1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

یه داستان عاشقانه آموزنده....حتما بخونید....

شروع موضوع توسط *Takta* در ‏5 آگوست 2013 در انجمن عشق و عاشقي

  1. *Takta*

    *Takta* چكيدن تولد باران است* کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏12 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    56
    تشکر شده:
    510
    جنسیت:
    زن
    پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

    سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

    وضوح حس می کردیم…

    می دونستیم بچه دار نمی شیم…ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

    ماست…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

    زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…در واقع خودمونو گول می زدیم…

    هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

    تا اینکه یه روز

    علی نشست رو به رومو

    گفت…اگه مشکل از من باشه …تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

    دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

    تو رو همه چی خط سیاه بکشم…علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

    راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

    گفتم:تو چی؟گفت:من؟


    گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

    برگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

    گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

    با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون

    هنوزم منو دوس داره…

    گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

    گفت:موافقم…فردا می ریم…

    و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

    بود چی؟…سر

    خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

    فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

    طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

    گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

    یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

    هردومون دید…با

    این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

    که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

    بالاخره اون روز رسید…علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

    می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

    علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

    که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

    ناراحتی بود…یا از

    خوشحالی…روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

    شد…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود…بهش

    گفتم:علی…تو

    چته؟چرا این جوری می کنی…؟

    اونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

    نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

    دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

    دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

    گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

    نخواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

    اتاقو انتخاب کردم…

    من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

    طلاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

    خودت…منم واسه خودم…

    دلم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

    کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

    دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

    جیب مانتوام بود…

    درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

    رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

    توی نامه نوشت بودم:

    علی جان…سلام…

    امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

    ازت جدا می شم…

    می دونی که می تونم…دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی

    شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

    برام بی اهمیت بود که حاضر

    بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

    اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

    توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز ​
     

    موضوعات مشابه

    Last edited by a moderator: ‏5 آگوست 2013
    ahmadi_amir222, marg, محمدجباری و 3 کاربر دیگر از این پست تشکر کرده اند.
  2. KaLipsO

    KaLipsO AdAlAn برترین کاربر انجمن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏6 ژوئن 2013
    ارسال ها:
    867
    تشکر شده:
    877
    جنسیت:
    مرد
    فوق العاده بودtashvigh-ghelyooni-
     
  3. محمدجباری

    محمدجباری خدایا توناامیدم نکن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    221
    تشکر شده:
    102
    جنسیت:
    مرد
    تا امتحان نکنی *دست به آن دوست مده*آب را ندیده*موزه زپاکشیدن غلط است*حالا علی آقا هم بزرگترین اشتباه زندگیش کرد
     
  4. marg

    marg بزودی میام سراغت............ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏24 آگوست 2013
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    14
    جنسیت:
    زن
    خلیییییییییییییییییییییییییییییییی قشنگ بودtashvightashvightashvigh
     
  5. محمدجباری

    محمدجباری خدایا توناامیدم نکن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    221
    تشکر شده:
    102
    جنسیت:
    مرد
    خیلی ممنون شما لطف دارید
     
  6. محمدجباری

    محمدجباری خدایا توناامیدم نکن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    221
    تشکر شده:
    102
    جنسیت:
    مرد
    سلام خانم marg!
    شرمنده ک فضولی می کنم ,
    اسم شما چیه?
    س بعد چرا اسم کاربری خود را مرگ گذاشتی?
    اگر ب این دو س من جواب بدی ,
    خوشحال میشم.
     
  7. marg

    marg بزودی میام سراغت............ کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏24 آگوست 2013
    ارسال ها:
    73
    تشکر شده:
    14
    جنسیت:
    زن
    خواهش میکنم .............اسمم عسله......دلیل خاصی نداشتم حححححححح
     
  8. ahmadi_amir222

    ahmadi_amir222 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏4 ژوئیه 2013
    ارسال ها:
    1,085
    تشکر شده:
    1,908
    جنسیت:
    مرد
    مرسي عالي بود. . .
    اميدوارم همه بابا ومامان بشن
     
  9. محمدجباری

    محمدجباری خدایا توناامیدم نکن کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏30 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    221
    تشکر شده:
    102
    جنسیت:
    مرد
    عسل جون اسم قشنگی داری. امیدوارم زندگیت مثل عسل شیرین باشه.
    ممنونم که ب س من جواب دادی.
     
  10. manijeh30

    manijeh30 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏20 سپتامبر 2015
    ارسال ها:
    185
    تشکر شده:
    137
    جنسیت:
    زن
    خیلی قشنگ بود، مثل من که به خاطر بچه از زندگی اون بی معرفت خط زده شدم..
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.