1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

من روزه ام را از روی هوس نشکستم

شروع موضوع توسط arvia در ‏5 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    همه می دونید که بیماری جزام ذره ذره گوشت و تن را می خوره و یهو می بینید که بیمار یک طرف از صورتش کاملا ریخته و نه لپ داره نه گونه ....و از بیرون صورت دندوناش معلومه ....یا یک تیکه از استخوان دستشون معلومه و گوشتاش همه ریخته ....بیمارای جزامی چهره های خیلی خیلی دردناکی دارند .به طوری که هر کسی نمی تونه بهشون نگاه کنه ....

    الان این افراد خیلی کم شدن و جلو این بیماری داره گرفته میشه ... یه دهکده ای است نزدیک تبریز که اون آدم ها را توش نگه داری می کنند ....باورتون میشه وقتی در خواست دادن برای این که چند تا پرستار استخدام کنند تا به اون ها غذا بده، هیچ * حاضر نشد ...چرا خیلی ها اومدند تا کار کنند، ولی وقتی از نزدیک اون جا را دیدند ،همه جا زدند .....
    در خواست را جهانی دادند .....چند تا راهبه از فرانسه و ایتالیا بلند شدند اومدند واسه پرستاری از این آدما ....
    چند تا راهبه !!! اون هم از کشور های دیگه ! .

    به هر حال ...
    [​IMG]داستان از اون جایی شروع میشه که ...
    ظهر یکی از روزهای رمضان بود ....حسین حلاج همیشه برای جزامی ها غذا می برده و اون روز هم ...داشت از خرابه ای که بیماران جزامی توش زندگی می کردند، می گذشت ....جزامی ها داشتند ناهار می خوردند ...ناهار که چه ؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و و چیزهایی که تو اشغال ها پیدا کرده بودند و چند تکه نان...یکی از اون ها بلند میشه به حلاج می گه : بفرما ناهار !
    - مزاحم نیستم ؟
    - نه بفرمایید.
    حسین حلاج می شینه پای سفره ....یکی از جزامی ها بهش می گه : تو چه جوریه که از ما نمی ترسی ...دوستای تو حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند؟ ...ولی تو الان....
    حلاج میگه : خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیاند تا دلشون هوس غذا نکنه .
    - پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی ؟
    - نشد امروز روزه بگیرم دیگه ...

    حلاج دست به غذا ها می بره و چند لقمه می خوره ...درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودند ...

    چند لقمه که می خوره بلند میشه و تشکر می کنه و می ره ....

    موقع افطار که میشه منصور غذایی به دهنش می زاره و می گه :
    خدایا روزه من را قبول کن ....
    یکی از دوستاش می گه : ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی!

    حسین حلاج در جوابش می گه : اون خداست ...روزه ی من برای خداست ...اون می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم ....اگر نمی خوردم ،دل بنده اش را می شکستم ! آیا روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟

    عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا می روی؟

    گفت :
    می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
    نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم!
     

    موضوعات مشابه

  2. sara1

    sara1 کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏29 دسامبر 2012
    ارسال ها:
    291
    تشکر شده:
    305
    جنسیت:
    زن
    واقعا عالی بود
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.