1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

آخه من یه دخترم...

شروع موضوع توسط arvia در ‏5 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    as3.picofile.com_file_7671024080_dokhtar.jpg

    مادرم یـــک چشـم نداشــت.
    در کودکـی براثر حادثــه یک چشـــمش را ازدســت داده بـود.
    من کلاس ســـوم دبستان بودم و برادرم کــلاس اول.
    برای من آنقـدر قیافــه مامان عــادی
    شــده بــود که در نقاشـــی هایـم هم متوجـــه نقــص عضــو او
    نمــی شــدم و همیشـــه او را بادو چشم نقاشی میکردم.




    فقـط در اتـــوبوس یا خـیابان وقتـــی بچـــه ها و مادر و پدرشان با
    تعجـــب به مامان نگاه مـــی کــردند و پدر و مادرها که سعی
    مــــــی کردندســوال بچــه خود را به نحـــوی که مامان متوجـــه یا
    ناراحت نشـــود، جواب بدهند،
    متوجـــه این موضوع مـــی شدم و گه گــاه یادم مـــی افتاد

    که مامان یک چشــم ندارد.
    یکــ روز برادرم از مدرســه آمـد و با دیدن مامان یک دفـــعه گریـه کرد.
    مامان اورا نوازش کرد و علتـــ گریه اش را پرسیــد. برادرم دفــتر نقاشی
    را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضـــی کرد و سعـــی کرد جلوی
    گریـــه اش را بگیـــرد. مامان دفتــر را گذاشــت زمیــن و برادرم را درآغـــوش
    گرفتـــ و بوسیـــــد. به او گفت: فردامـــی رود مدرسـه و با معلم نقاـــشی
    صحبتـــ مـــی کند. برادرم اشــک هایـــش را پاک کـــرد ودویــد سمت
    کوچــه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفـــت داخل آشپزخانه. خـــم شدم
    و دفتــر را برداشتم. نقاشـــی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن
    را آن زمان فهمیدم.

    موضـــوع نقاشـــی، کشیدن چهره اعضــای خانواده بود.
    برادرم مامان را درحالـــی که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود.
    او یک چشـــم مامان را نکشیده بـــود و آن را به صورت یک گـــودال ســـیاه
    نقاشــی کرده بود. معلم نقاشـــی دور چشـــم مامان با خودکار قرمـــز یک
    دایره بزرگ کشیــــده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم
    دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشـــــی اشک هـــایم سرازیر شد.
    از برادرم بدم آمــــــــد. رفتم آشپزخانـــه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد،
    از پشـت بغل کردم. او مرا نوازش کرد.
    گفتــم: مامان پس چـــرا من همیشــه در نقاشی هایـــم شما را کامل نقاشـی
    میکنم. گفتم: از داداش بدم مـــــی آید و گریـــه کردم.
    مامان روی زمیـــن زانـــــو زد و به من نگاه کرد اشک هایـــم را پاک کـــرد و گفت
    عــزیــزم گریه نکــن تو نبایستــی از برادرت ناراحــت بشـــوی او یک پسر است.

    پسرها واقع بیـــن تر از دختــرها هستنــد؛ آنها همـــه چیز را آنطور که هست
    مـــــی بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشـــد، مــــی بیننــــــــد.
    بعد مرا بوسیـــــد و گفت: بهتــــراست تو هـــــــم یاد بگیری که دیگر نقاشــی
    هایت را درست بکشـــــــی.
    فــردای آن روز مامان و من رفتیـــم به مدرســه برادرم. زنگ تفریــح بود. مامان
    رفتــ اتاق مدیر. خانم مدیــر پس از احوال پرســـی با مامــان علــت آمدنـش را جویا
    شد. مامان گفت: آمـــدم تا معلــم نقاشــــــــی کلاس اول الــــف را ببینم.

    خانــــم مـدیر پرسید: مشکلـــــی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطـــــــوری.
    همــــــه معلم هــــــای پسـرم را می شناســـم جز معلــــم نقاشـــی؛آمدم
    که ایشان را هم ملاقات کنم. خانـــــم مدیر مامان را بردنــد داخـــل اتاقــــــی که
    معلم ها نشستـــه بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جــوان و زیبایــی و گفت:
    ایشان معلم نقاشـی پسرتان هستنـــــــد.
    به معلـم نقاشـــی ــــهم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کـــلاس اول الف هستند.

    مامان دستش را به ســــوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشـــی که هنگام واردشدن
    ما درحــال نوشیدن چــــــــای بود، بلند شــد و سرفـــه ای کرد و با مامان دســت داد.
    لحظاتی مامان و خانـــم نقاشـــــــی به یکدیگر نگاه کردند.

    مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتــم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم.
    مامان با بقیـــه معلم هایی که می شناخــــت هم احوال پرســی کرد و از اینکه مزاحم
    وقت استراحتآنها شده بود، عذرخواهـــی و از همــه خداحافظــــی کرد و خارج شدیم.
    معلم نقاشـــی دنبال مامان از اتاق خارج شــد و درحالیکه صــدایش می لرزید
    گــفت: خانم مننمی دانستم ...
    مامان حرفــش را قطـــع کرد و گفــت: خواهــــــش میکنم خانــم بفرمایید چایتــان ســرد می
    شـــــود. معلم نقاشــــی یک قدم نزدیکتر آمــــد و خواست چیزی بگوید کــه مامان گفت:
    فکر می کنم نمــــره 10 برای واقــــــع بینی یک کــودک خیلــــی کم است. اینطـــور نیست؟
    معلم نقاشــــــی گفت: بله حق با شــــماست. خانـــــــم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و
    این بار با دودست دست های مامان را فـــشار داد. مامان از خانــم مدیر همخداحافظی کرد.

    آن روز عصــر برادرم خندان درحالی کـــه داخل راهروی خانه لی لی می کـــرد، آمــد
    و تا مامان را دید دفتر نقاشـــــی را بازکرد و نمره اش را نشان داد.
    معلم نقاشـی روی نمره قبلــــی خط کشیـــده بود و نمره 20 جایش نوشته بود.

    داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانــــم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم
    بعد هــــــــم 20 داد. مامان هم لبخنـــــدی زد و او را بوسیــــــد و گفت: بله نقاشـی پسر
    من عالیـــــــه! و طوری که داداش متوجه نشـــــود به من چشمــک زد و گفت: مگ-ـه نه
    من هـــــم گفتــــم: آره خیلی خوب کشـــیده، اما صدایـــــــم لرزید و نتوانستـم جلــوی
    گریـــه ام را بگیــــــرم.داداشم گـفت: چرا گـــــریه مـی کنـــی؟ گفتــم آخه من یه دخترم!.
     

    موضوعات مشابه

  2. zahra1997

    zahra1997 برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏21 آگوست 2012
    ارسال ها:
    326
    تشکر شده:
    464
    جنسیت:
    زن
    آخــــــــــي!!!
    آخه من یه دخترمtashvigh-gol-!.
     
  3. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    مرسی....
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.