1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستانک؛ نون و سُس!

شروع موضوع توسط arvia در ‏4 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    یادش بخیر دوره دبیرستان. اون وقتا مدرسه ما ته یه دره عمیق بود که تمام شهر با همه پستی و بلندی ها ازش دیده می شد.


    یادش بخیر، بچه های باصفایی داشت. کلاس ما طبقه سوم بود و شیک ترین کلاس مدرسه. بچه های سال قبلی روی هم پول گذاشتن تا دیوارهای کلاس رو به رنگ زرد نقاشی کنن. اما وسطای کار رنگ زرد تموم شد و مجبور شدن از رنگ آبیی که برای نقاشی درها کنار گذاشته بودن استفاده کنن. همین شد که کلاسمون دورنگ شد و درها هم بی رنگ.


    بگذریم، همیشه نیمکت اول مال من بود و فرهاد، دوست صمیمیم پشت سرم می نشست. فرهاد پسری بود با قد حدودا 180 سانت و حدود 90 کیلو وزن؛ موهاش رو روی پیشونیش می ریخت و با بینی عقابیش، تو دماغی صحبت می کرد.


    کلا با روخونی درس مشکل داشت و همین قضیه باعث می شد که معلما و بچه ها مسخره اش کنن. مثلا کلمه "محتاط" رو توی متن "معتاد" می خوند و این خوندن باعث می شد که کل کلاس بهش بخندن. اما با این همه پسر دوست داشتنیی بود. بچه ها خیلی اذیتش می کردن ولی چیزی نمی گفت و ناراحت نمی شد. همیشه زنگای تفریح آخر روز سه شنبه که تا ساعت 3 مدرسه می موندیم، می رفت و یه نون ساندویچی با یه دونه سس کوچیک می خرید و شروع به خوردن می کرد. هر دفعه که کسی ازش می پرسید" با این همه ساندویچایی که تو بوفه می فروشن، چرا می ری نون سس می خری ؟" می خندید و جواب می داد که به غذا بیرون حساسیت دارم و به خوردنش ادامه می داد.


    مدتی گذشت؛ سال تموم شد، بعدش تابستون و دوبار مدرسه. بعد از 3 ماه خوردن و خوابیدن (به قول آقای مدیر) وقت تلاش و کار دوباره فرا رسیده بود.


    باز به مدرسه و کلاس شیکمون برگشتیم. با وجود دو سه تا تازه وارد، همه سر نیمکتای سال پیشیشون نشسته بودند. تو اون جمعیت دنبال فرهاد می گشتم، با چشمام تمام کلاس رو ورانداز کردم، ولی اثری ازش نبود.


    زنگ خورد؛ رفتم طبق دوم، دفتر آقای ناظم و ازش درمورد فرهاد پرسیدم، اون هم با لبخندی خشک جواب داد: "انگار از تهران خسته شدن و به روستاشون برگشتن". بعد از شنیدن این حرف اون روزا برام مثل زهر مار شد.


    هفته سختی بود و روز سه شنبه سخت تر. باز قرار بود تا ساعت 3 مدرسه بمونیم. حتی اصرار بچه های درس خون کلاس هم افاقه نکرد و آقای مدیر نگذاشت هفته اول حداقل مثل روزای دیگه ساعت 1 تعطیل بشیم.


    صدای زنگ اومد؛ زنگ تفریح آخر بود. یواش از پله های راهرو پایین اومد و روی حاشیه سنگی سرد حیاط نشستم. همهش به بوفه مدرسه نگاه می کرد. تو ذهنم تصویر فرهاد رو با یه نون سانویچی تصور می کردم که داره می یاد طرفم، حرفایی که باهم می زدیم، بازی ها و شوخی های که باهم می کردیم. تو همین حال و هوا اتفاق جالبی نظرم رو جلب کرد. اون روز جلوی بوفه ی همیشه خلوت مدرسه بچه ها ایستاده بودن و داشتن خرید می کردن. تو دستاشون یه نون ساندویچی با یه سس کوچیک دیدم. تعجب کردم. تو ذهنم تصویر فرهاد ظاهر شد، لبخندی زدم و آروم بهش گفتم" انگار همه بچه ها به غدای بیرون حساسیت پیدا کردن."
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.