1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

یک مرد بود که تنها بود...

شروع موضوع توسط arvia در ‏31 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
    خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
    خدا گفت :
    شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

    مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
    خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
    مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
    خدا به مرد گفت :
    به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
    مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
    خدا به زن گفت :
    به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
    مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
    خدا خوشحال بود .
    یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
    خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
    خدا خندید و زمین سبز شد .
    خدا گفت :
    از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
    فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
    پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
    مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
    خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
    خدا گفت :
    با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
    روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
    خدا همه چیز و همه جا را می دید .
    خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
    خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
    می گردند و پرنده هایی که ...
    خدا خوشحال بود
    چون دیگر
    غیر از او هیچ * تنها نبود .
     

    موضوعات مشابه

  2. monak

    monak گوگول دخمل نازنازی کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏25 فوریه 2013
    ارسال ها:
    810
    تشکر شده:
    378
    جنسیت:
    زن
    امامن تنهام.....ی وقتایی از خدا هم بیشتر
     
  3. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    -chishode-
     
  4. کیان

    کیان کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏26 ژوئن 2013
    ارسال ها:
    254
    تشکر شده:
    50
    جنسیت:
    مرد
    حس نمیکنم خدا این روزا خوشحال باشه... :(
     
  5. monak

    monak گوگول دخمل نازنازی کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏25 فوریه 2013
    ارسال ها:
    810
    تشکر شده:
    378
    جنسیت:
    زن
    هیچم...خیلیم سالمم:mad:
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.