1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

عشق و دیوانگی+داستان کور شدن عشق

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    عشق ودیوانگی
    در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر وکسل تر از همیشه ناگهان زکاوت ایستاد و گفت:بیائد یک بازی کنیم مثلا قائم باشک
    همه از این پیشنهاد شاد وخوشحال شدند و دیوانگی فوران فریاد زد من چشم می گذارم و از آن جایی که هیچ * نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد تا به دنبال آنها بگردد
    دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن یک دو سه.......... همه رفتند تا جایی پنهان شوند
    لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.... خیانت داخل انبوهی زباله شد....
    اصالت در میان ابرها مخفی گشت ... هوس به مرکز زمین رفت....
    دروغ گفت:زیر سنگ پنهان میشوم اما به ته دریا رفت....
    داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بود

    هفتاد دونه هشتاد هشتادویک و........... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد البته جای تعجب نیست.
    چون همه می دانند که پنهان کردن عشق مشکل است .
    در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نودوشش نودوهفت و.....
    هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد
    دیوانگی فریاد زد دارم می یام.....
    اولین کسی که پیدا کرد تنهایی بود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود .
    دروغ ته دریا!هوس در مرکز زمین!یکی یکی همه را پیدا کرد به جزعشق!
    او از یافتن عشق ناامید شده بود.حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت گل رز است.
    دیوانگی شاخه ی چنگک مانند خود را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل قرمز فرو کرد و دوباره و دوباره......
    تا با صدای ناله ای متوقف شد.
    عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان
    انگشتانش قطرات خون بیرون می زد .
    شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند.
    او کور شده بود
    دیوانگی گفت:من چه کردم؟من چه کردم؟
    چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
    عشق پاسخ داد :
    تو نمی توانی مرا درمان کنی!اما اگر بخواهی کاری کنی راهنمای من شو و این گونه شد که از آن به بعد
    عشق کور است و دیوانگی در کنار اوست.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.