفت : رهنمون . وگرنه خودم می دانم به ادبیات این چند سطر که می نویسم ، رهنمون یک مقدار توی ذوق می زند. بعد نوبت به خانم دکتر رسید . نصفی از حرف های خانم دکتررا در برنامه های مشاوره ی تلویزیون شنیده بودم . نصف حرف ها ، به تشویق پدر و مادر ها برای همکاری با مدرسه مربوط می شد. هر روز دفتر چه یادداشت بچه ها را ببینید ، که مثلا امروز چه درس هایی گرفتند و باید در درس ها کمکشان کنید و نمی شود که بار مسئولیت فقط به دوش مدرسه باشد و اصلا من از خانم مدیر خواهش می کنم که حالا با این شیوه های متفاوت و فوق پیشرفته ی آموزشی در فکر تاسیس یک مدرسه ی راهنمایی باشند و نگذارند ، که این اطفال معصوم بعد از سپری شدن امسال ویلان و سرگردان میان مدرسه هایی باشند که مثل این جا ، به فکر آینده ی میوه های زندگی نیستند.
    البته دو تا حرف حسابی دیگر هم زد . اول این که بچه اگر لوس بشود بهتر از این است ، که عقده ای بشود ، پس تا می توانید به بچه های تان محبت کنید ، که دنبال عاطفه در میان غریبه ها نگردند . حرف دیگرش این بود ، که در کنار این محبت زیاد ، خیلی زیاد ، اجازه بدهید که روی پای خودشان بایستند. اگر از ترس این که اتفاقی برایشان نیافتد ، در خانه و در کنار خودتان حبسشان کنید ، آن وقت در اولین تماس ها ، خصوصا وقتی دیگر جوان شده اند و دیگر فرصت تربیت نیست ، می لغزند. انصافا این را هم گفت که در ظاهر این دو تا شاید با هم ضدیت داشته باش
    فردای جلسه ، وقتی مدرسه تعطیل شد ، و رفتم که دخترم را از مدرسه بیاورم ، سر کوچه ی مدرسه ترمز کردم . گفتم راحله جان ! عزیزم ! امروز نمی تونم برسونمت . باید خودت بری . با اتوبوس . چند بار سوال نکردم که می داند کدام ایستگاه پیاده شود یا نه؟ یک بار پرسیدم و یک بار گفت می داند . کارت اعتباری برایش خریده بودم ، کارت را دادم و گفتم اگر راننده گفت که دستگاه کارت خوان خراب است ، زود پول را به دستش نده ، اول بگو ، قانونا باید فقط با کارت خوان هزینه را بگیرید و بعد که دیدی واقعا دستگاه خراب است ، دویست و بیست و پنج تومان را به راننده بده. گفت که بیست و پنج تومانی ندارد . گشتم و یک بیست و پنج تومانی که حالا حکم کیمیا را داشت ، پیدا کردم .

    تلفن را که قطع کردم ، با خودم گفتم چه خریده ؟ زال زالک برای پاییز است و در بهار از زال زالک خبری نیست . شب که به خانه رسیدم ،دیدم راست می گوید ، زال زالک است. یک دل سیر زال زالک گس خوردیم


    اتوبوس رسید و سوارش کردم . اتوبوس راه افتاد . می خواستم ، دنبال اتوبوس راه بیافتم ، اما نمی خواستم خودم را بعد از رسیدن به مقصدش آفتابی کنم . فقط می خواستم مطمئن باشم که صحیح و سالم می رسد . اما نرفتم . باید خودم هم بزرگ می شدم . باید قوی می شدم . حتی به ماماجانم هم نگفته بودم که راحله را تنها می فرستم .اگر می گفتم اجازه نمی دادند. پیش از این، اگر ناچار بود ، تنها به خانه بیاید ، حتما از مدرسه می خواستم که تاکسی برایش بگیرند .
    موقع راهی کردنش ، یادم رفت بگویم ، که وقتی می رسی ، به گوشی ام زنگ بزن و خبر بده. من محاسبه کرده بودم که بیست دقیقه طول بکشد . بیست دقیقه گذشت و خبری نشد . ترسیدم زنگ بزنم ، ماماجانم دلشان شور بیافتد . همان جا توی ایستگاه ، توی ماشینم نشسته بودم ، بیست و پنج دقیقه گذشت . دیگر راه افتادم . گفتم می روم ، اگر نرسیده بود به روی خودم نمی آورم ، به ماماجانم می گویم که امروز دیرتر تعطیل می شود و الان می روم دنبالش . نیم ساعت طول کشید . نزدیک خانه بودم . تلفن دستی ام زنگ خورد . خود راحله بود . نه عصبانی شدم ونه عکس العمل دیگری نشان دادم . گفت که وقتی از اتوبوس پیاده شده ، از این وانت ها که میوه ی فصلی می فروشند ، زال زالک می فروخته . از مرد فروشنده می پرسد که زال زالک چند است ، می گوید سه کیلویش ، هفت هزار تومان . و راحله می گوید که فروشنده بلد است که محاسبه کند با پنج هزار تومان او چقدر زال زالک می تواند بخرد یا نه؟ فروشنده با ماشین حسابش ، حساب می کند و می گوید مثلا این قدر . راحله می گوید نه . اگر با همین پنج هزار تومان ، سه کیلو می دهی ، می خواهم . فروشنده قبول می کند . راحله توضیح داد که برای همین چند دقیقه ای دیر شده و عذر خواهی نکرد.
    تلفن را که قطع کردم ، با خودم گفتم چه خریده ؟ زال زالک برای پاییز است و در بهار از زال زالک خبری نیست . شب که به خانه رسیدم ،دیدم راست می گوید ، زال زالک است. یک دل سیر زال زالک گس خوردیم .
    آن وانتی هر روز یک میوه ی جدید می فروشد . میوه هایی که میوه ی فصل نیستند . یک روز که من هم با راحله برای خریدن آووکادوی غیر فصل رفته بودیم ، فروشنده گفت که این ها محصولات کشوری در نیمکره ی جنوبی است که همیشه ، همه میوه ای در آن عمل می آید
     

    موضوعات مشابه

    شاپرک خانم از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.