1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

ساعت...

شروع موضوع توسط arvia در ‏5 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    ساعت را نگاه می کنم.ده است.آخ چه قدر خوابم می آید! حتماً همه رفته اند.مانند هر سال.
    انگار نه انگار که دیشب تا کنون نه ساعت خوابیده ام.این قدرخواب های جورواجور و مزخرف می بینم که احساس پریشانی عجیبی بهم دست می دهد.
    هنوز به چند ساعت خواب دیگر نیاز دارم.اگر مثل سال های گذشته رفتار کرده باشند حتما پدر نرفته است.
    عادت باقی اعضای خانواده است که در «روز سپید» هر سال اول صبح به محل عبادت با جماعت می روند.
    من هم دو سال همراهیشان کردم اما چیزی دستگیرم نشد و هیچ سودی در این کار ندیدم!
    بعد فکر کردم که وقتی در این روز پدر این قدر مهربان است چرا باید مهر او را از دست داد و برای عبادت همگانی-که بی نتیجه هم هست - رفت!؟
    باری به این نتیجه رسیدم که بهتر است امروز در خانه بمانم و از لحظاتم بهتر استفاده کنم.
    با این که احتیاج به خواب دارم،اما باید برخیزم ! باید از امروز به خوبی استفاده کنم.
    به صورتی مبهم به یاد می آورم که صبح مادر دستوراتی به من داده است.
    اما اهمیتی ندارد زیرا کارهای مهم تری دارم. امروز همه جا حسابی تمیز و صامت است !
    اصلا اسم « روز سپید » را من به همین خاطر برای این روز انتخاب کرده ام.
    همه چیز پاک است و در خیابان ها نیز سر و صدایی وجود ندارد.
    البته نفس و روح مردم نیز تا حدی پاک می شود و در مجموع همه چیز سپید است!
    علت این که دیشب خواب های پریشان می دیدم این بود که:
    قصد داشتم امروز به عبادت نروم و دیشب هی با خودم کلنجار می رفتم که آیا کار درستی می کنم یا نه؟
    این قدر فکر کردم که افکارم حسابی پیچیده و در هم ریخته شدند.
    لیکن باید برخیزم که کارهای زیادی دارم.

    لباس های زیبا ترم را می پوشم؛به پدر سلام می کنم و او همراه لبخندی جوابم را میدهد و احوالم را می پرسد و من هم با خوش رویی پاسخ می دهم.
    دارم اتاقم را تمیز می کنم که فکرم سراغ پدر می رود.
    از همان لبخند آغاز صبحش دریافتم که امروز هم،چون سال های پیش با مهر خاصی رفتار می کند.
    باید به سراغ نقاشی نیمه کاره ام بروم.
    هنوز فکرم پیش پدر است.
    ناگهان به این فکر می کنم که او در روز سپید چه گونه عمل می کند؟
    این قدر دیشب فکر کرده ام که اکنون قدرت تفکر چندانی ندارم،لیکن این یکی،از آن دسته فکرهای سخت نیست.
    پدرساعات یا دقایقی را به تنهایی دراتاقش به سر می برد و باقی ساعات
    روز را همراه ماست و بـا خـوش رویـی بـا مـا صحبـت و کمکمـان می کند.

    اما نمی دانم در آن ساعات تنهایی چه گونه تزکیه ی نفس و روح را انجام می دهد و یا اصلا انجام می دهد؟
    البته از رفتارش روشن است که نسبت به اعمال خاص روز سپید بی تفاوت نیست.
    حس کنجاوی شدیدی در من پدید آمده و البته همواره به این امیدوارم که همان گونه که کارهای پدرهمیشه بر من تأثیرگذاشته، تهذیب نفس او نیز بر من خاصه بر افکار بی نتیجه و خسته ام اثر کند.

    با این که اندیشه ام امروز پریشان است،نمی دانم چرا این قدر حال دارم و خوش بختانه همین حال و حوصله،افکارم را در بهبودشان یاری می کند.با این وجود جلوی عملی کردن کنجکاوی خود را می گیرم.آه !
    من احتیاج به یک طرح تازه دارم ! نقاشی را باز نیمه کاره می گذارم و به سراغ ویلون می روم.

    با نواختن آن شور و احساس عجیبی در من ایجاد می شود...بی اراده ویلون را رها می کنم و به سراغ پدر می روم.
    احساس می کنم دلم می خواهد با او باشم و با او صحبت کنم.
    پدر در اتاق است.در را باز می کنم.
    ناگهان حس عجیبی در من ایجاد می شود.
    پدر احتمالا در حال عبادت است.
    من که بسیار منتظر چنین فرصتی بودم لیکن نمی توانم حالت پدر را تشخیص دهم و کم کم هم این امر را فراموش می کنم.
    چهره ی پدر را می بینم که با خوش رویی بر من لبخند می زند.
    بی اختیار داخل می شوم و به سوی او می روم.چهره ی خود را در آ یینه ی درون اتاق می بینم که لبخندی شبیه پدر بر لب دارم.
    در احساسی عجیب غرق می شوم و چیزی به خاطر نمی آورم ...
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.