1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

فرمان ران واقعی

شروع موضوع توسط arvia در ‏27 ژوئیه 2013 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد.
    در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند.

    لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد.پادشاه به پیرمرد نزدیک شد
    و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری.
    هر چیز بهر کاری ساخته اند.
    گاری برای بار بردن وسلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن
    پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : علی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی
    فرمان در دست تو نیست.
    به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟


    پادشاه : پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است
    پیرمرد : میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
    پادشاه: باورندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد
    زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

    پیرمرد : علی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.

    او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد.
    چون فقرش از من بیشتر بود
    گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده
    به کودکانش هدیه دهد.

    بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود.

    آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است

    و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است.
     

    موضوعات مشابه

    TN2 از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.