1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

قصه ی آه ( داستان)

شروع موضوع توسط arvia در ‏4 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    يکي بود، يکي نبود. تاجري بود، سه تا دختر داشت. روزي مي خواست براي خريد و فروش به شهر ديگري برود، به دخترهايش گفت: هر چه دلتان مي خواهد بگوييد برايتان بخرم.
    يکي گفت: پيراهن.
    يکي گفت: جوراب.
    دختر کوچکتر هم گفت: گل مي خواهم به موي سرم بزنم.
    تاجر رفت خريد و فروشش را کرد، پيراهن و جوراب را خريد اما گل يادش رفت. آمد به خانه. توي خانه نشسته بودند که يک دفعه يادش افتاد و آه کشيد. در اين موقع در خانه را زدند. تاجر پا شد رفت ديد کسي ايستاده دم در، يک قوطي هم دستش. تاجر گفت: تو کيستي؟
    آن يک نفر گفت: من آه هستم. گل آوردم براي موهاي دختر کوچکترت.
    تاجر خوشحال شد و گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است. زد به موهايش.
    سه روز بعد در خانه را زدند، آه آمده بود. گفت: آمده ام صاحب گل را ببرم.
    تاجر رفت توي فکر که چکار بکند چکار نکند. عاقبت گفت: پدرت خوب، مادرت خوب، بيا از اين کار بگذر.
    آه گفت: ممکن نيست، بايد دختر را ببرم.
    آخرش تاجر دختر کوچکترش را سپرد به دست آه و برگشت.
    آه چشم هاي دختر را بست و سوار ترک اسبش کرد و راه افتاد.
    دختر وقتي چشم باز کرد، باغي ديد خيلي خيلي بزرگ و زيبا. از لاي هر گل و بوته آوازي مي آمد. آه گفت: اينجا خانه ي تست.
    چند روزي گذشت. دختر فقط خودش را مي ديد و آه را. مي خورد و مي خوابيد و گردش مي کرد اما هميشه تنها بود. روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد. آه کشيد. آه آمد. گفت چرا آه کشيدي؟
    دختر گفت: دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.
    آه گفت: فردا مي برمت پيش آنها.
    فردا آه چشمهاي دختر را بست و به ترک اسبش گرفت و برد به خانه ي تاجر، دم در به زمين گذاشت چشمهايش را باز کرد و گفت: فردا مي آيم مي برمت.
    دختر تو رفت. با همه روبوسي کرد و نشستند به صحبت کردن و درد دل کردن. دختر گفت: توي باغ تنها هستم. يک نوکر هم دارم که هر کاري بهش بگويم مي کند. خورد و خوراک هم فراوان است.
    خاله ي دختر هم پيش آنها بود، گفت: دخترم، اينطورها هم نبايد باشد، زير کاسه نيم کاسه اي هست. تو حتماً شوهري داري. بايد ته و توي کار را دربياوري. حالا بگو ببينم شب که مي خواهي بخوابي چي بهت مي دهند که بخوري؟
    دختر گفت: يک استکان چايي.
    خاله گفت: يک شب چايي را نخور و انگشتت را ببر و نمک روش بريز که خوابت نبرد، آنوقت ببين چي پيش مي آيد.
    دختر گفت: خوب.
    فردا آه آمد و دختر را دوباره به باغ برد. شب شد. آه چايي آورد. دختر پنهاني چايي را ريخت به زير فرش. انگشتش را بريد و نمک روش ريخت و خود را به خواب زد. نصفه هاي شب صداي پا شنيد. زيرچشمي نگاه کرد. آه را ديد که فانوس به دست گرفته، پشت سرش هم پسر جوان و زيبايي مثل ماه به طرف او مي آيند.
    پسر جوان از آه پرسيد: خانم حالش خوب بود؟
    آه گفت: بلي آقا.
    جوان پرسيد: چايش را خورده؟
    آه گفت: بلي آقا. و رفت.
    جوان لباس هايش را کند و خواست پهلوي دختر بخوابد که دختر پاشد نشست و گفت: تو کيستي؟
    جوان گفت: نترس من صاحب توام.
    دختر گفت: پس چرا تا حالا خودت را نشان نمي دادي؟
    جوان گفت: آدميزاد شير خام خورده، وفا ندارد. فکر مي کردم که من را نبيني بهتر است. اما حالا که سرم فاش شد ديگر پنهان نمي شوم.
    صبح نوکر آمد آقايش را بيدار کند. جوان گفت: بگو باغ سرخ را مرتب بکنند مي آييم صبحانه بخوريم.
    نوکر رفت. بعد جوان و دختر پا شدند رفتند به باغ گل سرخ. دختر باغي ديد که دو چشم مي خواست فقط براي تماشا. همه جا گل و شکوفه بود. از همان گل هايي که آه برايش آورده بود. خواست گلي بچيند اما دستش کوتاه بود، نرسيد. جوان دست دراز کرد که براي دختر گل بچيند. دختر نگاه کرد ديد پر کوچکي به زير بغل مردش چسبيده است. دست دراز کرد و پر را گرفت کشيد. پر کنده شد اما هوا ناگهان ابري شد و دختر بي هوش به زمين افتاد و وقتي چشم باز کرد کسي را نديد. جوان دراز کشيده مرده بود. آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: يک دست لباس سياه براي من بياور.
    دختر سراپا لباس سياه پوشيد و نشست بالاي سر جوان و بنا کرد به قرآن خواندن و اشک ريختن. عاقبت ديد کاري ساخته نشد. به آه گفت: من را ببر توي بازار بفروش.
    آه او را برد به کنيزي فروخت. دختر يکي دو روز در خانه ي تازه زندگي کرد اما مي ديد که همه توي خانه سياه پوشيده اند و همه غمگين هستند. عاقبت از يکي از کنيزها پرسيد: چرا توي اين خانه همه لباس سياه پوشيده اند؟ کنيز گفت: از وقتي پسر جوان و يکي يکدانه ي خانم گم شده، ما لباس سياه مي پوشيم.
    دختر هيچ شبي خوابش نمي برد. هميشه تو فکر شوهرش بود که ببيند علاج دردش چيست، شبي باز بيدار مانده بود که ديد دايه ي پسر خانم فانوسي برداشت و بيرون رفت. دختر پا شد و دنبالش راه افتاد. دايه از چند حياط گذشت و به حوضي رسيد. زيرآب حوض را باز کرد. حوض خالي شد. تخته سنگي ديده شد. دايه تخته سنگ را برداشت و از پلکان پايين رفت و به زيرزميني رسيد. دختر هم که دنبال دايه تا زيرزمين آمده بود، پسر جواني را ديد که به چهارميخ کشيده شده بود.
    دايه به پسر گفت: فکرهايت را کردي؟ سرت را با من يکي مي کني يا نه؟(با من مي خوابي يا نه؟)
    پسر گفت: نه.
    دايه دوباره گفت، پسر باز گفت نه. سه دفعه دايه گفت که قبول مي کني يا نه. پسر گفت نه. عاقبت دايه عصباني شد و با شلاق زد خون سر و صورت پسر را قاتي هم کرد.
    دايه يک دوري پلو آورده بود. آن را هم زورکي به پسر خوراند و خواست بيرون برود. دختر پيش از او بيرون آمد ورفت دراز کشيد خودش را به خواب زد.
    دايه صبح پا شد رفت حمام. دختر به يکي از کنيزها گفت: امشب خوابي ديدم، مي ترسم خانم از خوشحالي سکته بکند والا مي رفتم بهش مي گفتم.
    حرف دختر دهان به دهان گشت تا به گوش خانم رسيد. خانم دختر را صدا کرد که بايد بيايي خوابت را بگويي. دختر رفت پيش خانم و گفت: خانم پشت سر من بيا تا خوابم را بگويم.
    از يک يک حياط ها گذشتند. دختر گفت: خانم عين همان حياط هايي است که توي خواب ديدم. در هم همان در است. اين هم حوض. حالا بفرماييد زيرآب را باز کنند تا ببينيم باقيش هم درست در مي آيد يا نه.
    چه دردسر بدهم. رفتند رسيدند به زيرزمين. پسر صداي پا شنيد داد زد: حرامزاده، شب آمدنت بس نبود که روز روشن هم مي آيي؟
    خانم صداي پسرش را شناخت و دويد رفت او را بيدار کرد و بغلش کرد. دختر گفت: خانم، همان پسري است که توي خواب ديدم.
    پسر را از زيرزمين درآوردند. شستند تميز کردند و حکيم آوردند زخم هايش را مرهم گذاشتند. بعد پسر سرگذشت خودش را گفت که چطور دايه او را برده بود زنداني کرده بود. در اين موقع در زدند. خانم فهميد که دايه است. گفت: باز کنيد.
    دايه چند دفعه در زد، آنوقت کنيزها رفتند باز کردند. پاي دايه که به حياط رسيد، تمام نوکرها و کلفت ها را به دم فحش و بد و بيراه گرفت که کدام گوري بوديد نمي آمديد در را باز کنيد، چند ساعت است که در مي زنم.
    يک دفعه چشم دايه به پسر افتاد و رنگش مثل گچ سفيد شد. خانم امر کرد دايه را ريز ريز کردند و ريزه هايش را جلو سگ ها ريختند. بعد به دختر گفت: مي خواهم زن پسر من بشوي.
    دختر گفت: من نمي توانم شوهر کنم. بايد عده ام سر بيايد بعد.
    دختر فهميده بود که دواي دردش اينجا نيست. آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: من را ببر بالاي سرش. دختر باز مدت زيادي بالاي سر جوان نشست و قرآن خواند و گريه کرد. عاقبت به آه گفت: مرا ببر بفروش.
    آه او را دوباره فروخت. اين دفعه هم خانه ي صاحبش ماتم زده بود. پرسيد چه خبر است. گفتند: سال ها پيش خانم يک بچه اژدها زاييده. انداخته توي زيرزمين. اژدها روز به روز گنده تر مي شود اما خانم نه دلش مي خواهد او را بکشد و نه مي تواند آشکار کند و به همه بگويد که اژدها بچه اش است.
    روزي دختر به خانم گفت: خانم، چه خوب مي شد اگر مرا مي انداختيد جلو اژدها که بخوردم.
    خانم گفت: دختر مگر عقل از سرت پريده.
    دختر آنقدر گفت که خانم ناچار قبول کرد. دختر گفت: مرا بگذاريد توي يک کيسه چرمي و دهانش را ببنديد و بيندازيد جلو اژدها.
    همين طور کردند و دختر را انداختند جلو اژدها. اژدها نگاهي به کيسه کرد و گفت: دختر، از جلدت بيا بيرون بخورمت.
    دختر گفت: چرا تو درنيايي من در بيايم؟ بهتر است اول خودت از جلدت بيرون بيايي.
    هر چه اژدها گفت دختر قبول نکرد. عاقبت اژدها مجبور شد از جلدش در بيايد. پسري بود مثل ماه. آنوقت دختر هم از کيسه بيرون آمد و دوتايي نشستند به صحبت کردن.
    از اين طرف، مدتي گذشت. خانم به کنيزهايش گفت: حالا برويد ببينيد به سر دختر بيچاره چه آمد.
    کنيزها آمدند از سوراخ نگاه کردند ديدند اژدها کجا بود. دختر با پسري مثل ماه نشسته صحبت مي کند. مژده به خانم آوردند خانم شاد شد. آنوقت پسر و دختر را آوردند پهلوي خانم. خانم گفت: بهتر است شما دو تا زن و شوهر بشويد.
    دختر گفت: بايد بگذاريد عده ي من سر بيايد، بعد عروسي کنيم.
    دختر فهميده بود که دواي درش در اينجا هم نيست. آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
    آه گفت: همان طوري که ديده بودي خوابيده.
    دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه کرد. آخر سر گفت: آه، مرا ببر بفروش.
    اين دفعه مرد ديگري او را خريد به خانه اش برد. کنيزهاي خانه گفتند. رسم اين خانه اين است که کنيز تازه وارد، شب اول زير پاي آقا و خانم مي خوابد.
    دختر گفت: باشد.
    نصفه هاي شب دختر بيدار شد خانم را ديد که پاشد رفت شمشيري آورد و سر آقا را گوش تا گوش بريد و خشک کرد و گذاشت توي تاقچه. بعد هفت قلم آرايش کرد و لباس پوشيد و بيرون رفت. نوکر يک جفت اسب دم در نگاه داشته بود. دو تايي سوار اسب شدند و رفتند. دختر افتاد دنبال آنها. دري را زدند و تو رفتند. چهل حرامي دورادور نشسته بودند. چهل حرامي باشي گفت: چرا دير کردي؟ زن گفت: چکار کنم. پدر سگ خوابش نمي برد. بکشيدش خلاص بشوم.
    بعد زدند و رقصيدند و شادي کردند تا صبح نزديک شد. دختر پيش از خانم به خانه آمد و دراز کشيد و خود را به خواب زد. زن آمد توي قوطي کوچکي يک پر و مقداري روغن آورد. روغن را با پر به سر و گردن شوهرش ماليد و سرش را به گردنش چسباند. مرد عطسه کرد و بيدار شد گفت: زن کجا رفته بودي بدنت سرد است؟
    زن گفت: رودل کرده ام. تو که از حال من خبر نداري.
    فردا شب موقع خواب، دختر گفت: من باز هم زير پاي آقا و خانم مي خوابم.
    نصف شبي زن مثل ديشب سر شوهرش را بريد و گذاشت رفت. بعد از رفتن او دختر پاشد سر مرد را چسباند. مرد عطسه کرد و بيدار شد زنش را نديد. دختر گفت: من مي دانم زنت کجاست پاشو برويم نشانت بدهم.
    پاشدند رفتند به همان جاي ديشبي. مرد ديد که چهل حرامي دورادور نشسته اند و زنش مي زند و مي رقصد. خواست تو برود، ديد زورش به آنها نمي رسد. رفت به طويله اسب ها را قاتي هم کرد و سر و صدا راه انداخت خودش هم ايستاد دم در. هر * که از اتاق بيرون مي آمد سرش را با شمشير مي زد. عاقبت همه را کشت غير از زنش و چهل حرامي باشي که توي اتاق مانده بودند. آنوقت رفت تو. شمشيرش را کشيده آنها را هم کشت. بعد دست دختر را گرفت و به خانه آمدند. در خانه به دختر گفت: بيا زن من شو تمام مال و ثروت من مال تو باشد.
    دختر گفت: نه، من بايد بروم. پر و قوطي را به من بده، بروم.
    تاجر قوطي روغن را به دختر داد. دختر آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟
    آه گفت: همانطوري که ديده بودي مثل سنگ افتاده خوابيده.
    دختر گفت: من را ببر بالاي سرش.
    آه دختر را برد به باغ، بالاي سر شوهرش. دختر قوطي را درآورد و کمي روغن به زير بغل پسر ماليد. پسر عطسه کرد و پاشد نشست.
    درخت ها باز گل کردند و پرنده ها بنا کردند به آواز خواندن.
    پسر دختر را بغل کرد و بوسيد.
    سيز ساغ من سلامت.
     

    موضوعات مشابه

کاربران با جستجوی این کلمات وارد انجمن شده اند

  1. اه اه داستان

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.