1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

شکلات...

شروع موضوع توسط arvia در ‏3 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    با یه شکلات شروع شد.
    من يه شکلات گذاشتم کف دستش . اونم يه شکلات گذاشت توی دست من .
    من بچه بودم ، اونم بچه بود .

    سرم را بالا کردم . سرش را بالا کرد .
    دید که منو می شناسه. خندیدم.
    گفت : «دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست»

    گفت :«تا کجا ؟» گفتم :« دوستی که تا نداره »
    گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من که گفتم تا نداره»
    گفت :«باشه، پس تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه، دوستي تا ندارد».

    گفت : «قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا
    بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم .»
    خندیدم و گفتم :«تو براش تا هر کجا که دلت میخواد یه تا بذار . اصلأ یه تا بکش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی ذارم »

    نگام کرد . نگاش کردم . باور نمی کرد .می دونستم . اون میخواست حتمأ دوستی ما تا داشته باشه .
    دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
    گفت : «بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم» . گفتم :«باشه . تو بذار» .

    گفت :«شکلات . هر بار که همدیگر و می بینیم یه شکلات مال تو باشه، یکی مال من، باشه ؟» گفتم :«باشه»
    هر بار یه شکلات می‌ذاشتم توی دستش ، اونم یه شکلات توی دست من . باز همدیگر و نگاه می کردیم .
    یعنی که دوستیم . دوست دوست . من تندی شکلاتمو باز می کردم و می ذاشتم توی دهنم و تند تند می‌مکیدم .

    می‌گفت :«شکمو ! تو دوست شکمویی هستی » و شکلاتشو می‌ذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ .
    می‌گفتم «بخورش»
    می‌گفت:«تموم می شه. می خوام تموم نشه. می خوام برای همیشه بمونه» صندوقش پر از شکلات شده

    بود. هیچ کدومشو نمی خورد . من همه اشو خورده بودم .
    گفتم : «اگر یک روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن یا کرم ها ، آن وقت چه کار می کنی؟»
    گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خوام تا موقعی که دوست هستیم نگهشون دارم. » و من

    شکلات را می ذاشتم توی دهنم و می گفتم :«نه ، نه تا نداره . دوستی که تا نداره»
    یه سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده. او بزرگ شده. من بزرگ شدم . من
    همه شکلات ها رو خوردم . او همه شکلات ها رو نگه داشته.

    اون اومده امشب تا خداحافظی کنه . می خواد بره اون دور دورها .
    میگه «می رم ، اما زود برمی گردم» . من كه می دونم ، مي‌خواد بره و برنگرده
    یادش رفت به من شکلات بده. من یادم نرفت. یه شکلات گذاشتم کف دستش .

    گفتم «این برای خوردن» یه شکلات هم گذاشتم کف آن دستش :«این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچيکت» .
    یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش .
    هر دو تاشو خورد .

    خندیدم .
    می دونستم دوستی من «تا» نداره. ميدونستم دوستي اون تا داره .
    خوب شد همه شکلات هامو خوردم . اما او هیچ کدومشونو نخورده.

    حالا با یه صندوق پر از شکلات نخورده چيكار مي‌كنه؟
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.