1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

سایه ای که روی چمن ها افتاده بود

شروع موضوع توسط arvia در ‏24 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    «چرا ناگهان به این فکر افتادیم که این آدم، همان کسی است که توی عکس پشتش به ما بود؟
    با زهرا دخترم هستم. توی خیابان. وقتی از روبرو می آمد تا از کنارمان بگذرد، گفت:
    «سلام.»
    باید شناخته باشدمان که پا سست کرده بود تا این طور کُند از کنارمان بگذرد. وقتی گذشت، برگشتیم تا به رفتن اش نگاه کنیم؛ سلانه می رفت و کمی می لنگید؛ روی پای چپ که به نظر کوچکتر می آمد... و بالاخره با آن شانه های فرو افتاده و همان خمیدگیِ اندکِ توی عکس.
    عکس را زهرا نشانم داد؛ (همراه داستان برایت پست می کنم). شاید اگر گذرمان نیافتده بود به آن هتل نوساز، در منتها الیه جنوب بندر انزلی ( و تو تلفن نکرده بودی)، یادش نمی آمد که این قطعه عکس 12— 10 را که از یک مجله رنگی بریده و توی کیفش گذاشته بود، به من نشان بدهد. آنچه توجهش را جلب کرده بود، تنهایی اندوه بار پیرمردی بود که برای گذران سیزده به در، آمده بود و روی چمن های حاشیه اتوبان، زیر سایه تک درختی نشسته بود رو به جاده. آن طرف را نگاه می کرد که ما نبودیم. جاده پر بود از ماشین و آدم هایی که از پشت پنجره برایش دست تکان می دادند، بیشتر بچه ها بودند با چهره های روشن از آفتاب و پیراهن های صورتی و سبز روشن.
    نمی توانستیم دنبالش راه بیافتیم، چون زیاد مطمئن نبودیم و نمی شد چشم از خیابان پیشِ رویمان برداریم. زیادی شلوغ بود. چاره ای نبود جز اینکه وقتی به خانه رسیدیم، سایه ام را بردارم و بروم توی عکس و او را دور بزنم.
    باور کن این اولین فکری بود که پس از پایان مکالمه کوتاهِ مان به ذهنم خطور کرد: این که بروم توی عکس و بنشینم روبروی پیرمردی که می توانست سال ها پیش از خانه اش بیرون آمده باشد تا با تنهایی خودش کنار بیاید؛ (کی بود آن وقت؟) شاید اگر پشتش به ما نبود به صرافتش نمی افتادم. برایِ خاطر همین عکس بود که بهتان قول نوشتن این داستان را دادم و در عین حال خواستم دریچه تازه ای باز کرده باشم و می دانستم کار دشواری را تقبل کرده ام.

    باور کن این اولین فکری بود که پس از پایان مکالمه کوتاهِ مان به ذهنم خطور کرد: این که بروم توی عکس و بنشینم روبروی پیرمردی که می توانست سال ها پیش از خانه اش بیرون آمده باشد تا با تنهایی خودش کنار بیاید؛ (کی بود آن وقت؟) شاید اگر پشتش به ما نبود به صرافتش نمی افتادم.

    زهرا، تمام ده دوازده مدادی را که با خودم آورده بودم، تراشید و دم دستم گذاشت. (این دختر اگر همراهم نبود، خوردن قرص هایم را فراموش می کردم) کاغذهای خط کشی شده ام را آورد و گذاشت روی میز و رفت پنجره رو به دریا را باز کرد. ( یک ساعت پیش بود که عبور چند قایق صیادی را از پس همین پنجره دیده بودم و ساختمان های نیمه تمام را با آن درها و پنجره های خالی پر از سایه.) بعد، دو فنجان قهوه آماده با شیر را هم گذاشت توی سینی.
    صدای ریزش ناگهانیِ باران، روی دریا؛ این چیزی نبود که تا آن لحظه، و نه تا بدین حد نزدیک، به یاد داشته باشم. در حافظه ام نبود و حالا که می شنیدم، بویِ ناجور دلواپسیِ مرموزی را احساس می کردم که رفتن قایق های ماهیگیری در ذهنم بیدار کرده بود. برگشتم و به پنجره نگاه کردم، اندک روشنایی روز باقی بود و هنوز کاکائی ها در آسمان بودند. توی آن باران ـ که حالا از شدت اش کاسته شده بود.
    زهرا آمد و روبرویم نشست. در یک چنین مواردی، در خانه هم که باشم، کسی با من حرف نمی زند؛ جز این که به موسیقی گوش بدهم و راه بروم و کتاب ها را ورق بزنم، در همان محدوده کوچک اتاق کارم که دیده اید... و حالا این صدای بارانِ روی آب و یورش امواجِ خیس بود که نمی گذاشت پابرچین بروم و روبروی پیرمرد بایستم. ایستاده بودم که زهرا، پنجره را بست و پرده را به روی شب کشید.
    حالا من توی عکس ایستاده ام و نمی دانم با پیرمردی که حاضر نیست سرش را بالا بگیرد، چه بکنم؟
    ایستاده ام و به باد خنکی که از سمت جنوب بر ما می وزد، تن داده ام. مورمورم می شود و احساس سرما، هوسِ یک گُل آتش را به دلم می اندازد. آفتابِ بی رمق آن بالاست و سایه ها کوتاه اند. پیرمرد انگار روبانِ قرمز سبزه اش را باز کرده که باد با خودش می برد. ذغال های تو منقل گُل کرده اند و بوی چایِ تازه دم توی هواست. کت چهارخانه پشمی اش را از شاخه درخت آویخته، اما کلاه بافتنی اش را از سر برنداشته است و همان جور مانده به تماشای ماشین ها و آدم ها که در سایه زیر پل گم می شوند.
    «آیا می داند، من پشت سرش ایستاده ام؟»
    از خودم پرسیده ام که جوابش از ذهنم می گذرد: «می دانست، برمی گشت تا حداقل نگاهی بیندازد به آدمی که سایه اش، جلوی پایش، روی چمن افتاده است.»
    نمی خواهم ترکیب عکس را بهم بزنم. زیبایی این عکس به همین است که پیرمرد، پشتش به ماست و ما از وجنات چهره اش بی خبریم. مگر نه اینکه همین بی خبری است که مرا به اینجا کشانده تا پشت به دوربین بایستم به تماشای پیرمردی که دختر جوانی عکس اش را در یک غروب پاییزی، از مجله ای بریده و توی کیفش گذاشته است.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.