1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق واقعی:...

شروع موضوع توسط arvia در ‏31 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    همسرم با صداي بلندي گفت: تا کي ميخواي سرتو توي اون روزنامه فروکني؟ ميشه بياي و به دختر جونت بگي غذاشو بخوره؟
    روزنامه را به کناري انداختم و بسوي آنها رفتم.
    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده مي آمد. اشک در چشمهايش پر شده بود.
    ظرفي پر از شير برنج در مقابلش قرار داشت.
    آوا دختري زيبا و براي سن خود بسيار باهوش بود.
    گلويم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمي خوري؟
    فقط بخاطر بابا عزيزم. آوا کمي نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهايش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، مي خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو مي خوردم. ولي شما بايد…. آوا مکث کرد.
    بابا، اگر من تمام اين شير برنج رو بخورم، هرچي خواستم بهم ميدي؟
    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول ميدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.
    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزيزم، نبايد براي خريدن کامپيوتر يا يک چيز گران قيمت اصرار کني. بابا از اينجور پولها نداره. باشه؟
    نه بابا. من هيچ چيز گران قيمتي نمي خوام.
    و با حالتي دردناک تمام شيربرنج رو فرو داد.
    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چيزي که دوست نداشت کرده بودن عصباني بودم.

    وقتي غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج ميزد.
    همه ما به او توجه کرده بوديم. آوا گفت، من مي خوام سرمو تيغ بندازم. همين يکشنبه.
    تقاضاي او همين بود.
    همسرم جيغ زد و گفت: وحشتناکه. يک دختر بچه سرشو تيغ بندازه؟ غيرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صداي گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با اين برنامه هاي تلويزيوني داره کاملا نابود ميشه.
    گفتم، آوا، عزيزم، چرا يک چيز ديگه نمي خواي؟ ما از ديدن سر تيغ خورده تو غمگين مي شيم.
    خواهش مي کنم، عزيزم، چرا سعي نمي کني احساس ما رو بفهمي؟
    سعي کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، ديدي که خوردن اون شيربرنج چقدر براي من سخت بود؟
    آوا اشک مي ريخت. و شما بمن قول دادي تا هرچي مي خوام بهم بدي. حالا مي خواي بزني زير قولت؟
    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.
    مادر و همسرم با هم فرياد زدن که، مگر ديوانه شدي؟
    آوا، آرزوي تو برآورده ميشه.
    آوا با سر تراشيده شده صورتي گرد و چشمهاي درشت زيبائي پيدا کرده بود .
    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. ديدن دختر من با موي تراشيده در ميون بقيه شاگردها تماشائي بود. آوا بسوي من برگشت و برايم دست تکان داد. من هم دستي تکان دادم و لبخند زدم.
    در همين لحظه پسري از يک اتومبيل بيرون آمد و با صداي بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بيام.
    چيزي که باعث حيرت من شد ديدن سر بدون موي آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اينه.
    خانمي که از آن اتومبيل بيرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفي کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
    فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسري که داره با دختر شما ميره پسر منه.
    اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صداي هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هريش نتونست به مدرسه بياد. بر اثر عوارض جانبي شيمي درماني تمام موهاشو از دست داده.
    نمي خواست به مدرسه برگرده. آخه مي ترسيد هم کلاسي هاش بدون اينکه قصدي داشته باشن مسخره ش کنن .
    آوا هفته پيش اون رو ديد و بهش قول داد که ترتيب مسئله اذيت کردن بچه ها رو بده. اما، حتي فکرشو هم نمي کردم که اون موهاي زيباشو فداي پسر من کنه .
    آقا، شما و همسرتون از بنده هاي محبوب خداوند هستين که دختري با چنين روح بزرگي دارين.
    سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گريستن. فرشته کوچولوي من، تو بمن درس دادي که فهميدم عشق واقعي يعني چي؟
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.