1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

خر دماغ ....

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    صدای پچ پچ همه اطاق را پر کرده بود . چه غریبه و چه آشنا همه داشتند با نفر بغل دستییشان حرف میزدند . چند تا روزنامه و مجله روی میزها ولو بودند ولی انگار سالها کسی آنها را ورق نزده بود . خانم منشی به محض اینکه سرش خلوت میشد و کاری نداشت به یکی از دوستانش تلفن میزد و شروع میکرد با او صحبت کردن . غیر از یک نفر که دائم مشغول چشم چرانی بود ، بقیه خانم بودند . از دختر هجده ساله گرفته تا زن چهل ، پنجاه ساله میان آنها دیده میشد . و بلا استثناء همه آرایش داشتند . حتی آن چشم چران هم کمی با ابروهایش ور رفته بود و کلی ژل روی سرش خالی کرده بود . غیر از آرایش و دائم حرف زدن یک وجه مشترک دیگر هم بین آنها وجود داشت ، یا دارای بینیهای بزرگ و بد قواره بودند یا بینی عمل شده و چسب خوره یا باندپیچی شده داشتند . اما بین خانمها یک نفر بود که از این قاعده مستثنی بود . دختری نسبتا جوان و نسبتا زشت . پوست صورتش بعد از سالها جوش زدن مثل سطح کره ماه پر از پستی و بلندی شده بود و تقریبا رو به سرخی میزد . با اینکه به تازگی اصلاح و ابرو کرده بود ولی سبیل کم موئی پشت لبش دیده میشد . بینی اش بر خلاف بقیه نه باند پیچی شده بود و نه بزرگ . یک بینی متوسط که قسمت بالاییاش به اندازه کافی گود و منحنی بود . ولی رد پای یک عمل جراحی در نقاط مختلف آن مشخص بود . بزرگی نامتقارن نوک بینی و آثار شکستگی بین ابروها در اولین نگاه تو چشم میزد و با کمی دقت سایر نشانههای این عمل جراحی نیز پدیدار میشد . هر چند دقیقه یک بار ناخن به دندان میگرفت . تو دلش با خودش داشت حرف میزد و اگر کسی دقت میکرد میتوانست این موضوع را از حرکت چشمها و ابروهایش که مدام بالا و پائین میرفتند متوجه شود . قوز کرده بود و منتظر نوبتش نشسته بود . درب اطاق دکتر باز شد و یک زن میانسال چادری به همراه دختری جوان که هر دو بینی نوک تیز عقابی بلندی داشتند بیرون آمدند و خانم منشی به دختر قوز کرده یادآوری کرد که نوبت اوست .
    آقای دکتر با چهرهای آرام و تبسم دائمی منتظر بیمار بعدی نشسته بود . بیمار سابق خود را به خاطر داشت ولی هرگز نام او را به ذهن نسپرده بود . تبسم دائمی خود را کمی غلیظتر کرد و با سر تکان دادن دختر را به داخل دعوت کرد . گاها پیش میآمد کسانی که بینییشان را عمل کرده بود و از کار او راضی بودند با دسته گل یا شیرینی به دیدنش میآمدند و از او تشکر میکردند و یا برای عمل بعدی مشاوره میگرفتند ولی چهره مضطرب و عصبی دختر ، بدون گل و جعبه شیرینی حکایت از داستانی دیگر داشت . دکتر با همان لحن آرام شروع به معاینه شفاهی دختر کرد .
    _ حالتون چطوره ؟ بفرمائید خواهش میکنم .
    به محض اینکه دختر روی صندلی جا گرفت دکتر پرسید : " مشکلتون چیه ؟ "
    دختر با همان اضطراب و قوز قبلی بعد از اینکه آب دهانش را قورت داد رو به دکتر کرد و گفت :" آقای دکتر من میخواستم دماغمو دوباره عمل کنم . " دکتر کمی از تبسم دائمیاش کم کرد و پرسید : " چطور مگه ، از اندازهاش راضی نیستید . " دختر تصمیم گرفت همه چیز را برای دکتر تعریف کند و شروع کرد به صحبت کردن : " میدونید آقای دکتر ، من از عملی که کردم راضیام و مشکی هم ندارم ، منتها میخواستم اگه بشه دماغمو دوباره به حالت اولش برگدونید . همونطوری که اولش بود . " بعد نگران و با چهره ای شبیه یک علامت سوال منتظر واکنش دکتر نشست . آقای دکتر که دیگر از تبسم دائمی در صورتش خبری نبود با صدایی کمی بلندتر از قبل پرسید : " دارید با من شوخی میکنید یا اینکه سر به سر من میزارید ؟ " دختر با نگرانی و اضطراب قبلیاش که در حال بیشتر شدن بود جواب داد : " نه به خدا آقای دکتر ، من ... ، " دکتر صدایش را قطع کرد و پرسید : " پس لطفا بیشتر توضیح بدین . این اولین باره که کسی چنین تقاضائی از من داره . " دختر شروع کرد به توضیح دادن : " ببینید آقای دکتر ، من قبلا دماغ خیلی گندهای داشتم . از همون موقعی که بچه بودم این موضوع منو اذیت میکرد . دوستام ، بچههای فامیل ، تو مدرسه ، دبیرستان ، همیشه مورد تمسخر همه بودم . نمیدونم کی برای اولین بار به من گفت خردماغ ولی این اسم برای همیشه رو من موند . هر وقت هر * میخواست اذیتم کنه یا حرصمو در بیاره بهم میگفت خردماغ . خیلی سال پیش بود که تصمیم گرفتم دماغمو عمل کنم . خانوادهام تو شرایطی نبودن که بتونن کمکم کنن . من بعد از دبیرستان رفتم سر کار تا پول عملم را خودم در بیارم . همه کار کردم . خیاطی ، ماشین نویسی ، فروشندگی ، الان هم یه جار دارم کار تایپی میکنم . از این همه سال کار کردن ، غیر از پول تو جیبی و خرج رخت و لباسم یه خط موبایل برام مونده با یه دماغ عمل کرده . خط موبایلم نمیدونم چه مرگشه یا همهاش در دسترس نیست یا اینکه همیشه شماره اشتباه روش میفته . حالا اون به جهنم . بعد از این همه سال که دماغم را عمل کردم فکر کردم به آرزوم رسیدم . اما مشکلم حل نشد . فامیل و بچههای محلهمون که از قبل میدونستند که من دماغ بزرگی داشتم باز هم مسخرهام میکردند . بارها تو محل میشنیدم که زنها زیر گوش همدیگه زمزمه میکردند : این همون خردماغه ها ، دماغشو عمل کرده . چندتا « وا» و « خاک عالم » به همدیگه میگفتند و میزدند زیر خنده . افراد غریبهای هم که منو از قبل نمیشناختند ، تو اتوبوس یا جاهای دیگه وقتی سر صحبت باز میشد اولین سوالی که از من میکنن اینه که « بینیتونو عمل کردین ؟ » . من هم کارم شده یا حرص خوردن از دست فامیلها و دوستام یا جواب سوال مردم رو دادن . « کی عمل کردی ؟ چند عمل کردی ؟ کجا عمل کردی ؟ کی عملت کرده ؟ » . آقای دکتر دیگه خسته شدم . نخواستیم ، همون دماغ گنده که داشتم سگ شرف داره به این دماغ عملی که الان دارم . میخواستم دوباره برام مثل اولش کنید . "
    آقای دکتر که با کنجکاوی و صبر و حوصله تمام داستان دختر را گوش داده بود نگاهی به ساعت روی میزش انداخت و گفت : " ببین خانم عزیز ، کلا هر اتفاقی که منجر به تغییر در چهره یا اندام یک فرد میشه ، چه عمدی باشه و چه غیر عمدی ، تا یه مدتی ذهن اون فرد رو با خودش درگیر میکنه . و البته این طبیعیه . بعد از یک مدت برطرف میشه . این موضوع با توجه سابقهای هم که از قبل داشتید برای شما کمی طولانیتره ولی بالاخره درست میشه . در هر صورت وظیفه من عمل بینی شما بوده که انجامش دادم . " دختر با دلهره پرسید : " یعنی آقای دکتر نمیشه دماغمو مثل اولش کنید ؟ " . دکتر جواب داد : " نه عزیزم ، عمل بینی که آسون نیست ، ما کلی از بینی شما را جدا کردیم و ریختیم دور . حالا از کجا همونها رو پیدا کنیم بذاریم سر جاش ؟ پازل که نیست . ولی من میتون شما را به روانشناس بالینی معرفی کنم ، براتون خیلی خوبه . البته یه خورده گرون تموم میشه . راستش من بیشتر از یک مدت معینی نمیتونم وقتم را به صحبت با شما اختصاص بدم ، میدونید که ، بقیه بیماران بیرون منتظرند . " دختر که بغض گلویش را گرفته بود و اشک در چشمهایش جمع شده بود در حالیکه خودش را برای بیرون رفتن آماده میکرد گفت : " این همه سال کار کردم پولشو دادم به شما برای عملم . حالا کلی پول هم بدم به روانشناس وانیلی که چی بشه ؟ " دکتر گفت : " بالینی نه وانیلی ، مگه بستنیه ؟ " . دختر در حالیکه برای رفتن بلند شده بود و کیفش را روی دوشش میانداخت جواب داد : " حالا من کاری به بانیلی ، مالینیش ندارم ، دیگه پول ندارم خرج دماغم کنم . " بدون اینکه به آقای دکتر نگاه کند خداحافظی کرد و بغضش را تو گلو خفه کرد . وسط اطاق انتظار که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد . با یک اخم نگاهی به گوشی موبایلش کرد و جواب داد : " بله ، بفرمائید ، چی ؟ خر دماغ اون پدر پدرسوختته . " و بعد از کمی مکث دوباره تو گوشی داد زد " بی‌شرف " . بغضش ترکید و از مطب خارج شد و شروع کرد زار زار گریه کردن .
     
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.