1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

·٠•●گل ياس و رز سفيد●•

شروع موضوع توسط arvia در ‏5 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    يک باغ بود پر از گل های زيبا و خوشبو. گل های رُز، بنفشه، شب بو، مريم و ... گل ياس هم يکي از گلهای اون باغ بود. باغ يک صاحب داشت.

    يک باغبان مهربون که خيلي گلهايش را دوست داشت. با شروع زمستان، باغبان با خودش فکر کرد که چون گل ياس خيلي حساس است،

    حتما در سرمای زمستان خشک می شود. پس تصميم گرفت که گل ياس را از باغ به باغچه سرپوشيده ای ببرد که در سرما خشک نشود.

    گل ياس در باغچه سرپوشيده، خيلي احساس تنهايي می کرد. صبح تا شب با خودش غر می زد. می گفت آخر چرا بايد دور از باغ زيبا زندگی

    کنم؟ می گفت دلم برای گلهای ديگرخيلي تنگ شده... يک روز باغبان مهربون که صدای ناله های گل ياس را می شنيد، تصميم گرفت گل رز سفيد

    را به پيش ياس بفرستد تا ديگر او تنها نباشد. آخر رز سفيد خيلي گل مهربانی بود. همه گلهای باغچه دوستش داشتند. باغبان هم خيلي دوستش

    داشت. اون می دانست که رز سفيد حتما حاضر می شود يک مدتی از باغ دور باشد و کنار ياس سفيد زندگی کند. وقتی باغبان تصميمش را به رز

    سفيد گفت، رز سفيد خيلي تو دلش گريه کرد اما جلوی باغبان به روی خودش نياورد. آروم با نگاه معصومش به باغبان نگاه کرد و گفت: باشد. من پيش

    گل ياس می روم و ديگر نمی گذارم که تنها باشد. وقتی گل رز را کنار ياس سفيد گذاشتند، عطرش فضای باغچه را پر کرد. گل ياس خوشبو برای لحظاتی

    به ياد باغ قديمي افتاد. پس شور و حال عجيبی در دلش دوباره زنده شد. بعد از اون روز، اون دو تا با هم دوستهای خيلي خوبی شدند.

    يک جورايي همديگرو خيلي دوست داشتند. گل رز با تمام محبت اش به گل ياس عشق می ورزيد. اون همش به گل ياس خوبی می کرد.

    اما اين باعث شد که گل ياس کم کم به خودش مغرور بشود. حتی به گل رز بی محلی کند. رز سفيد دائم از رفتارهای ياس ناراحت می شد اما هرگز

    نمی خواست اون را تنها بگذارد. گل رز دائما سکوت می کرد. با خودش می گفت اون دوست خوب من است. اما دائما در دلش غصه می خورد و هر روز بيشتر آب می شد.

    پس گلهايش دائم می ريختند و پَر پَر و پَر پَر می شدند. تا اينکه يک روز رز سفيد کاملا خشک شد و مُرد... وقتی رز سفيد برای هميشه از پيش گل ياس رفت،

    گل ياس دوباره خيلي تنها شد. بعد توی تنهاييش به اشتباهی که کرده بود پی برد. بعد از اون روز، گل ياس چيزي توی قلبش می شکنه و آب می شود.

    گل ياس از ناراحتی دوستش رنگش سفيد می شه و به اين شکلی که حالا هست در مياد. ولی بوی خوشی هميشه همراهشه. رازش را هيچکس نمی داند

    اما من به شما می گويم. اين بو، عطر خوش ياس، عشق پاک گل ياس به گل رز سفيده پاک و معصومه. محبتی که هرگز در دل ياس نمی ميره.

    حتی وقتی از شاخه چيده بشود، بويش باز همه جا را پُر می کند. گل رز سفيد هميشه دوست داشتنی ترين دوست ياس سفيد است حتی اگر مرده باشد.

    آخر محبت تنها چيزي است که توی اين دنيا باقی می ماند...
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.