1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه - مسافر

شروع موضوع توسط arvia در ‏4 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    کنار خيابون ايستاده بود...تنها ، بدون چتر ،اشاره کرد مستقيم
    ...جلوي پاش ترمز کردم ،
    در عقب رو باز کرد و نشست ،آدماي تنها بهترين مسافرن براي
    يک راننده تنها ،
    - ممنون
    - خواهش مي کنم ...
    حواسم به برف پاک کناري ماشين بود که يکي در ميون کار مي کردن و قطره هاي بارون که درشت و
    محکم خودشون مي کوبوندن به شيشه ماشين ، يک لحظه کوتاه کافي بود که همه چيز منو به هم
    بريزه ،و اون لحظه ، لحظه اي بود که چشم هاي من صورتش رو توي آينه ماشين تماشا کرد ،
    نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبيد روي ترمز ، - چيزي شده ؟چشمامو از نگاهش دزديدم ،
    - نه .. ببخشيد ، خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
    با همون چشم هاي درشت آهويي ، با همون دهن کوچيک و لبهاي متعجب ،
    با همون دندوناي سفيد و درشت که موقع خنديدنش مي درخشيد و چشمک مي زد ، خودش بود .
    نبضم تند شده بود ، عرق سردي نشست روي تنم ، ديگه حواسم به هيچ چي نبود ،
    مي ترسيدم دوباره نگاهش کنم ، مي ترسيدم از تلاقي نگاهم با نگاهش بعد از ده سال نديدن هم ،
    دستام و پاهام ديگه به حال خودشون نبودن ،برف پاک کنا اصلا کار نمي کردن ، بارون بود و بارون ،
    پرسيد : مسيرتون کجاست ؟گلوم خشک شده بود ، سعي کردم چيزي بگم اما نمي شد ، با دست
    اشاره کردم .. مستقيم .گفت : من ميرم خيابون بهار ، مسيرتون مي خوره ؟
    به آينه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ، صداي خودش بود ، صداي قشنگ خودش بود ،
    قطره اشکم چکيد ، چکيد و چکيد ، گرم بود ، داغ بود ، حکايت از يک داستان پرغصه داشت ،
    به چشمام جراءت دادم ، از پشت پرده اشک دوباره ديدمش ، داشت خيابونو نگاه ميکرد ،
    دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نيمه باز بود ، به تعبير من ، با حالت متعجبانه ،
    چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، سرعت ماشينو کم کردم ،
    بغض بد جور توي گلوم مي تپيد ، روسريش ، مثل هميشه که حواسش نبود ،
    سر خورد بود روي سرشو موهاي مشکيش آشفته و شونه نشده روي پيشونيش رها بود ،
    خاطره ها ، مثل سکانس هاي يک فيلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور مي کرد ،
    به خدا خودش بود ، به چشماي خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خيس ،
    خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چي ميشه ، آخه اينجا چيکار مي کنه ؟ !
    يعني تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خداي من ... خداي من ....
    با لبش بازي مي کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش مي گفتم ، اينقده پوست لبتو نکن دختر ، حيف
    اين لباي قشنگت نيست ؟و اون ، با همون شيطنت خاص خودش ، مي خنديد ، لج مي کرد ،
    به يک زن سي و هفت ساله نمي خورد ، توي چشم من ، همون دختر بيست و هفت ساله بود
    ، با همون بچه گياي خودش ، با همون خوشگلياي خودش ....زمان به سرعت مي گذشت ،
    قطره هاي اشک من انگار پايان نداشت ، بارون هم لجباز تر از هميشه ،پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
    به ساعتش نگاه کرد ،
    روسريشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نيست ، دلم مي خواست فرياد
    بکشم ، بغض داشت خفم مي کرد ، کاش ميشد از ماشين بزنم بيرون و تموم خيابون رو زير بارون بدوم و
    داد بزنم ، قطره هاي عرق از روي پيشونيم ميچکيد توي چشمام و با قطره هاي اشک قاطي ميشد و
    مي ريخت روي لباسم ، زير بارون نرفته بودم اما .. خيس بودم، خيس ِ خيس ...
    چيکار بايد مي کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کي ام ؟ برگردم و توي چشاش نگاه کنم ؟ دستامو
    بذارم روي گونه هاش ؟ مي دونستم که منو خيلي زود ميشناسه ، مگه ميشه منو نشناسه ،
    نه .. اينکارو نمي تونم بکنم ، مي ترسم ، هميشه اين ترس لعنتي کارا رو خراب مي کرد ،
    توي اين ده سال لحظه به لحظه توي زندگيم بود و ... نبود ، بود ،
    توي هر چيزي که اندک شباهتي بهش داشت ،بود ، پر رنگ تر از خود اون چيز ،
    زيباتر از خود اون چيز ، تنهاييم با جستجوي اون ديگه تنهايي نبود ، يه جور شيدايي بود ،
    خل بودم ديگه ،نرسيدم بهش تا هميشه دنبالش باشم ،عاشقي کنم براش ،
    ميگفت : بهت نياز دارم ...ساکت مي موندم ،ميگفت : بيا پيشم ، ميگفتم : ميام ...اما نرفتم ،
    زمان براي من کند ميگذشت و براي اون تند تر از هميشه ، دلم مي خواست بسوزم ،
    شايد يه جور خود آزاري که البته بيشتر باعث آزار اون شد ،
    قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پريد ،
    مثل پرنده کوچکي که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
    صداي بوق ماشين پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
    آهسته حرکت کردم ، چشام چسبيد روي آينه ، حريصانه نگاهش کردم ، حريصانه و بي تاب ،
    چرا اين اشکاي لعنتي بس نمي کنن ،آخه يه مرد چهل ساله که نبايد اينقدر احساساتي باشه ،
    ياد شبي افتادم که براي بدرقه من تا فرودگاه اومد ، هردوروي صندلي عقب تاکسي نشسته بوديم ،
    و اون تمام مسير بهم نگاه مي کرد ، اشک ميريخت و با همون لباي قشنگ نيمه بازش ،
    چشم در چشم ، نگاهم مي کرد ، تا حالا اينقدر مهربوني رو يکجا توي هيچ چشمي نديده بودم ،
    چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم هاي من مهربون بود .
    شقيقه هام مي سوخت ، احساس مي کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ،
    قلبم عجيب تند مي زد ، تند تر از هميشه ، تند تر از تمام مدتي که توي اين ده سال مي زد ،
    - همينجا پياد ميشم .پام چسبيد روي ترمز ، چشمامو بستم ،- بفرمايين ...
    دستشو آورده بود جلو ، توي دستش يک هزار تومني بود و يک حلقه دور انگشتش ، قلبم ايستاد ،
    با همه انرژيم سعي کردم حرفي بزنم .. لازم نيست .. نه خواهش مي کنم ...
    پولو گذاشت روي صندلي جلو ... صداي باز شدن در اومد و بعد .. بسته شدنش .
    خشکم زده بود ، حتي نمي تونستم سرمو تکون بدم .براي چند لحظه همونطور موندم ،
    يکدفه به خودم اومدمو و درماشينو باز کردم ، تصميم خودم گرفته بود براي صدا کردنش ،
    براي فرياد کردنش ، براي ترکوندن همه بغضم توي اين ده سال ،
    ديدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردي که با چتر باز منتظرش بود ،
    و ... دختربچه اي که زير چتر ايستاده بود .صدا توي گلوم شکست ...
    اسمش گره خورد با بغضم و ترکيد .قطره هاي سرد بارون و اشکهاي تلخ و داغم با هم قاطي شد .
    رفت ، رفتند توي خيابون بهار ، سه نفري ، زير چتر باز ...
    دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صداي خنده شون از دور مي اومد ...سر خوردم روي زمين خيس ،
    صداي هق هق خودم بود که صداي خنده شون رو از توي گوشم پاک کرد ...مثل بچه ها زار زدم .. زار
    زدم ...منو بارون .. ، زار زديم ، اونقدر زار زدم تا سه نفريشون مثل نقطه شدن ،
    به زحمت خودمو کشوندم توي ماشين ، بوي عطرش ماشينو پر کرده بود ،
    هزار تومني رو از روي صندلي جلو برداشتم و بو کردم ...
    بوي عطر خودش بود ، بوي تنش ، بوي دستش ،
    بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اينبار پررنگ تر ، دردناک تر ، براي هميشه تر.
    خل بودم ديگه .. يعني اين نقطهء پايان بود براي عشق من ؟نه .. عاشق تر شده بودم
    عاشق تر و ديوانه تر ... چه کردي با من تو ... چه کردي ... بارون لجبازانه تر مي باريد
    خيابان بهار ، آبي بود .آبي تر از هميشه ...
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.