1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

شب هنگام بود

شروع موضوع توسط arvia در ‏3 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    شب هنگام بود وخانه تاريک .و شايد تنها روشن کننده ي اتاق فروغ ماه بود.از پشت پنجره ي اتاقم به آسمون نگاه مي کردم.ستاره ها بهم چشمک مي زدند گويي او هم ميان اونها بود.چشماني که ازلحظه ي ديدار منو شيقته ي خودش کرده بود.چشمهايي که هزاران حس ناگفته داشت.هنوز زيبايي چشمان خمارش رو که با شيفتگي نگاهم مي کرد رو به ياد دارم.بهار بود و بارون مي باريد.با دلي پر از خونه بيرون زدم.دلم براي ديدنش پر مي کشيد.به اولين تاکسي که جلوي پام ترمز کرد سوار شدم.از شانس بد من خيابون ها ترافيک بود.توي دلم هزار تا فحش مي دادم.اون الان منتظرم بود.طاقت تنهايي رو نداشت.چشم به راهم بود.روي تخت سرد و يخ بيمارستان منتظرم بود.جايي که توي چند ماه اخير هم من و هم خودش متنفر شده بوديم.دلم داشت مي ترکيد.داشتم خفه مي شدم.اگه از راننده ي تاکسي خجالت نمي کشيدم مي شستم و زار زار گريه مي کردم.ولي مثل اينکه آسمون داشت عقده ي دلش رو شايد هم به گونه اي عقده ي دل منو خالي مي کرد.از زندگي متنفر شده بودم.از اينکه چرا انقدر بي رحم هستش.از اينکه چرا عزيزترين کسي که تمام وجودم رو به خودش اختصاص داده بود رو اينگونه بيمار کرده بود.مگه نمي گفت که من و اون روحمون يکي شده؟مگه نمي گفت که ما باهم يکي شديم؟پس من چرا الان خوبم و اون بد.اونقدر تو افکار خودم غرق شده بودم که با صداي راننده تاکسي که مي گفت آقا رسيديم به خودم اومدم.کرايه رو حساب کردم و از ماشين پياده شدم.با دلي پر از غم همراه با خوش حالي وارد بخش شدم.غم ديدن او در اين حال و خوش حالي هنوز با من بودنش.درو که باز کرده با لبخند نگاهم کرد گفت: -سلام با شفتگي نگاهش مي کردم.با لحن عاشقونه ي خودم گفتم: -سلام عزيزم خوبي؟امروز بهتر به نظر مي رسي؟! مثل هميشه لبخند زد و با چشماش باهام حرف زد.کنار تختش نشستم و دستش رو گرفتم بوسيدم و نگاش کردم.گفت: -امروز دير کردي؟ در حاليکه با انگشتاي ظريفش بازي مي کردم گفتم: -آره خيلي ترافيک بود. هردمون سکوت کرديم.فقط داشتيم به هم ديگه نگاه مي کرديم.نه من از ديدنش سير مي شدم و نه اون.صورت زيباش رو غم بزرگي احاطه کرده بود.مي دونستم خيلي خسته هستش.سرش رو با يه روسري بسته بود.تمام ابروهاش و پلک هاش ريخته بود.آره اون سرطان داشت.دکترش مي گفت شيمي درماني جواب مثبت داده ولي قيافش خسته تر از هر روز به نظر مي رسيد.اما من به هيچ کدوم از اينها اهميت نمي دادم.براي من فقط اون مهم بود.تنها چيزي که من عاشقش بودم چشماش بود.همين و بس.کم کم ديدم که چشماش براق شد.منم گريم گرفته بود.با نوک انگشتم اشکي رو از از چشماش پايين مي لغزيد گرفتم و گفتم: -عزيزم برا چي گريه مي کني؟ خنديد و گفت: -خودت براي چي گريه مي کني؟ لبخند زدم و اون ادامه داد: -علي مي ترسم.انطور نگام نکن.به خاطر خودم نه؟به خاطر تو.از اينکه ديگه نتونم چشم هاي زيباتو نبينم مي ترسم.از اينکه ديگه نتونم صداي مهربون و زمزمه هاي عاشقونت رو نشنوم مي ترسم. با ناراحتي نگاش کردم و گفتم: -کيانا؟عزيزم اين چه حرفيه؟چرا خودت و ناراحت مي کني؟من مطمئنم که تو خوب مي شي.چرا با اين حرفها هم منو و هم خودتو ناراحت مي کني؟مي دوني که من طاقت شنيدنش رو ندارم. گفت: -نمي خواستم ناراحتت کنم.ناراحتي تو آخرين چيزي هست که من مي خوام ببينم.ولي خواستم قبل از اينکه دير شده باشه بهت بگم که چقدر دوست دارم و خواهم داشت. گريم گرفته بود.چرا داشت از رفتن صحبت مي کرد؟اون هيچوقت درمورد رفتن صحبت نمي کرد ولي حالا؟يعني اين آخر خط بود؟يعني داشت با من خداحافظي مي کرد؟نه اين امکان نداشت.چطور مي تونست منو رها کنه؟نگاش کردم. -کيانا خواهش مي کنم اينطور نگو.تو داري منو مي ترسوني! اشکاش تند تند داشت از صورتش جاري مي شد.با بغض گفت: -علي به من بگو که دوسم داري.مي خوام برا آخرين بار هم که شده اين رو ازت بشنوم. -کيانا اين حرفها چه معني ميده؟يعني تو مي خواهي؟....نه تو حق چنين کاري رو نداري... گريه امان صحبت کردن و ازم گرفت.سرم رو روي دستش گذاشتم و گريه کردم.با دست ديگرش که آزاد بود موهام رو نوازش کرد و گفت: -خواهش مي کنم بگو علي... سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم: -دوست دارم کيانا.بخدا دوست دارم. لبخند زد و چشم هاش رو بست.بست و ديگه باز نکرد.هرچقدر صداش کردم بلند نشد.بلند نشد که بگه همه چيز يه کابوس بود و من پيشتم.اون رفت و منو تنها گذاشت.مگه دکترش نگفته بود که درمان جواب مثبت داده؟پس چرا رفت؟چرا رفت و منو توي وادي عشق تنها گذاشت؟آسوده رفت.آخرين زمزمه ي عاشقانه رو هم از معشوقش شنيد.ولي من چي؟منواز شنيدن صداش نگاه کردن به صورتش و چشاش و لمس کردن دستاش محروم کرد.باز آسمون داشت مي باريد.آسمون هم از غم من گريش گرفته بود.داد زدم چرا خدايا چرا؟مثل اون روز که ديدم چشاش رو باز نکرد.کاش من هم مي تونستم چشمام رو ببندم و ديگه باز نکنم.کاش من هم....
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.