1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

عطر گیسوی اویس

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آهنگ قدم هایی که بر می گردد ، مرا به یاد دست خالی یک پدر در نیاوردن نان برای فرزندان چشم انتظار می اندازد . حالا عاقله مردی شده ام . عاقله مردی که هنوز به یاد حرف پدرش می افتد . یاد هیچ حرف پدرم نیستم ، جز این که صبر کن . صبر کن ، پدر که بشوی حال این حرف های من ، حال این نگران بودنم، برای عاقبت بچه ها ، به تو هم سرازیر می شود ، وحالا من همین حال را دارم. اما حال من حال دیگر حال پدری نیست که نگران سرنوشت بچه هایش باشد . حال کسی نیست که دست خالی به خانه بر می گردد و باید خجالت زن و فرزند ، بکشد . حال من حال یعقوب نیست ، در فراق یوسفش. تنهایی یونس نیست در * ی نهنگ ، قصه ی مرا یک نفر می داند .
    امشب بیست و یکم آبان سال 63 است . تهران باران خورده و تمیز ، ساکت به انتظار فرداست. سال پیش نوبت مکه ی من بود و حاج خانوم. حاج خانوم نبودند که با من به مکه مشرف بشوند . چند سالی است که به جای دیگری مشرف شده اند . سال پیش که مشرف شدم ، کاروان ما جزو مکه اولی ها بود ، یک روز مانده به محرم شدن ، نماز مغرب را در مسجد الحرام خواندم و طوافی به یاد پدر کردم ، و مدام در طواف یاد حرف هایش بودم ، یاد نگرانیش برای بچه ها . برای آخر عاقبتشان و این که حالا به حرف هایش رسیده بودم . فکر بچه ها امان نمی داد که به عبادتم برسم . پسری که به راه دور فرستاده بودم و خیلی از مادر و پدر هایی که مثل من، آن ها هم همین کار را کرده بودند و هر روز منتظر بازگشتن یا خبر باز نیامدنشان بودند و من هنوز با خودم کنار نیامده بودم.
    همه اگر پسرهایشان را می فرستادند ، من هم پسرم و هم دخترم رفته بودند . اصلا همان دخترم و شوهر خدا بیامرزش ، کاری کردند که پسر هم رفت . همان سال پیش ، بعد از مناسک واجب ، آن چنان تب کردم و بیمار شدم که مرا با مدینه اولی ها ، بر گرداندند ایران و حاجی شدم بدون دیدن مدینه ، وقتی هم که رسیدم تهران ، خانه را به جای این که چراغانی کنند برای برگشتن حاجی برای رفتن پسر سیاهه زده بودند. یاد حرف پدر می افتادم و نگرانی برای بچه ها ، که حالا فقط نگرانی دختر مانده بود و گره ندیدن پسر موقع رفتن و حاجی شدن بدون رفتن به مدینه .
    همه اگر پسرهایشان را می فرستادند ، من هم پسرم و هم دخترم رفته بودند . اصلا همان دخترم و شوهر خدا بیامرزش ، کاری کردند که پسر هم رفت . همان سال پیش ، بعد از مناسک واجب ، آن چنان تب کردم و بیمار شدم که مرا با مدینه اولی ها ، بر گرداندند ایران و حاجی شدم بدون دیدن مدینه ، وقتی هم که رسیدم تهران ، خانه را به جای این که چراغانی کنند برای برگشتن حاجی برای رفتن پسر سیاهه زده بودند.​

    چند روزی از آمدنم که گذشت ، از مراسم پسر که فارغ شدیم ، حالا مردم ، به خودشان اجازه می دادند ، زیارت قبول بگویند ،و وقتی این را می شنیدم ، همان گره دوباره می آمد ، می پیچید توی گلویم ، ولی خجالت می کشیدم بازش کنم . حاجی که مدینه ندیده است . مدینه ندیده و پسر موقع رفتن ندیده و دختر بی شوهرهنوز عاشقش جلوی چشمش است ولی تکیده نمی شود و خم به ابرو نمی آورد و بچه اش را حالا بزرگ می کند و دیگر به همان جایی که با برادر و شوهرش رفته بود هم بر نمی گردد . وقت هایی هم که تلویزیون ، همان جا ها را نشان می دهد ، بلند می شود ، سرش را به کاری گرم می کند . دلم می خواست بگویم دختر جان ، گیریم بچه را گذاشتی و دوباره رفتی و جنازه ات برگشت ، آن وقت من چه کنم با این طفل معصوم . وقتی بزرگ شد ، نمی گوید پیرمرد این همه جوان رفتند و تو نرفتی و حالا شدی وبال گردنم . بعد راضیه ام می گفت : نه بابا جان ! بچه ی من ، نوه ی شما ، می شود که این طور حرف بزند ؟ نه نمی شود !
    از آن روز که گفتم ، فهمیده ام که دلش این جا نیست ، دیگر سرحال تر نشان می داد . تلویزیون هم نگاه می کرد . و سرش را به کارهای مدرسه گرم کرده بود . اما دل من آرام و قرار نداشت . پسری که ندیدم و رفت و مدینه ای که مشرف نشدم و حاجی شدم و نگرانی دخترم و پسرش.
    حالا که در این شب بیست و یکم آبان بر می گردم خانه . مثل آدم هایی که دست خالی آمده اند . در این شب بیست و یکم آبان باران خورده ، حالا که عاقله مردی شده ام ، و یاد حرف پدرم می افتم . لحظه ی رفتنش گفت که یک نفر حال همه ی پدر های نگران را می فهمد آن که موقع پروازش از فرشته ی مامور جز از سرنوشت مردمش سوال نکرد و فقط نگران آن ها بود . همان یک نفر که چند ساعت پیش که نفس های آخر را در بیمارستان کشیدم ، برایم پیغام فرستاد که حاجی عطر گیسوی اویس همه ی خانه ات را پر کرده .
    حالا شب بیست و یکم آبان 63 مرا از بیمارستان به خانه می برند که صبح با سلام و صلوات ببرند پیش پسر و داماد .​
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.