1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

رذل و پست....

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    روی پایش بند نبود. سه روز بود که غذای درست و حسابی نخورده بود. به سختی وزن سبک خود را تحمل می‌کرد. نای قدم برداشتن نداشت . پوتینهای پاره‌اش که چند نمره از پایش بزرگتر بودند را روی زمین می‌کشید . گونی‌ای به رنگ لباسهای مندرس و پوست چروکیده‌اش بر دوشت داشت. نزدیک کپه‌ زباله‌ای رسید و مثل کفتاری پیر و خسته بالای سرش مکث کرد. سرش گیج رفت ، دستش را به تیر چراغ برق نزدیک خود گرفت تا به زمین نیفتد. با چشمان قی گرفته و بی‌خواب خود لابلای آشغال‌ها را کاوش ‌کرد بلکه چیز به درد بخوری که قابل خوردن باشد پیدا کند. تصمیم گرفت نشسته به کارش ادامه دهد ولی لرزشی شدید در پاهایش او را از این کار منصرف کرد. احساس کرد اگر روی زمین بنشیند دیگر توان آنرا ندارد که از جا برخیزد و همانجا کنار زباله‌ها از گرسنگی جان می‌دهد. از پیدا کردن غذا از لابلای زباله‌ها منصرف شد و به راهش ادامه داد. اهل گدائی نبود. قبلا چند بار آنرا تجربه کرده بود ولی با سر و وضعی که داشت کسی دلش به حال او نمی‌سوخت و خوب می‌دانست که وقت تلف کردن است. زیاد از زباله‌ها دور نشده بود که چشمانش سیاهی رفت. طی سالیان طولانی زندگی در خیابان یاد گرفته بود که راه رفتن از کنار دیوار امن‌تر از جاهای دیگر است. کیسه نیمه خالی روی دوشش را رها کرد و هر دو دستش را به دیوار گرفت. مردم گاه و بی‌گاه در پیاده رو در حال رفت و آمد بودند . به ندرت کسی به او نگاه می‌کرد و هرگز اتفاق نیفتاده بود که کسی برود حال او را جویا شود و یا اینکه بپرسد مشکلش چیست و آیا به کمک احتیاج دارد یا نه. او هم یاد گرفته بود که از کسی کمک نخواهد. سیاهی جلوی چشمانش که برطرف شد یادش افتاد که کیسه‌اش افتاده است. حتی برای نگاه کردن به آن برنگشت و تلو تلو خوران از کنار دیوار به راهش ادامه داد. از دور تصویر محو گدائی نشسته در کنار دیوار نظرش را جلب کرد. احساس ‌کرد اگر دستش را از دیوار رها کند تا از کنار آن گدا رد شود حتما به زمین خواهد خورد. قبلا در آرزوی دریافت کمک دیگران یک بار خودش را بی‌هوش وسط خیابان رها کرده بود ولی از کمک خبری نشده بود. آندفعه هم اگر یک گروه آسفالت کار سر نرسیده بودند احتمالا آخرین روز زندگی‌اش را همانجا روی زمین به پایان رسانده بود . در این افکار غوطه‌ور بود که متوجه شد مانع سر راهش مردی کور و چاق است. عینک دودی بزرگ و تیره‌ای به چشم داشت . یک کت قهوه‌ای چرک تنش بود که در یک جیبش دسته‌ای فال حافظ و در جیب دیگرش مقداری نان لواش تا شده در یک کیسه قرار داشت. با هر دو دستش دسته‌ای از پاکت فال حافظ را محکم گرفته بود. تکه مقوائی روبری خود گذاشته بود و مقداری پول خرد و چند عدد اسکناس زیر آنها تلمبار شده بود. مرد ولگرد با چشمان نیمه بازش نگاهی به اطراف کرد و متوجه خلوتی آن اطراف شد و تصمیم خود را گرفت. می‌خواست پولها را از جلوی مرد کور بردارد و بزند به چاک. گرچه زیاد نبود ولی با همان مقدار کم می‌توانست یک کنسرو لوبیا و چند تا نان بخرد و مدتی دوام بیاورد. بعدش هم با جمع کردن کاغذ و پلاستیک بالاخره گلیم خودش را از آب بیرون می‌کشید. مهم آن لحظه بود که جنازه‌اش روی زمین پهن نشود. در این افکار غوطه‌ور بود که خود را روبروی مرد کور دید. تمام توانش را بسیج کرد ، دولا شد و با خیال راحت به آرامی شروع به جمع کردن اسکناسها کرد. سومین اسکناس را برنداشته بود که مرد کور با دست قدرمتندش مچش را محکم گرفت. خشکش زده بود. نتوانست هیچ واکنشی نشان دهد. فرصتی برای فرار نبود. باورش نمی‌شد که مرد کور آنقدر سریع و دقیق واکنش نشان دهد. مرد کور با دست دیگرش عینک دودی اش را بالا زد و با چشمان درشتش با عصبانیت به مرد ولگرد نگاه کرد. بعد از مکثی کوتاه به او گفت : " خجالت نمی‌کشی از یک آدم کور دزدی می‌کنی مرتیکه. خیلی باید رذل باشی که همچین کاری بتونی بکنی ". مرد ولگرد که هاج و واج مانده بود با تعجب جواب داد : " تو که کور نیستی. تو که از من دزدتری با این هیکل چاقت لم دادی گوشه خیابون از مردم پول مفت می‌گیری . گیریم که من آدم رذلی باشم. ولی تو هم آدم پستی هستی که داری با دروغ از مردم پول می‌گیری. به هر کی دست دراز کردم روشو ازم برگردوند. سه روزه هیچ چی نخوردم ، دارم از گشنگی می‌میرم. چکار باید می‌کردم". مرد کور در حالیکه دست مرد ولگرد را رها می‌کرد گفت : " خب مثل آدم ازم می‌خواستی خودم بهت می‌دادم". مرد ولگرد که روی زمین چمباتمه زده بود پوزخندی زد و جواب داد : " آره جون خودت ، اونایی که چشم دارن حال و روز منو می‌بینن یه تف کف دست من ننداختند ، تو که دیگه مثلا کور هم بودی ، تا قیامت هم که برات روضه می‌خوندم یه قطره اشک از چشمای کورت در نمیومد". مرد کور که کم کم داشت دلش برای مرد ولگرد می‌سوخت گفت : " حالا فکر کردی من خیلی خوشبختم؟ تا حالا دنبال کار نگشتم؟ دست گدائی جلو این و اون دراز نکردم. منم از این بدبختیها زیاد کشیدم. این مردم تا وقتی که بهشون راست بگی و ازشون خواهش کنی محل سگ هم بهت نمی‌زارن. یا باید بهشون دروغ بگی تا چیزی رو باور کنن ، یا ازشون دزدی کرد که حالیشون نشه از کجا خوردن. وگرنه کسی داوطلب نمی‌شه به آدمایی مثل من و تو کمک کنه. نه من پستم نه تو رذلی . رذل و پست این مردم هستند که بی‌تفاوت از کنار من و تو رد می‌شن و از خودشون سوال نمی‌کنند که گناه من و تو چیه که به این روز افتادیم... حالا اونطوری جلو من وا نرو . بیا بشین این طرف ، من یه خورده خوراکی دارم. از فردا با هم کار می‌کنیم. منم خسته شدم از بس یه گوشه نشستم. وزنم زیاد شده ، بد نیست یه مدت هم راه برم". مرد ولگرد خودش را بغل دست مرد کور رساند و کمی از نان و پنیر او را گرفت و شروع کرد به خوردن . از فردای آنروز مردم دیگر مرد چاق و کوری که کنار خیابان فال حافظ می‌فروخت را ندیدند. در عوض به دو مرد کور چاق و لاغر برخورد می‌کردند که دست در دست یکدیگر در حال قدم زدن و فال حافظ فروختن بودند. مرد چاق فالها را نگه می‌داشت و مرد لاغر یک کاسه برای جمع‌آوری پول . هر دو عینکهای دودی بزرگی به چشم داشتند. مرد لاغر دست آزادش را به دور بازوی مرد چاق که عصای سفیدی را به زمین نوک می‌زد حلقه کرده بود.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.