1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

چیک چیک قطرات | داستان کوتاه

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    چیک…چیک …
    یادش میومد که یه عمر بهش گفته بود عاشقشه…یه عمر گفته بود فقط اونه که توزندگیش ارزش داره…یه عمر گفته بود دوستش داره و با همین دو کلمه اون رو بنده خودش کرده بود.چیک…چیک …
    اب گرم ارومش میکرد…بُرده بودتش تو هپروت…تو خلسه لحظه های شیرین با هم بودنشون…
    همون وقتهایی که اگه بهش میگفت قلبت رو بده به من…* اش رو میشکافت و دو دستی قلب پرضَربش رو ارزونیش میکرد…
    چیک ….چیک…
    سرعت قطرات کمتر شده بود…آب گرم وان حالا دیگه ولرم شده بود…ولرم و ملایم …
    یاد لحظه هایی افتاد که با طیب خاطر قدم بهشون گذاشته بود…یادلحظه هایی که هم میترسید وهم نئشه میشد…هم فنا میشد وهم از خاکستر عشقش زاده میشد
    درست مثل همون ققنوس افسانه ای…زیبا وبالنده…عاشق وفریبنده
    یاد اون وقتهایی که اگرچه خواسته و ناخواسته جسمش رو تسلیم میکرد…ولی به یه لبخند زیبای اون…یه نفس عمیقش…یه بوسه گذرای روی لبش می ارزید……چیک…چیک…
    یادش می اومد که تو همین لحظه ها، زندگیش میشد پررنگ…پرنور…حجم و بعد وفضا…پراز همه حسهای خوب دنیا…
    فقط اون بود و عشقش…اون بود و لبهای مردی که عاشقانه می بوسیدشون…اون بود و گرمای آغوش و…نوازش سر انگشتها…چیک…چیک…
    آب ولرم کم کم، سرد و سردتر میشد…مثل دمای بدنش…
    چه جوری به اینجا رسید…؟ به اینجایی که اون همه عشق برسه به این همه تنهایی…؟
    چه جوری جمع کوچیک دو نفرشون شده جمع دو نفره مرد رویاهاش با یه زن دیگه…؟
    چه جوری اون تنها شد و جمع دونفره مرد رویاهاش بازهم دو نفره باقی موند البته بی اون…؟
    نخواستش…گفت دیگه دوستش نداره ..دیگه نجواهاش…نوازش هاش…تنفس های عمیق ولبخند پرحرفِ روی لبش مال اون نبود…
    مال یکی دیگه شده بود…وصلِ به یه عشق تازه…
    عشق کهنه راهی زباله دونی شده بود…اخه عشقش و جسمش هردو کسالت بار شده ودل مرد رو زده بود…چیک ………چیک …
    به نظرش دیگه قطره ای نمونده بود…هرچی بود و نبود ریخته بود تو آبِ سردِ وان…که حالا کرختش کرده بود…
    بی حسیش بیشتر شده بود…اونقدری که حتی نمیتونست سرش رو رو گردنش نگه داره…
    داشت فرو میرفت تو آبِ سردِ سرد
    حالا دیگه چیک چیک ها و قطره ها رو به تمومی بود…دیگه قطره ای نمونده بود…دیگه حس وعشقی هم نمونده بود…
    همه اون رنگها رسیده بود به این رنگ قرمز…رنگ خونی که برای خیانت مرد ریخته شده بود …
    چشمهای نیمه بسته اش داشت بسته میشد…فرشته مرگ نزدیک…
    تیغ خون چکان بهش دهن کجی میکرد ..
    خداحافظ مرد رویاها…به خاطر تو از خودش گذشت…این خوشبختی دوباره ات رو…این لحظه های رنگیت رو…قدر بدون
    چون که قطرات خون یه نفر دیگه به پاش خوابیده…
    چیک………….چیک
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.