1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

زندگی تا مرگ!!!!!!!!!!

شروع موضوع توسط mahdie در ‏25 ژوئیه 2013 در انجمن مطالب طنز آمیز

  1. mahdie

    mahdie مهدیه16 کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏8 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    284
    تشکر شده:
    615
    جنسیت:
    زن
    زندگی من از 9 ماهگی تا 90 سالگی!

    پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم !

    یک سالگی : در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می‌انداخت

    و هی می‌گفت گوگوری مگوری ، یهو لباسش خیس شد !

    چهارسالگی : در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم

    و در حالیکه او گریه می‌کرد ، من می‌خندیدم ! نمی‌دانم چرا ؟!

    هفت سالگی : پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی

    از قبیل آن مرد آمد ، آن مرد با BMW آمد !!!! را یاد گرفتم !

    نه سالگی در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم

    ولی انداختم پای !!! پسز همسایه دیگرمان !

    بنده خدا سر شب یک کتک

    مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد

    که شیشه همسایه را نشکند

    و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم

    پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من !!!

    دوازده سالگی : به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم

    در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم

    ولی ناظم آنجا کاملا به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاطر

    چندین و چند منفی انضباط گرفتم !

    البته به محض اینکه به اخلاق ایشان

    آشنا شدم چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم !

    هجده سالگی : در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی

    در رشته ی میخ کج کنی واحد بوقمنچزآباد

    ( البته یکی از شعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد ) قبول شدم !!

    بیست و چهار سالگی : در این سال دانشگاه به اصرار مدرک

    کاردانی‌ام را که هنوز نیمی‌ از واحدهایش مانده بود

    تا پاس شود ، به من داد !!!!

    بیست و شش سالگی : رفتم زن بگیرم گفتند

    باید یک شغل پردرآمد داشته باشی .

    رفتم یک شغل پردرآمد داشته باشم ،

    گفتند باید سابقه کار داشته باشی . رفتم دنبال سابقه کار

    که در نهایت سابقه کار به من گفت : بی خیال زن گرفتن !!!

    سی و سه سالگی : بالاخره با یکی مثل خودمون

    که در ترشی قرار داشت !

    قرار مدارهای ازدواج و خواستگاری

    و عقد و بله برون و … رو گذاشتیم !

    چهل و یک سالگی : در این سال گل پسر بابا

    که می‌خواست بره کلاس اول ،

    دوتا پاشو کرده بود تو یه کفش که لوازم التحریر دارا و سارا

    می‌خوام بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه !

    شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم

    و حالا باید دندان مصنوعی می‌خریدم .

    به علت اینکه حقوق بازنشستگی

    ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی‌داد ،

    دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم

    رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .
    معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده

    ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها

    یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !

    هفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ،

    پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی‌دادند

    هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست

    و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم

    تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !

    نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ،

    زیادی حرف می‌زدند و فردای همین حرفهای زیادی بودکه به طور نا

    بهنگامی ‌خدا بیامرز شدم !!!
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.