1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

رویای شب های عید ...

شروع موضوع توسط arvia در ‏5 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    هوا کم کم سرد میشد محمود سیاه سرپناهی نداشت شهرداری خانه اش را که نزدیک گورستان شهر بود خراب کرده بود
    تنها سرپناهش و یگانه مامن درد و غصه هایش اکنون پشت حصاری بتنی که شهر را از گورستان جدا میکرد با خاک یکسان شده بود
    بعد از خراب کردن خانه ی کاهگلیش محمود هر روز به گورستان میرفت و ساعاتی در میان خرابه هایی که زمانی مطعلق به او بود و دستان قدرتمند وستمگر قانون از چنگش در آورده بود به دنبال خاطراتش میگشت
    هرزگاهی خم میشد انگار چیزی را جستجو میکرد گاهی لب به سخن میگشود و چند کلمه بر زبان میاورد
    گاهی روی زانو مینشست و بر سرو و صورت خودش میزد این روند ساعتها ادامه داشت
    محمود روزیش را از راه بار بری یا حمالی در میاورد کسی بهش کار نمیداد فقط کسانی که شناختی جزئی ازش داشتن واورا در اجری امور بی خطر میدیدن در قبال مبلغی ناچیز به کار میگماردند
    بیشتر مردم از او دوری میجستند چون گهگاهی نا هنجاریهایی از او دیده بودند
    محمود هر روز که از کار فارغ میشد به گورستان میرفت و مثل همیشه بر خرابه های خانه اش مینشست
    میگشت و میگریست انقدر میماند تا در سیاهی شب محو میشد
    روزها و ماهها سپری شد و کسی حاضر نمیشد به محمود مکانی بدهد تا در ان زندگی کند
    همه از محمود و حرکاتش واهمه داشتند
    میترسیدن در صورت دادن مکان خطراتی از جانب محمود خود و خانواده اشان را تهدید کند
    روزگار با بی رحمی تمام سپری میشد، زمستان از راه رسیده بود دیگر شب انسی با تنهایی های محمود نداشت
    چند شبی بود دیگر به گورستان نمیرفت هر شب در گوشه و کنار خیابانهای شهر آتشی میافروخت
    و در کنار آتش خودش را گرم میکرد خواب به چشمانش سنگینی میکرد هرزگاهی به پهلو پشت به آتش دراز میکشید و چشمهایش را بر هم میگذاشت
    هنوز خواب به چشمانش نرفته بود که سرما وجودش را میگرفت شعله های اتش رو به خاموشی بود
    باید میجنبید جهشی کم جون به خودش داد و به طرف تخته های چوبی که جمع کرده بود دوید و چند تخته برداشت و بر روی اتش نیمه جان گذاشت تا گر بگیرد ، سرمای با بی رحمی تمام خواب را بر چشمانش حرام کرده بود
    دیگر نای کار کردن نداشت شب بیداری خستش کرده بود محمود از شب بیزار شده بود، شب زمانی تنها دلخوشی زندگیش بود
    اما اکنون با آغوشی سرد به استقبالش رفته بود
    شبهای زمستان آن سال برایش قدر یک قرن شده بود .
    نمیدانست چند شب دیگر میتواند این سرما و یخ زدگی را تاب بیاورد .زمستان به انتها نزدیک میشد و محمود حس میکرد با پایان آن عمرش نیز به آخر میرسد
    شبهای عید نزدیک بود.مردم در تب و تاب خرید عید تا نیمه های شب در خیابانها بودند.
    حضور و تماشای آنها سرگرمی هرشب محمود شده بود.
    کنار آتش مینشست و نظاره گر انسانهایی بود که با دستهای پر به خانه باز میگشتند.
    دیگر محمود رویای شبانه ای برای خود یافته بود.هر شب با دیدن یکی از آن خانواده های به ظاهر خوشبخت خود را جای آنها میگذاشت و در رویایش به همراه همسر و فرزندانش به خانه گرم میرسید و غرق خوشبختی میشد.
    آنقدر این رویای شبانه برایش زیبا بود که دیگر یخ بستن جسم تکیده اش را حس نمیکرد.
    تمام روز را کار میکرد و شب بی رمق کنار آتش مینشست و چشم انتظار شروع رویای تازه ای بود .
    یک شب در رویایش مرد جوان و تازه دامادی میشد که به همراه دختری زیبا به سمت خانه پر مهرشان میروند تا اولین سال با هم بودن را جشن بگیرند
    وشبی دیگر مردی میانسال که با دختر و پسر نوجوانش با دستهایی پر از خرید به سمت خانه میروند و قاه قاه میخندند.
    او همه را میدید اما افسوس که کسی آن چشمها را ندید.
    شب عید از راه رسید. آخرین ساعتهای باقیمانده از آنسال باز مردم در گذر بودند .بدن محمود دیگر نایی برای نشستن کنار آتش نداشت .
    اصلا دیگر آتشی برافروخته نبود که به تنش گرما بخشد .
    چند روزی میشد محمود دیگر حتی به سر کار هم نمیرفت .
    کمی در خیابانها پرسه میزد و شباهنگام کنار دیواری دراز میکشید و پتوی کهنه را رویش میکشید.
    با چشمانی نیمه باز به اطرافش نگاه کرد .دیگر عابری نمیدید.همه رفته بودند تا در لحظه تحویل سال کنار خانواده باشند.
    محمود باز نگاه کرد.اما جستجوی چشمانش فایده ای نداشت.
    دیگر هیچ رویایی در خیابان نبود !!!
    آهسته آهسته چشمانش بسته شد.
    تسلیم سیاهی و سرما شد و قلبش یخ بست .
    آخرین رویایی که میدید پرواز بود...
    دیگر سردش نبود ....
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.