1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

تاجر

شروع موضوع توسط arvia در ‏3 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزدخردمندی فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راهرفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهیرسید.مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجازندگی می‌کرد...به جای اینکه با یک مرد مقدس روبهرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری درآن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند،مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکیموسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع واقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود... خردمند با اینو آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کندتا نوبتش فرا رسد!خردمند با دقت به سخنان مردجوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد امابه او گفت که فعلأ وقت ندارد که راز خوشبختی رابرایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشیدر قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد!!!مرد خردمند اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم.آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دوقطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردشاین قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید کهروغن آن نریزد.مرد جوان شروع کرد به بالا و پایینکردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت.دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت. مرد خردمند از اوپرسید: آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آنکرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا کهروی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟ وان با شرمساریاعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده کهقطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند! خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد.مردجوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌هابود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطرافرا، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری درجای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزدخردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیفکرد.خردمند پرسید: پس آن دو قطره روغنی را که بهتو سپردم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است. آن وقت مرد خردمندبه او گفت: راز خوشبختی این است که همهشگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغنداخل قاشق را فراموش کنی.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.