1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه - قرار

شروع موضوع توسط arvia در ‏4 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    دوباره بر می گشتند جلوم رژه می رفتن.ساعت از وقت قرار گذشت نیامد.نگران وکلافه وعصبی شده

    بودم.شاخه گلی که دستم بود سر خم کرده وداشت می پژمرد.طاقتم طاق شده بود از جام بلند شدم و ناراحتی
    مو سر کلاغ ها خالی کردم.گل را زمین انداختم و گند زدم بهش تمام گلبرگ هایش کنده و پخش و لهیده شده
    بود. یقه ی پالتورو بالا دادم دست هایم را تو جیبش کردم وراهم را کشیدم رفتم.نرسیده به در پارک صدایش
    از پشت سرم آمد.صدای تند قدم برداشتناش صدای نفس نفس زدنش.به روش برنگشتم حتی برای دعوا
    مرافعه وقهر.از در خارج شدم خیابان را به دو گذشتم هنوز داشت پشت سرم میامد صدای پاشنه چکمه
    هاش را می شنیدم. می دوید صدام می کرد.آن طرف خیابان جلوی ماشین ایستادمهنوز پشتم بهش بود کید

    را انداختم و در را باز کردم که بنشینم برای همیشه بروم. باز کرده نکرده صدای بوق و ترمز شدیدی وفریاد
    و ناله ای کوتاه تو گوش هام و جان ریخت. تند برگشتم دیدمش پخش خیابان شده بود به رو افتاده بود جلوی
    ماشینی که بهش زده بود و راننده ش هم داشت تو سرو کله خودش می زد.سرش خورده بود رو آسفالت و
    پکیده بود و خون راه کشیده بود می رفت سمت جوی آب کنار خیابان.ترس خورده وهول دویدم طرفش بالا
    سرش ایستادم.مبهوت گیج منگ هاج و واج نگاش کردم.توی دست چپش کادوی کوچیکی
    بود.کادوپیچ.محکم چسبیده بودش.نگام رفت وماند روآستین مانتوش که بالا شده بود ساعتش پیدا بودچهار

    وپنج دقیقه.نگام برگشت ساعت خودمو دیدم چهار رو چهل و پنج دقیقه!!گیج و درب و داغون ساعت راننده
    ی بخت برگشته را نگا کردم عدل چهار رو پنج دقیقه بود!!!
     

    موضوعات مشابه

    goly gian از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.