1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

lonely in love ..........

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    آری تنها بودم نمی خواستمت به زور آمدی به خلوتم مرا عاشق کردی جانی دوباره بخشیدی و حالا..................چه کردی چه سودی داشتی مرا زخم تنهاییم دادی مرا کشتی مرا سوزاندی و .....پر از زخم است دلم دلی که جز شادی ندیده بود و فقط تنها بود همین نمک بر زخم تنهاییم زدی و رفتی می سوزد نه زخم هایم نه دلم میسوزد که تورا دوست داشتم و تنها با تو بودم ای کاش........................... مدتی ست یک سوال ذهنم را به خود مشغول کرده که واقعا عشق چیست !!!؟ عشق حس است؟ ٬ عشق یک حالت است؟ ٬ عشق یک تصور است؟٬ عشق یک فکر است؟حسرت یک نگاه است ؟ تپش یک قلب است و تنگی نفسی در * از یک نگاه ؟ عشق گرمای وجود یار است ؟ عشق نیمه ای از پازل دل یک انسان است؟ یا عشق یک نگاه و یک بوسه گرم ٬ شیرین و طو لانی ست؟یا عشق محبت مادری است به فرزندش ؟ و...... ٬ و اصلا عشق واقعیت دارد یا ندارد ... این سوالاتی که از خودم می پرسم در ورای این مسئله است که همیشه حس می کنم این حالت یا حس وجود دارد و همیشه در تلاش برای یافتن و تصاحبش هستم ... فقط می دانم که هر چه هست فقط یک درد است ٬ یک فراق و خیلی وقتها یک طرفه و دست نیافتنی ... عشق دست نیافتنی ای است که از آن لذت می بریم و به دنبال بدست آوردنش هستیم ... فقط می خواهم حسم را بیان کنم و این که مدت هاست مغزم در گیر این مسئله است که چرا با وجود درد کشیدن و دوری و انتظار باز هم طالبش هستیم ... خدایا ... دلم باز امشب گرفته بیا تا کمی با تو صحبت کنم بیا تا دل کوچکم را خدایا ! فقط با تو قسمت کنم خدایا ...بیا پشت آن پنجره که وا می شود رو به سوی دلم بیا، پرده ها را کناری بزن که نورت بتابد به روی دلمبارخدایا...از عشق امروزمان برای فرداهامان چیزی باقی بگذار...برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم ، چیزی کنار بگذار،یک مشت.... اندازۀ یک لبخند...یک خاطره.... یک نگاه....خدایا... این روزا به هر کی می رسم یک مشکلی داره ٬یک غمی تو دلش خونه کرده...

    خدایا تو رو به عشقت قسم کمک کن ٬تو رو به قداستت قسم این غم ها رو خودت به شادی تبدیل کن...خدایا... ای خدای مهربان ٬ عزیزترین هایم را از من گرفتی٬ شاید لایق نبودم...


    خدایا... اون ها رو به خودت سپردم مواظبشون باش... خدایا... مگذار فراموش کنم که حتی اگه بدترین بنده ات هم باشم در خانه ات را هیچ وقت به رویم نمی بندی.
    خدایا... مگذار فراموش کنم که دوستت دارم و می دونم که تو هم دوستم داری.خدايا... مگذار فراموش كنم كه در محضرت نبايد گناه كنم خدایا... مگذار فراموش کنم انسانم وتو اشرف مخلوقاتت نامیده ای مرا! میدانی میان دل من و تو فاصله ای نیست !!!!!!؟ ولی در شگفتم که چگونه من در این سوی دنیا و تو در آن سوی٬ من در شهر و دیار خویش و تو در شهرو دیاری دیگر و دور از من ... و میان من و تو چه بسا جاده های پر پیچ و خم ٬ کوهستان ها ٬ کو ه های سر به فلک کشیده از غرب تا شرق ٬ رود ها و ... حتی فاصله است بین تکبیر اذان من و تو و فاصله بین ایمان و عقیده و زبان من و تو ... حیرانم و سر گردان ...خدایا این چه زنجیری است که دل ها را به هم وصل می کند و فرسنگ ها راه را نزدیک و چشمان دور از هم را روبروی هم و قلب ها را در بر هم نگه می دارد؟خدایا این چه حسی است که گرم است و سوزان ... و چه جاذبه ای ست که فاصله ها را در می نوردد و دلی می لرزد و عرقی بر جبین می نشیند ٬ عرقی سرد و عاشقانه ٬ نفسی به شماره می افتد و اشکی از چشم جاری؟خدایا فقط اسمان بالای سرمان یکی ست و ماه و خورشید تو ... پس چگونه نجوای دلها را به سوی هم روانه می کنی ٬ هر روز و هر ثانیه ؟؟؟نمی دانم ولی تنها می دانم و دریافته ام که هر چه هست و نیست فقط به خواست توست ... نشسته ام آرام ولی با درونی متلاطم و در جوش و خروش ٬ پر از صدا ٬ پر از آنچه دلم را می فشاردو درونی پر از درد و پر از تنهایی ... گویی هیچ صدایی را نمی شنوم در حالی که اطرافم مملو از اصوات است ... صدای ناهنجار بلند گوی دست فروش محل٬ صدای کودکان خیابان٬ صدای گنجشک هایی که دیگر مثل قبل نمی خوانند و صدای گوش خراش اتومبیل ها که همه نشان از بیقراری سر نشینانش دارد و هزاران صدای دیگر٬ ولی گوشم هیچ کدام را نمی شنود و تنها یک صدا را می شنود٬ و آن صدایی از درونم را ...باز داستان همیشگی ... باز هم قصه تکراری ... از درونم بانگی بر می خیزد و صدایی ازنزدیکی دلم می آید ٬ گویی او همزاد دل من است ٬ نزدیک تر از من و عاشق تر از من به دلم ... می شنوم صدایش را و زمزمه هایی که با هم سر می دهند ٬ با هم اشک می ریزند ٬ با هم می خندند٬ با هم شادند و با هم غمگین و با هم زندگی می کنند٬ نزدیک تر از رگ گردنم به من... و چه زیباست این همنشینی عاشق و معشوق و معاشقه همزاد دلم با دلم...از دلم می پرسید : دلکم! چرا به درد آمده ای؟ چرا کوچک و نهیف شده ای ؟چرا بی رمقی؟دلم گفت: می خواهم با تو به دور از دغدغه زیبایی جملات و کلمات سخن بگویم و آنگاه گفت:افسوس و صد افسوس از چرخ فلک!افسوس و صد افسوس ازبی مهری!افسوس و صد افسوس از غفلت!افسوس و صد افسوس از اشرف مخلوقات که چه راحت دلها را می شکند!افسوس و صد افسوس از عشق ها ی صد رنگ شده!افسوس و صد افسوس از غرور و کبر!و افسوس و صد افسوس از صد افسوس!روزهایمان نیز به تاریکی شب ها می گذرد در تنهایی و نمی دانیم که چرا زنده ایم و چرا قدر یکدیگر را نمی دانیم و چرا با افتخار و باسینه ای ستبر بر هم ظلم روا می داریم ... همچون فرد سالخورده ای که تنش به سان کودکی اش باز گشته ٬من نیز پیر شده ام ٬نهیف و ضعیف و به دنبال روزنی از نور در این تاریکی و به دنبال اندک رمقی... یارب به خدایی ات و به کمال کبریایی ات مرا یاری ده تا تکه تکه های شکسته دل خود را بند زنم و به آرامش برسم...بغض دلم خود را به در و دیوار * ام میزند و فریاد بر می آورد که جایم تنگ و تاریک است...رهایم کن تا همه بدانند و بفهمند درد نهانت را ...تا همه بدانند و آگاه باشند که زود دیر می شود، زودتر ازآنچه تصورش را کنید...حرف هامان ناتمام می ماند... نگاه هایمان اندر خم یک کوچه می ماند و به نگاه همزادش نمیرسد...عشق ها در قلب ها می ماند و عاشق ها در حسرت دیدار معشوق و معشوق در غم وصال یار تا ابد ... هزاران هزار شادی قسمت نشده ... هزاران هزار درد مرحم نشده...دست های در انتظار و خالی مانده ... چشمان مشتاق و بیقرار... محبت های تاریخ گذشته... مدد های بی فایده و..................چرا عشق نمی ورزیم و عاشق روزگار نمی گذرانیم؟ چه آسان به سان کودکی سنگی را به سوی قلب های هم روانه می کنیم و فرار می کنیم...و چه آسان همدیگر را از یاد می بریم و چشم فرو می بندیم بر تمام عشق و زیبایی ها ... و یادمان میرود آنچه را که باید از یاد نبریم...........چقدر خواب خوبه وقتی دلخوشی به بیداری نباشه ...
    [​IMG]کسی سرزده می‌آید.
    در دلت جایی برایش خالی می‌کنی.
    و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده.بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند.

    کسی سرزده می‌آید.

    صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات.
    چشمهایش آئینه آینده،و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

    کسی سرزده می‌آید.از قصه آمدن می‌گوید،و از افسانه ماندن. ***
    آنکـــــس کــــــه می گفت دوستـــم داردعـــاشقی نبــود کـــه به شــوق من آمده باشدرهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفتصدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردممی گـــویــد :...................... دوستت دارم ............................. [​IMG] دلم....شكسـت ،بندش زدم !!اما ديگه هيچوقت مثل اولش نشد . . . . .سخت شد ،ســـرد شد !!تنگ شد . . . .[​IMG]حالا كه

    قرار است

    از تو عبور كنم...
    ...
    بگذار كفش هایم را در بیاورم....

    تو

    هنوز

    هم

    برایم
    مقدسی.......
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.