1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستانی بسیار آموزنده و شیرین از سعدی..

شروع موضوع توسط arvia در ‏4 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    at0_gstatic_com_images_29885e1cd166fdb9bb7034b9ebf72bf4._.jpg
    داستان شعری از سعدی...اشعار سعدی بسیار فصیح هستند و نیازی به تفسیر ندارند، ولی برای اینکه ممکنست برخی حوصله خواندن شعر را نداشته باشند توضیحاتی را در لابلای شعر آورده ام که هم داستان آنرا واضح تر میکند و هم خواننده را با حال و هوای آن روزگاران آشنا میسازد.در زمان سعدی ، قاضی که خود فقیه بود جلساتی با حضورت فقهای دیگر تشکیل میداد که در آن همه دور تا دور به صف مینشستند. آنگاه مسئله ای را به بحث میگذاشتند و بدیهیست که بهترین پاسخ، فرد پاسخگوی را نزد قاضی و دیگران عزیزتر میکرد و او را عالم بزرگی میشماردند.در یکی از این جلسات فقیهی که لباس مندرسی بر تن داشت وارد میشود و در ردیف دیگران به صف مینشیند. قاضی نگاه تندی به این شخص میکند وشخصی که وظیفه اش معرفی کردن اشخاص بود جلو میآید و باتندی به وی میگوید: جای تو اینجا نیست. یا برو پائین مجلس بنشین و یا بایست و یا اصلا برو....فقیه بیچاره که جرمی جز داشتن لباس مندرس نداشته بلند میشود و به پائین مجلس میرود و مینشیند. فقیهی کهن جامــــــــــه تنگــــــــدست
    در ایوان قاضی به صف بــــرنشــــــست
    نگـــــــه کرد قاضــــی در او تیـــــــــز تیز
    معرف گرفــــــتآستینـــــش کـــــه خیز
    ندانـــــی که برتـــــــر مقام تـــو نیست؟
    فرو تـــــــر نشین یا بــــــرو یا بایســـــت
    نه هرکس ســـــــزاوار باشــــــد به صدر
    کرامـــــتبه فضلست و رتبت به قـــــدر
    بجــــــای بزرگــــان دلیـــــری مکــــــــن
    چو ســـــر پنجه ات نیست شیری مکـن
    چــــو دیـــد آن خردمنـــــــد درویش رنگ
    که بنشست و برخاست بختش به جنگ
    چــــو آتــش بــــــــرآورد بیچـــــــاره دود
    فـــرو تر نشســــــــت از مقامی که بودهمچنان که در این دوره برای اظهار معلومات بسیاری ،از لغات انگلیسی در جملات خود استفاده میکنند ، در آن زمان هم بکار بردن لغات عربی دال بر داشتن معلومات بود. لذا در این جلسه حضار از کلماتی مانند لا بمعنی نه و یا نعم بمعنی بله و لا اسلم بمعنی تسلیم نمیشوم و غیره استفاده میکردند و برای کسب رتبه بالا با صدای بلند و رگهای گردن متورم داد میزدند و مقصود خود را بیان میکردند. حتی برای بیشتر اهمیت دادن به صحبت خویش در حین گفتار دو دست خود را با عصبانیت بر زمین میکوبیدند و این کلمات عربی را بکار میبردند.
    فقیهــــــان طریق جــــــــــدل ساختند لم و لا اسلـــــــم در انداختنـــــــــــــدگشادنــــــد بر هــــــم در فتنــــــه باز
    بــــــه لا و نعم کـــــــرده گــــردن دراز
    یکـــی بیخود از خشمناکی چو مست
    یکـــــی بر زمین میزدی هر دو دست
    تو گفتـــــی خروسان شاطر به جنگ
    فتادنــــــد در هـــــم به منقار و چنگ
    فتادنـــــــد در عقـــــــده ای پیچ پیچ
    که در حل آن ره نبـــــــردنــــــد هیچدر حین بحث به مسئله ای رسیدن که هیچکدام قادر به پاسخگوئی آن نبودند. مسئله پیچیده ای بود و علم آنها در حدی نبود که بتوانند اظهار نظری بکنند. وقتی مجلس ساکت شد، فقیه ژنده پوش به صدا در آمد.کهن جامــــــه اندر صــــــــف آخرین
    بغرش درآمــــــد چو شیـــــــر عرین
    بگفت ای صنــــــــا دید شرع رسول
    بــــه ابلاغ تنــــــــزیل و فقه و اصول
    دلایــــل قــــــــوی بایــــــد و معنوی
    نــــه رگهای گردن به حجـــــت قوی
    مرا نیــــــز چوگان لعبســـت و گوی
    بگفتنــــد اگر نیـــــک دانــــی بگویمرد رشته سخن را در دست گرفت و بحث را از جهان مادی به عالم معنوی کشاند و بقدری فصیح و زیبا پاسخ گفت که همه محو جملات وی شدند.به کلک فصاحـــت بیانی که داشت
    به دلها چو نقش نگیـــن بر نگاشت
    ســـر از کوی صورت به معنا کشید
    قلــــــــــم بر سر حرف دعوا کشید
    بگفتنـــــدش از هــــــــر کنار آفرین
    که بــــــر عقل و طبعت هزار آفرین
    سمنــــــــــد سخن تا بجائی براند
    که قاضــی چو خر در وحل باز ماند
    بـــرون آمد از طاق و دستار خویش
    به اکـــــرام و لطفش فرستاد پیش
    کــــــه هیهات قـــــدر تو نشناختم
    بـــــــه شکر قدومـــــت نپرداختم
    دریغ آیـــــدم با چنین مایـــــه ای
    کــــه بینم تــــرا در چنین پایه ایقاضی چنان تحت تأثیر قرار گرفت که عمامه بزرگ خود را از سر برداشت و به معرف داد تا به نشانه عالم بر تر بودن بر سر او نهد.معرف بـــــــــه دلــداری آمد برش
    که دستــــار قاضی نهد بر سرش
    به دست و زبان منع کردش که دور
    منـــــه برســــــــــرم پای بند غرور
    تفاوت کنــــــد هرگـــــــــز آب زلال
    گـــــرشکوزه زرین بـــود یا سفالخـــــرد باید اندرســــر مرد و مغز
    نشـــــــایدمرا چون تو دستار نغز
    * از سـر بزرگی نباشدبه چیز
    کدو ســـر بزرگست و بی مغز نیز
    بدین شیوه مرد سخن گوی چست
    به آب سخـــن کینه از دل بشست
    چو دستــــت رسد مغز دشمن برآر
    که فرصت فرو شویــــــد از دل غبار
    و از آنجــــــا جوان روی همت بتافت
    برون رفت و بازش نشان * نیافت
    غریـــو از بزرگان مجلـــــــــس بخاست
    که گوئی چنین شوخ چشم از کجاست؟
    نقیب از پیـــش رفــــــت و هر سو دوید
    که مـــردی به این نعت و صورت که دید
    یکـــــــی گفت از این نوع شیرین نفس
    در این شهرسعـــدی شناسیم و بس
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.