1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

متولد ماه مهر

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    قبل از همه کارمندها وارد اطاق کارش شد . عمدا زود آمده بود که دور از چشم فضول سایرین کارش را انجام دهد . نه اینکه قصد انجام کار بدی داشت ، دلش می‌خواست کسی به کارش کاری نداشته باشد و همکارانش معمولا چنین عادتی نداشتند و اگر موردی از کسی پیدا می‌کردند آنرا به گوش همه کارمندان اداره می‌رساندند . بلافاصله پشت میزش نشست و یک کاغذ و یک خودکار برداشت . دستش که بر روی کاغذ رفت مکث کرد . نگاهش را از روی کاغذ سفید برداشت و به سقف دوخت ، چشمانش را از پشت عینک ته‌استکانی‌اش تنگتر کرد و دستهایش را به پشت سرش گذاشت و شروع به فکر کردن کرد . لبخندی شیرین بر چهره‌اش نشست . تو فکر بود که دو نفر از همکارانش که دائم سر به سرش می‌گذاشتند و سر هر چیزی او را مسخره می‌کردند داخل شدند .
    " به به ، آقای سعادت‌بخت ، سحر خیز شدید قربان ". نفر دوم که روزنامه‌ای زیر بغل داشت با اخم و تخم گفت :‌ " بازم مهر شد و مدرسه‌ها باز شد ، کلافه شدم تا رسیدم اداره " . آقای سعادت‌بخت که از به هم خوردن خلوتش خیلی دلخور بود پرسید : شما مگه با سرویس نمیاین ؟" همکار غرغرو جواب داد : " ای بابا ، آدم اگه بخواد با سرویس بیاد اداره که باید خودش هم سرویس بشه " . بعد به مزه‌ای که انداخته بود خنده بلندی سر داد . آقای سعادت‌بخت در طول روز خیلی منتظر ماند تنها بماند تا بتواند کارش را انجام دهد ولی نشد . پیش خودش فکر کرد که نباید وقت را تلف کند و تصمیم گرفت با احتیاط به کارش بپردازد. در حال نوشتن مطالبی بر روی کاغذ بود که یکی از دو همکار فضولش پرسید : " آقای سعادت‌بخت تو داری چه کار می‌کنی امروز ، مشقای عیدتو می‌نویسی . " در حین اینکه این کلمات را بیان می‌کرد از سر جایش بلند شد و رفت طرف میز آقای سعادت‌بخت . آقای سعادت‌بخت که غافلگیر شده بود مانده بود چکار کند . اگر کاغذ را مخفی می‌کرد قشقرق به پا می‌شد اگر هم آنرا نشان می‌داد شروع می‌کردند به تمسخر و خندیدن و پشت سرش صحفه گذاشتن . چند تا هم برای مزه اضافه می‌کردند که موضوع جالبتر بشه . همکار فضول به زور کاغذ را از زیر دستش بیرون آورد و شروع به خواندن آن با صدای بلند کرد . یک لیست شماره‌گذاری شده نیم‌صفحه‌ای بود که بارها اصلاح شده بود و کلی خط خوردگی داشت . " به به ، لیست خریده ؟ خانومت گفته بخری ، بزار ببینم چی داریم ، آب‌نبات چوبی ، کنسرو لوبیا ، بادکنک‌های رنگی ، جشن تولدی ، چیزیه ، نکنه تولد خودته ، سیگار وینستون ، یک بسته آدامس شیک ، فکر نکنم این لیست خرید خانومنت باشه . چون می‌دونم اگه بفهمه سیگار وینستون خریدی کله‌ات را میکنه ، تو هم که جرات کار یواشکی نداری . جریان آب نبات و بادکنک چیه ، تولد دخترته ؟ " آقای سعادت‌بخت که داشت کلافه می‌شد داشت فکر می‌کرد که چه دروغی جور بکنه که لو نره . برگشت گفت :‌ " بابا جون تولد بچه دوستمه ، یه چیزهایی رو قراره من بخرم . سیگار هم برای خودش می‌خوام نه برای دخترش . خانومش هم مثل خانوم من نیست که باهاش سر یه نخ سیگار دعوا کنه . همکار فضول پرسید " کنسرو لوبیا مال کیه ، بچه یا بابای بچه " ، یادم میاد گفته بودی که خانومت از کنسرو متنفره و اجازه هم نمی‌ده کسی تو خونه سمتش بره " . بدجوری گیر کرده بود . ولی یه جواب چرت پیدا کرد و گفت : " اونم برای خانوم دوستم می‌خوام ، می‌خواد غذای جنوبی درست کنه، کنسرو لوبیا لازم داره ". همکار فضولش بدجوری شک کرده بود ولی بالاخره قانع شد و لیست را به آقای سعادت‌بخت پس داد . بعد ازش پرسید : " خانوم بچه‌ها هم دعوتند دیگه ؟ " . آقای سعادت‌بخت جواب داد : " نه ، اونها رفتند لواسون خونه مادر خانومم اینها ، نیستند " همکار فضول نیشش از بناگوش باز شد و گفت :‌ " پس همون ، داری جولون می‌دی، چشم خانومت رو دور دیدی ، چی شده این دفعه تو رو با خودشون نبردند. باهات قهر کرده . " آقای سعادت‌بخت جواب داد :‌ " نه بابا ، سرما خورده بودم ، حالم خوب نبود باهاشون نرفتم " همکار فضول پرسید :‌ "‌ کی مریض بودی که الان اینقدر حالت خوبه ؟ ناکس خودتو به مریضی زدی بروی تولد آره " . کارمند دیگر که تا به حال ساکت مانده بود و فقط گوش داده بود گفت : " دیشب تو روزنامه نوشته بود کسانی که ماه مهر به دنیا میان خیلی دوست داشتنی هستند ، همه بهشون محبت می‌کنند . ما که شانس نیاوردیم ، شهریور به دنیا اومدیم ". آقای سعادت‌بخت گفت : " ای آقا ، بشنو و باور نکن ، خود من ماه مهر به دنیا اومدم ولی دریغ از یه ذره محبت که من دیده باشم تا حالا " . کارمند فضول گفت : " به به ، چرا زودتر نگفتی ، حالا چه روزی هست بگو برات کادو بخریم ". آقای سعادت‌بخت گفت : " همین روزهاست ، ولی تاریخ دقیقشو نمی‌گم که شرمنده‌ام نکنید ". آقای سعادت‌بخت عصر که از اداره بیرون آمد به یک سوپرمارکت رفت. عمدا رفته بود یک محل غریبه که کسی او را نشناسد . شروع کرد به تکمیل لیست خرید. تقریبا همه چیزهایی که در لیست بود را از همان‌جا توانست پیدا کند . یک جعبه کوچک از صاحب مغازه گرفت و اجناس خریداری شده را داخل آن گذاشت و با خودش بیرون آورد . به یک محل نسبتا خلوت رفت و یک چسب پهن نواری از کیفش بیرون آورد و جعبه را محکم بسته بندی کرد. راه افتاد و به دنبال یک آژانس اتومبیل گشت . یکی را پیدا کرد و داخل شد. به رزروشن آژانس گفت که یک بسته دارد که میخواهد سه ساعت دیگر به یک آدرس بفرستد . رزروشن که مشکوک شده بود گفت : " ببخشید ما جعبه بسته بندی شده را نمی‌تونیم بفرستیم جایی . از کجا معلوم توش چی باشه ." آقای سعات‌بخت که سرخ شده بود گفت : " هیچی توش نیست ، یه مشت خرت و پرته برای یکی از دوستانم میفرستم . لازم داره . " رزروشن آژانس با پر رویی پرسید : " خب چرا خودتون نمی‌برین بهش بدین ، مگه با دوستتون مشکلی دارین ؟". آقای سعادت‌بخت کمی فکر کرد و گفت : " اگر مشکلی دارین من بسته را باز می‌کنم شما محتویات آنرا ببینید خیالتون راحت شه " بعد یک کلید از جیبش درآورد و چسبهای کارتون را پاره کرد و درب آنرا کاملا گشود که محتویات آن معلوم شود ، مطمئن بود که همه فکر می‌کنند دیوانه است . برای اینکه چیزی گفته باشد و کنجکاوی آدمهای آنجا را منحرف کرده باشد گفت : " تقریبا یک هدیه است . من با دوستم چند سالیه که قهر هستم . امروز تولدشه ، می‌خواستم به این بهانه باهاش آشتی کنم. این چیزهایی هم که می‌بینید شاید عجیب به نظر برسه ولی چون من و اون از بچه‌گی با هم بزرگ شدیم سعی کردم یه چیزهایی که از بچگی تا الان دوست داشته براش بخرم که خاطراتمون رو یادش بیارم. مثلا همین کنسرو لوبیا . اونقدر تو کوه با هم کنسرو لوبیا خوردیم که کنسرو لوبیا هر دوی ما را یاد خاطرات خوش دوران جوانی میندازه . حالا اگر مشکلی نیست من این بسته را چسب بزنم ، شما هم زحمت بکشید به آدرسی که بهتون میدم تا سه ساعت دیگه بفرستینش. " در حالی که سعی می‌کرد خونسرد باشد منتظر جواب رزروشن آژانس شد. رزوشن که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت : " باشه آقا ، از اولش هم مشکلی نبود ، ما هم مسئولیت داریم دیگه ، میدونید که میان جواز کسب و کارمون رو لغو می‌کنند. آدرس رو لطف کنید بی‌زحمت ". آقای سعادت‌بخت لبخندی عمیق چهره‌اش را پوشاند و دست کرد در جیبش و آدرسی که از قبل روی یک تکه کاغذ نوشته بود به رزروشن داد. بسته را دوباره چسب‌کاری کرد با مبلغ کرایه آژانس به رزروشن داد. تشکر کرد و آمد بیرون . با خوشحالی و فراق بال در خیابان به راه افتاد و به سمت خانه‌اش رفت . کسی در خانه منتظرش نبود . سالها بود که منتظر چنین لحظه‌ای بود . چند ساعت تنهائی . قبل از ازدواج که در خانواده پرجمعیت خود غوطه‌ور بود و بعد از ازدواج هم حتی یک روز هم تنها نبود. روز تولد دخترش تا صبح در بیمارستان بود و طی سه روزی که زنش در بیمارستان بستری بود از آنجا تکان نخورده بود. بعد از آن هم هیچ وقت نشده بود که زنش او را تنها گذاشته باشد . اهل مسافرت مجردی نبود ، زنش هم اجازه چنین کاری به او نمی‌داد. هر وقت هم خانه مادرش در لواسان می‌رفت آقای سعادت‌بخت هم حتما باید با آنها می‌رفت. اجازه مخالفت نداشت . از دیگران ، از مردم می‌ترسید. یا مسخره شده بود ، یا تحقیر شده بود ، یا از صداقتش سوء استفاده شده بود. فقط از خودش نمی‌ترسید . پیش خودش فکر می‌کرد که : " وقتی آدمها نمی‌توانند به حال هم سودمند باشند ، وقتی به یکدیگر حسادت می‌کنند ، وقتی که احساسات یکدیگر را درک نمی‌کنند ، وقتی که فقط به هم زور می‌گویند و دیگری را تحقیر و مسخره می‌کنند وقتی در میان دیگران آدم احساس تنهایی و ترس میکنه پس تنهایی بهترین موهبته ". تو این فکرها بود که صدای زنگ خانه به گوش رسید. رفت دم آیفون و گوشی را برداشت... " کیه ، بله خودم هستم ، دست شما درد نکنه ، ببخشید من نمی‌تونم بیام بیرون لطف کنید برام بیارین بالا پشت در بزارین من بر میدارم . ممنون " . به در تکیه داد و منتظر شد . زیاد طول نکشید که صدای پا شنید ، یک نفر چند ضربه با پشت دست به در زد . با احتیاط لای در را باز کرد و از لای در گفت : " ببخشید من دارم صورتم را اصلاح می‌کنم ، بزارید پشت در برمی‌دارم " . منتظر شد تا صدای پا دور شد . در را باز کرد و با احتیاط اطراف را نگاه کرد و سریع بسته را به داخل خانه برد . خوشحالی و سرور از حرکاتش مشخص بود. به ساعت نگاهی انداخت و با خودش گفت : " باید عجله کنم ، زیاد وقت ندارم " یک سینی گرد استیل و چند بسته شمع قلمی تولد با خودش آورد . چهل عدد از شمعها را شمرد . این کار را دوباره تکرار کرد که اشتباه نکرده باشد. انتهای شمعها را داغ ‌کرد و روی سینی ‌چسباند . کارش که تمام شد شمعها را روشن کرد . چراغها را خاموش کرد و در تاریکی اطاق شروع به نگاه کردن به رقص نور شمعها کرد . لم داده بود روی زمین و با ولع به این صحنه نگاه می‌کرد . یاد تمام روزهای تولدی که کسی چیزی براش نخریده بود افتاد. یاد هدیه‌هایی که دوست داشت بگیره ولی هیچ وقت نگرفته بود. جعبه را باز کرد و اجناسی را که خریده بود بیرون آورد و کنار سینی چید . از موقعی که ازدواج کرده بود دیگه کوه نرفته بود و دیگه کنسرو لوبیا نخورده بود چون همسرش از کنسرو خوشش نمی‌آمد . باقی هدایا هم تقریبا چنین تاریخچه‌ای را با خود یدک می‌کشیدند. دلش نیامد شمعها را فوت کند . شمعها یکی یکی به انتها رسیدند و شعله‌های آنها در مذاب خودشان خفه شدند . آقای سعادت‌بخت چهل سالگی خود را در یک تنهائی پرهیاهو و در کنار خودش جشن گرفت.
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.