1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

لبخند

شروع موضوع توسط arvia در ‏4 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.
    او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
    شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند
    و مردم از او کناره گیری می کردند.
    قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
    و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر
    اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد
    که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند
    او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت
    و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
    سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
    لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.

    چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
     

    موضوعات مشابه

    TN2 و raha 1 از این پست تشکر کرده اند.
  2. TN2

    TN2 ♥☺♥NeGaR♥☺♥ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏5 آگوست 2012
    ارسال ها:
    2,183
    تشکر شده:
    628
    جنسیت:
    زن
    جالب بود..خدایاااااا چی میشه از این پیرمردا پیداشه بیاد همسایه ی ما شهgheryegheryegheryegheryekhoshghelkhoshghelnishkhandnishkhand-mahigir--mahigir--lovebazi-​
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.