1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

توی این دنیا...داستان

شروع موضوع توسط arvia در ‏29 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    توی این دنیا یک دخترکی بود پنج ساله با چشمانی روشن. یک روز که با مادرش برای خرید به بازار رفته بودند چشمش به یک گردن بند مروارید پلاستیکی افتاد. از مادرش خواست تا گردن بند را برایش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبی باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند آن را برایش می خرد. دخترک قول داد و مادر گردن بند را برایش خرید. دخترک به قولش وفا کرد: او هر روز اتاقش را مرتب می کرد و به مادر کمک می کرد. او گردن بند را خیلی دوست داشت و هر جا می رفت آن را با خودش می برد. دخترک پدر دوست داشتنی داشت که هر شب برایش قصه می گفت تا بخوابد. شبی بعد از اینکه داستان به پایان رسید بابا از او پرسید: دخترم آیا بابا را دوست داری؟ دخترک گفت: معلومه که دوست دارم. بابا گفت: پس گردن بند مرواریدت را به من بده! دخترک با دلخوری گفت: نه! من اونو خیلی دوست دارم.بیایید این عروسک قشنگ را به شما میدهم. باشه؟ بابا لبخندی زد و گفت: آه نه عزیزم! بعد بابا گونه اش را بوسید و شب بخیر گفت. چند شب بعد باز بابا از دخترش مروارید هایش را خواست ولی او بهانه ای آورد و دوست نداشت آن را از دست بدهد. عاقبت یک شب دخترک گردن بندش را باز کرد و به باباش هدیه کرد. بابا در حالی که با یک دستش مروارید ها را گرفته بود بادست دیگر از جیبش یک جعبه قشنگ بیرون آورد و به دختر کوچولوش داد. وقتی دخترک در جعبه را باز کرد چشمانش از شادی برق زد: خدای من چه مروارید های اصل قشنگی! بابا این گردن بند زیبای مروارید را چند روز قبل خریده بود و منتظر بود تا گردن بند ارزان را از او بگیرد و یک گردن بند پر ارزش را به او هدیه بدهد.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.