1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

تو اصلاً هیچی نبودی...

شروع موضوع توسط arvia در ‏31 ژوئیه 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    به نام بخشنده ی بزرگ

    تو اصلاً هیچی نبودی....شاید... حتی شاید اسم سرخ لبانت هم آن طور که من فکر می کردم ناب و غریب باشد... نبود... تو حتی جوهر خط خورده ی نوشته هایم را می بلعیدی برای همین "هیچ بودنت" بود ، که وقتی می نوشتمت ؛ کلمه کم می آوردم... تو حتی مثل دود سیگار یواشکی ات هم نبودی.. که به پایم بسوزی... ومن از این همه سوختن عشق کنم... تو همین که رو به رویم می نِشَستی... یا پشت خطم نَفَس میکشیدی مثل سگ بویَت می کِشیدَم و لال می شُدَم و تو چه مغرورانه مستم می کردی و به روی ِ لعنتی ات هم نمی آوردی... و این شاید حتی یک اپسیلون از آن همه حسی نبود که وقتی می دیدَمَت سرتاسرم را پُر می کرد اعتراف می کُنم... تو، همین که رو به رویم می نشینی اِنگار نَخ ِ بادکُنک را می بندم به پَس ِ کله ام و پرواز می کنم و بالا می روم...حتی از بُرج ِ "میلادتان" هم بالاتر ..آنگاه که سوزن ِ سروسنگینی ات به بادکِنکم می خورد سقوط می کُنم و اصلاً نمی دانم به کجا پَرت می شوم؟... بعد به خودم می گویم اصلاً به من چه که نمی خواهی باشی؟... اصلاً به دَرَک نباش... چراغ َ خواب و خیال مرا هم خاموش کن... پس لعنتی جان این همه اَدایت دیگر برای چیست؟... حالا که دیگر می خواهی به دَرَک ِ سگ های تنهای شبهای خیابان که اَیواَیوشان مو بر تن آدم سیخ می کند، بروی نمی دانم به کدام جهنم دره؛ چرا دیگر اَدای ِ ناب ِ چشم هایت را این طور به رُخَم می کشی؟... که مثلاً به این همه ضعف ِ من که التماس ِ یک لحظه خَر شدن ِ توست بخندی و از این که پینوکیوی ِ خیمه شب بازیت باشم لذت می بَری؟... سه سال است که جنگ جهانی سوم دلم را به راه انداخته ای که "تو" ام نباشی و "او" ی لحظه هایم شوی و آن وقت ظاهر آرامت این همه ، جنگم را به خون می کِشَد... آن لبخند ِ ملیح ِ لعنتی ات گوشه ی آن لب های گوشتالوی سُرخ ِ خوشگِلَت حالم را به هم می زَنَد... حالم را از خودم به هم می زنی وقتی فلسفه ی وجودم غرق ِ بودن ِ توست که اصلاً نیستی... اصلاً هیچ وقت هم نبودی... تو اصلاً از آن اول هم هیچ نبودی... آخر لعنتی تو هیچوقت "هیچی" نبودی... تو، فقط "خودت" بودی... و این "خود" بودنت...این همه وقت است که هستی ِ لحظه هایم را به هم می ریزد...

    [​IMG]
    بعداً نوشت ِ قُر قُر نوشتم:...چه سکوت ِآرامی را تجربه می کنم...چه دوست دارمش این سکوت ِ رهایی را... پ.ن.1) "اَمنیت" را وقتی تجربه کردم...که به باور نا اَمنی رسیدم... پ.ن.2) تجربه ی این روزهایم... و برای همین هم هست که آرامش مَلَسی روحم را فرا گرفته... طَعم ِ نا آشنایی هم دارد ... این آرامش ِ مَلَس... هیچگاه اینگونه تجربه نکرده بودَمَش...
     

    موضوعات مشابه

    کیان از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.