1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

جمع بندی

شروع موضوع توسط arvia در ‏28 ژوئیه 2013 در انجمن جملات و اشعار کوتاه

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    احساس می‌کنم حال زمانِ جمع بندی رسیده است.
    دیر زمانیست که افکارِ مجموع و پریشانم رهایم نمیکنند. بار‌ها بر سرِ مذاکره‌شان نشستم، حرف زدیم، بحث کردیم، اما در آخر، نه‌ من آن‌ها را میفهمم، نه‌ آنها مرا
    پس مثلِ همیشه، برای جلوگیری از جدالِ بیشتر، ختمِ جلسه؛
    اما مشکل هم چنان پا بر جاست!
    سخت است، نه‌؟! حسی که قبل از شروعِ هر بحث می‌گوید: نتیجه نمی‌گیری.. دوباره شروعش نکن!
    تو اما، با لجبازی و امیدِ دخترانه ات، این بار هم نفس عمیقی میکشی و آن‌ داستانِ همیشگی‌ را از سر میخوانی‌
    اما، یک حسِّ غریب با صدایی نا اشنا در گوشت زمزمه می‌کند: موفق میشوی.. روزی.. باری..
    و تو تمامی‌ِ برهان‌ها را رها میکنی‌، استناد میکنی‌ به ندایی که خودت هم به حقیقی‌ بودنش ایمان نداری!
    دنبالِ یک تغییری، چیزی که به هیجان اوردت، نه فقط چند لحظه، تا مدت ها!

    به هر دری میزنی، تا به دستش آوری؛ تعدادِ در‌هایِ بستهِ پیشِ رویت که زیاد میشوند، یک آن به خودت و راهت شک میکنی‌
    با دقت بیشتری به قفل‌ها نگاه میکنی‌، چیزی به ذهنت خطور می‌کند،
    بر میگردی.. چند گام به عقب.. چشمانت را ریز میکنی‌ و با دقتِ بیشتری به قفل‌ها می‌نگری
    اه.. همهٔ قفل‌ها یک شکل هستند
    ناراحتی‌ و خوشحالی‌ را هم زمان تجربه میکنی‌
    ناراحتی‌، چون به در‌هایِ بسته خورده ای،
    خوشحالی‌، چون تمامِ قفل‌هایت با یک کلید باز میشوند.
    دقایقی چند با خودت خلوت میکنی‌، جایی‌ که فقط خودت باشی‌ و خودت، بی‌ هیچ فکرِ مزاحمی
    فکر میکنی‌، به خودت، خواسته هایت
    تصور میکنی‌ خودت را در حالتی که به آنها رسیده ای
    چشمانت را تنگ میکنی‌
    می‌چرخی، خودت را از زوایا ی مختلف نگاه میکنی‌
    فرا میگیردت
    یه حسِّ عجیب.. حسِّ نخواستن..!
    و آن زمان است که دلت می‌خواهد فریاد بر آوری!
    سر به نا کجا بگذاری!
    از خودت فرار کنی‌!
    و نفرین کنی‌ خودت را.. احساساتت را..
    بلاتکلیفی‌هایت را هم..!
    و این زمان است که تلقین شروع میشود.. خرافات هم
    مدتی‌ که می‌گذرد، سعی‌ میکنی‌ به خود بقبولانی که حسِّ" نخواستن" از اول هم وجود نداشته
    و هر چه بوده فشار‌های ذهنی‌ تو در آن لحظه بوده و بس!
    در اینجاست که دیگر کاری از هیچ کسی‌ ساخته نیست
    خودت می‌مانی و گره‌های ساخت شده توسطِ خودت
    خودی که ''تو'' نیز سعی‌ در انکارش داری.
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.