1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

دخترک

شروع موضوع توسط arvia در ‏3 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    وقتی دخترک مرگ را لمس می کرد، دستی، دستان معصومش را فشرد و او را از عمق درّه ربود و بالا برد؛ بالا و بالاتر؛ به آسمان به جایی که آرام و زیبا بود. ثریا که هنوز خستگی روحی و استرس و مخصوصا از دست دادن پدر و مادر، سرتاپایش را احاطه کرده بود به سختی سوال کرد: «شما کی هستی؟ اینجا کجاست؟»
    ناجی پاسخ داد: «من فرشته ام و اینجا آسمان است و تو ثریایی که امروز مهمان آسمانی و من باید پیامی را به تو برسانم تا سرّ تمام این مصیبتها برایت فاش شود؛ البته میدانم رؤیای سنگینی دیده ای...»
    ثریّا که می خواست شاخ در بیاورد با تعجب پرسید: رؤیا؟!
    - بله رؤیا؛
    - آخر من با زنگ موبایلم بیدار شدم؛
    - بله؛ و خاموشش کردی و دوباره خوابیدی؛

    ثریا عروسکش را برداشت و با خوشحالی تمام چرخی خورد و فریاد زد: خدایا شکرت تمام اینها خواب بود؛ خوااااااااااااب...
    وقتی قدری به خودش آمد به فرشته گفت: من میخوام بیدار شم؛ دیگه از این خواب خسته شدم؛
    فرشته گفت: ایرادی ندارد؛ امّا مگر دوست نداری سرّ رویایت را بشنوی.
    - بله؛ بله؛ حتما؛
    و دخترک گوشهایش را تیز کرد و حتی عروسکش هم کاملا منتظرانه گوش میداد که فرشته ادامه داد: «امام زمانت را می شناسی؟»
    ثریا سرش را پایین انداخت.
    فرشته باز گفت: «اگر چه پشت ابر است ولی خورشیدتان است2؛ آب گواریتان است3؛ به واسطه او آسمان بر زمین فرو نمی ریزد4؛ اگر او نباشد زمین اهلش را می بلعد5؛ اگر او نباشد خورشید ندارید.
    عمری گفتید اگر بیاید چه می شود ولی تا کنون فکرش کرده اید اگر برود چه می شود؛ میدانی امان اهل زمین است؛ می خواهی بدانی اگر برود چه می شود؛ اگر برود، صحنه های وحشتناک رؤیایت؛ با تمامی سکانسهاییش؛ مو به مو؛ تحقّق می یابد.»
    فرشته می گفت و ثریا اشک می ریخت؛ قطره های اشکش بر زمین می چکید؛ و اکنون او فهمید که باران اشکهای انسانهاست وقتی که آسمانی می شوند و پی به اشتباهاتشان می برند. دخترک کم کم احساس دلتنگی کرد؛ اما این بار نه برای مادر؛ نه پدر و نه برای عروسکش؛ احساس کرد دلش برای یک انسان مترقّی تنگ شده است؛ انسانی که زیباست یا بهتر بگویم زیبایی که انسان است؛ مردی مرد که ما با فراموشیش نامردیم؛ انسانی که خورشیدمان، زمینمان، آب گوارایمان، و حتّی هستی مان را مدیون اوییم؛ انسانی که بودنش حتّی اگر غایب هم باشد، بزرگترین نعمت خداست.
    و دخترک رفته رفته دلشوره اش بیشتر شد تا جایی که احساس کرد بی تابی دارد آتشش میزند؛ با تردید و مِنّ و مِنّ کنان و ترس از جواب منفی، سرش را پایین انداخت و گفت: «راستی فرشته جان؛ من دلم میخواهد یکبار هم که شده امام زمانم را ببینم؛ ممکن است.»
    - فرشته گفت: دیدگانت آسمانی است یا زمینی؛
    - یعنی چه؛
    - پس صبر کن باید اجازه بگیرم؛
    و فرشته بعد از مدتی برگشت و گفت با من بیا....

    بعد از مدتی ثریا نور سبزی در مقابلش دید؛ مردی برایش دست تکان میداد؛ مردی که خالی بر گونه راست، زیباییش را به اوج رسانده بود؛ چشمانش آرام بخش بود و پرواز را به ناظرین هدیه میداد؛ و ثریا آسمانی تر از همیشه، دوست داشت عمرش را وقف نظاره چشمان خداییش6 کند.

    چشات آرامشی داره که تو چشمهای هیچ کی نیس
    میدونی که توی قلبم به جز تو جای هیچ کی نیس
    چشات آرامشی داره که دورم میکنه از غم
    یه احساسی بهم میگه دارم عاشق میشم کم کم
    تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی
    خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی
    تو با لبخند شیرینت بهم عشقو نشون دادی
    تو رویای تو بودم که واسه من دست تکون دادی...
     

    موضوعات مشابه

  2. baranbahar

    baranbahar ♥♥♥♥♥ عضو تیم مدیریت مدیریت ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    18,925
    تشکر شده:
    17,497
    جنسیت:
    زن
    خیلی قشنگه مرسی مرسی -gol-
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.