1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان عشق

شروع موضوع توسط 18u در ‏5 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. 18u

    18u برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    2,792
    تشکر شده:
    1,492
    جنسیت:
    زن
    باران هم مثل برف که می بارد آدم به سرش میزنه که راه بیفته تو کوچه و همش به پنجره های بسته ای نگاه کنه که پشتون یک جفت چشم به آرزو نشسته اند . آرزوهای دور آرزوهای محال مثل قله های دست نیافتنی پر برف و پر غرور ولی نمیشه . این درست مثل یه رویا میمونه خیس نمیشه و همیشه نیازی به چتر نداره که بالای سرش بگیری ولی واقعیت یه چیز دیگس . یک چیزی مثل نقاب و صورتک با نشانه های دلقک وار بینی گشاد و بزرگ ابروهای تاتو خال دار لبخند با مدل مضحکه که به ریش ما میخنده و هوار میزنه ای امان از دروغ یا لباسهای چهارتکه خنده دار و کفشی که خیلی به پات گشاد میزنه اونقدر که کله پا بشی تو خودت و از چاهی که کندی نتونی بیای بیرون فقط دنیا را اندازه ی حلقه یی ببینی که از ته چاه بالای سرت را می بینی . برای خودت دلتنگ می شی و برای دیگران بیشتر دلت میسوزه تا خودت . فکر میکنی از همه بیشتر میدونی ولی اینطوریا نیس میخوای دل کسی رو نشکنی نمیشه بدون اینکه خودت بفهمی از تو دلگیر می شن . نمیخوای ولی میشه . یک سری مسائل هست که تو در یه چیزهایی محدودت میکنه ولی دوست داری که باشه شاعرانگیت رو روی میزی میچینی که صندلی ی روبروش خالیه و فقط تویی که شام آخرت را میخوری دوست داشتی کسی اون دست میز نشسته بود که لیوان عاشقانه هات رو پر کنه ولی الان نمی تونه چون که اصلا نیست و وجود نداره . سعی میکنی قاشق های دوستت دارم را کنار چنگالهای عاشقانگی دور بشقاب های روزمره گی بچینی ولی اینم خودش یه تکراره . تکرار تنها خوره ی عاشقی ی یه مدت بعد که کسی برای کسی عشق می فروشه و دیگری می خره دیگه می افتن توی تکرار و سرانجام این دوست داشتن هم عادت میشه براشون یه عادت که گاهی وقتا ترکش موجب مرضه و ادامه اش خوره ی روح . الانش از هر صد تا عاشق یک لاقبا دویست تاش افتادن اتوبان تکرار و دارن تخته گاز میرن برای نوشتن هم همینطوره می بینی یه خط رو گرفتی هی داری تکرارش میکنی می نویسی پاکش میکنی ، می نویسی پاکش میکنی و . . . . القصه روزی روزگاری عشق مسافر یه جاده بود رفته بود و رسیده بود به ستاره ای که نور نداشت ، چون عشق بود چشمهاشو داد به ستاره و راه افتاد . رفته بود و رسیده بود به باد به بادی تکون نمی خورد و حرکتی نداشت و چون عشق بود ،گیسوهاشوداد به باد و راه افتاد . رفته بود و رسیده بود به یه گل که پژمرده بود و هیچ آب و رنگی نداشت و چون عشق بود طراوت گونه هاش رو داد به گل رز و راه افتاد . رفته بود و رسیده بود به یه درخت که قدش خمیده بود و کمرش دو تا شده بود و چون عشق بود قد راستش رو داد به درخت سرو و راه افتاد . رفته بود و رسیده بود به یه میوه که ترشیده بود و آب و رنگش داشت پاک می شد ،و چون عشق بود طراوت لب هاش رو داد به سیب و راه افتاد . رفته بود و رسیده بود به یه دشتی که آفتاب خشکش کرده بود و هیچی توش نمی رویید و چون عشق بود خون رگ هاش رو داد به کویر و راه افتاد . رفته بود و رسیده بود . . . و چون عشق بود همه چیزش رو به این و اون بخشید و الان دیگه برا خودش آهی در بساط نداره و اینم از عقش بود که گفتیم . آهههه از این عشق که همه چیز خودش و همه چیز همه رو میبره ....
     

    موضوعات مشابه

    امید از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.