1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

میز عدالت… | داستان کوتاه

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    دستای مردونشو توی دستام محکم گرفته بودمو فشار می دادم…انگار می خواستن تکیه گاه زندگیمو ازم بگیرنو منو زمین گیر عالم کنن…
    یه نگاه به صورت مردونه و جذابش انداختم ، اونم یه لبخند مهربون بهم زد ، از اون لبخندایی که بهم می گفت عزیزم نترس من اینجام ، کنارت ، من هیچ وقت رهات نمی کنم …
    قاضی وارد اتاق شد ، مهرداد تا قاضی رو دید سریع دستمو ول کرد ، با تعجب بهش نگاه انداختم که آروم گفت
    -عزیزم ما هنوز محرم نشدیم بهمون گیر می دن
    سرمو براش تکون دادمو به قاضی نگاه کردم که با صدای پُر ابهت بهمون گفت
    -خوب منو راضی کنین تا اجازه ی ازدواجتونو بدم
    یهو گفتم……….
    -آقای قاضی ما دیگه بزرگ شدیم ، ما دانشجویِ این مملکتیم ، ما آینده ی این مملکتیم ، اما خانواده هامون فکر می کنن ما بچه اییم ، فکر می کنن ما عقلمون نمی رسه ، باهامون لج کردن…بابای مهرداد نمیاد خواستگاریم!! بابای منم اجازه ی ازدواج بهم نمی ده…خوب کجایِ دنیا گفتن دوست داشتن جرمه؟ کجای دنیا گفتن عشق جرمه؟ جرم اینه که نذارن عاشقا ازدواج کنن…که نذارن باهم باشن
    قاضی یه نگاه دقیق بهم انداختو گفت
    -الان شماها عاشقین؟
    خیلی محکمو قاطع گفتم
    -بله آقای قاضی
    قاضی به مهرداد نگاه کرد که اونم سرشو براش تکون داد…
    یه نگاه به مهرداد کردمو یه لبخند عاشقانه بهم زدیم…
    دوباره قاضی پرسید
    -خوب درآمد چی؟ می تونین از پسِ زندگیتون بر بیایین؟
    سریع گفتم
    -بله آقای قاضی
    منو مهرداد جفتمون شغل نیمه وقت پیدا کردیم ، یه زیر زمین هم دیدیم که قیمتش مناسبه می تونیم اجاره کنیم ، وسایل هم یه خورده ردیف کردیم حالا اولشه کم کم درسمونو تموم کنیم وضع مالیمون خوب می شه ، البته خانواده هامون می تونن کمک کنن اما نمی کنن ، بابای مهرداد دو تا آپارتمان داره اما خوب لج کرده ، حتی ماشین زیر پاشم گرفتن ، بابای منم که جهاز نمی ده اما ما که کوتاه نمی آییم آخه ما عاشقیم
    قاضی دوباره یه نگاه به مهرداد کرد که اونم دوباره سرشو تکون دادو حرفای منو تایید کرد …همیشه عاشقه این مظلومیتو این حرف گوش کردناش بودم هیچ وقت رو حرفِ من حرف نمی زد…
    قاضی یه پوزخند بهمون زدو گفت
    -می دونین هر روز چند نفر میان تو این اتاقو می گن ما لیلی و مجنونیم…می گن شیرینو فرهادیم؟ بعد وقتی من این برگه رو امضا می کنم می رنو چند ماه بعد دو تایی یا حتی سه تایی میانو می گن آقای قاضی ببخشید ما بچگی کردیم شما چرا؟ این به اون می گه دیوِ دوسر ، اون به این می گه اژدهای ۴ دُم!
    میونِ حرفای قاضی پریدم و گفتم
    -نه آقای قاضی ما مثلِ اونا نیستیم ، ماها از جنسِ اونا نیستیم ، ماها حرفمون حرفِ…ماها عشقمون عشقه …ماها بدونِ هم میمیریم تو رو خدا آقای قاضی عاشق کشی نکنین!
    قاضییه لبخند تلخ زدو گفت
    -دخترم دنیات خیلی قشنگه اما همیشه آفتابو مهتاب نیست ، یه روز باد میاد…یه روز بارون میاد…یه روز برف میاد…یه روز دل می سوزه…یه روز دلا یخ می بنده!
    میونه حرفای قاضی یهو در اتاق با شدت باز شدو پدر مهرداد اومد داخل…منو مهرداد با ترس از جامون بلند شدیم …اقای قاضی با عصبانیت گفت
    -آقا بیرون شما با اجازه ی کی اومدین داخل؟
    پدر مهرداد یه نگاه بدی به من کردو رفت سمتِ میزِ قاضیو یه چیزی آروم به آقای قاضی گفت که اونم براش سر تکون داد بعد اومد سمت ما و به مهرداد گفت
    -پسرم آخرین حرفامو می زنمو بعد می رم
    مهرداد یه نگاه پُر از تردید بهم کرد که منم با نگاهم بهش گفتم نترس برو عشقم اینا هیچکارن مهم دلایِ عاشق ماست…مهرداد باهش هم قدم شدو رفت گوشه ی اتاق ، پدرش یه چیزایی می گفتو اونم با پاهاش رویِ زمین نقاشی می کشید…بعد از ۱۰ دقیقه آقای قاضی گفت
    -آقا وقت تمام ، بیایین من کار دارم وقتمو نگیرین
    مهرداد یه نگاه به قاضی کردو یه نگاه به من ، بعد آروم آروم اومد سمتمو رو به روی من ایستادو گفت
    -شیدا…شیدا من…من به خدا شرمندتم اما ما به درد هم نمی خوریم…بعدها تو زجر می کشیو من طاقت زجر کشیدنتو ندارم
    اینو گفتو رفت…اینو گفتو ازم دور شد…اینو گفتو منو تو بُهتِ حرفاش گذاشت…تو بهتِ صداش گذاشت…همه ی دستام یخ کرده بودو می لرزید…پدرش یه قدم سمتم برداشتو گفت
    -شیدا خانوم خونه رو برایِ تازه عروسم آماده کردم ، ماشین رو هم برایِ شازده دامادم ، شما هم برو دنبالِ اون یه دونه امضات بچه جون
    بعد با یه خنده ی بلند ازم دور شدو بی وجود ، همه ی وجودمو لرزوند
    صدای قاضی اومد که اینبار خیلی مهربون بهم گفت
    -دخترم از همون اول که دستاتو ول کرد فهمیدم مرد این کار نیست…از همون اول که صداتو برام بلند کردیو صداشو برام برید فهمیدم مرد میدون نیست…از همون اول که با عشق گفتی بله و اون بدونه عشق برام سر تکون داد فهمیدم این مرد اهل دل نیست…
    -دخترم برو تا آخر عمر اون مردیو که دستشو گرفتو از این اتاق برد بیرونو دعا کنو بلندتر از خودش بخندو بگو در حقِ من پدری کردی نه در حقِ پسرت
    و صدای اخر صدایِ دلِ شکسته ی من بودو صدایِ بلند چوب رویِ میزِ عدالت
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.