1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

نقطه ، تهِ خط

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    دلش میخواست گریه کنه . خیلی مضطرب بود . با اینکه تازه رفته بود توالت اما دوست داشت یه بار دیگه هم بره . اما زنگ خورده بود و رضا و بقیه بچه‌های کلاس سوم جیم منتظر آقا معلم بودند . زنگ اول دیکته داشتند و رضا همیشه تو زنگ دیکته مضطرب بود . دیکته خیلی بدی داشت و اگه از رو دست بغل دستیش می‌نوشت هفت ، هشت تایی غلط داشت . وای به حالش اگه از روی دست بغل دستیش نمی‌تونست بنویسه . قبلا حمید بغل دستش مینشست و بچه محله شون بود و با هم رفیق بودند اما از بس که با هم حرف می‌زدند و زنگ دیکته از رو هم تقلب می‌کردند آقا معلم جاشونو عوض کرده بود . الان افتاده بود بغل دست یه شاگرد زرنگ . آقا معلم این کار را کرده بود که مثلا درس رضا بهتر بشه ولی شاگرد زرنگه نم پس نمی‌داد . چند وقت پیش وقتی رضا مدادشو انداخته بود زیر میز که بره یه گاز به نون و پنیرش بزنه شاگرد زرنگه سریع با گفتن " آقا اجازه " ، رضا را از خوردن منصرف کرده بود . نون و پنیر تنها تغذیه‌ای بود که رضا از خونه با خودش می‌آورد و چون اغلب صبح به موقع بلند نمی‌شد و نمی‌تونست صبحونه بخوره تو راه یا قبل از اینکه بیاد سر کلاس چند گاز از نون و پنیرش میزد که ته دلی ببنده . به خصوص که معمولا شام از غذای مانده ظهر داشتند که اغلب برای خانواده شش نفره آنها کم بود و کسی سیر از سر سفره بلند نمی‌شد . اما اغلب به خاطر اینکه دیر به مدرسه نرسه و تنبیه نشه تمام راه را میدوید و نمی‌توانست چیزی توی راه بخوره . آقا معلم گفته بود که هر * مسئول بغل دستی خودش هم هست و اگه کسی تو کلاس کار بدی کرد باید گزارش بده وگرنه هم خاطی تنبیه میشه و هم بغل دستیش که باخبر بوده . به خاطر همین بود که دیگه بغل دست این شاگرد زرنگه نمی‌شد رفت زیر میز و یه گاز به نون و پنیر زد . گرچه مدتی بود که دیگه از نون و پنیر هم خبری نبود . پدر رضا کارگر یکی از کارخانه‌های دولتی پارچه بافیه ولی سه ماه گذشته به خاطر مشکلات کارخانه حقوق نگرفته بود . تو سه ماه گذشته از هر * که تونسته بود پول قرض گرفته بود و به بقال و قصاب و سبزی فروش محله بده‌کار بود . پدر رضا توی این سه ماه با بدبختی زندگی رو اداره کرده بود . مگه چقدر میشد از دیگران قرض گرفت . بقیه هم مشکل داشتند . با سیلی صورت خودشونو سرخ نگه می‌داشتند . البته بعضی وقتها این سیلی ها خیلی محکم بود و صداش تا چند ساعت تو گوش رضا می‌پیچید . مثلا دیشب وقتی رضا با برادرش سر عوض کردن کانال تلویزیون دعوا می‌کردند باباش از دستشون عصبانی شد و سرشون داد کشید . رضا تو روی باباش وایساد و گفت : تقصیر اونه داره با من لجبازی می‌کنه . باباش هم دق و دلی این چند ماهه را سر رضا خالی کرد و محکم کوبید زیر گوشش . بعدش هم طبق معمول همیشه از بسته کوچیک سیگار بهمنش یه نخ سیگار در‌آورد و روشن ‌کرد و شروع ‌کرد به دود کردن . بارها سیگار را ترک کرده بود ولی دوباره شروع کرده بود به کشیدن . هر وقت یکی بهش نصیحت می‌کرد که سیگار را ترک کنه می‌گفت : " این یه بسته تموم بشه دیگه نمی‌کشم. " ولی دوباره یه بسته دیگه می‌خرید و به سیگار کشیدنش ادامه می‌داد . یه بار که داشت با یکی از همسایه ها حرف میزد و سیگار می‌کشید گفت : " معلوم نیست چه آشغالی تو این سیگارها می‌ریزن . فکر کنم خاک اره قاطیش می‌کنند ." همسایشون ازش پرسید : " چرا سیگارتو عوض نمی‌کنی . این چیه می‌کشی ؟ " و پدر رضا جواب داد : " ‌من از اولش بهمن می‌کشیدم . وُسع ما که به سیگار خارجی نمیرسه . بعدش دیدم ما که خیری از سیگار ندیدیم هر چی کمتر خرجش کنیم بهتره . شروع کردم از این بهمن کوچیک‌ها کشیدن که ارزونتره . مثل همون بهمنه فقط یه خورده آب رفته . " همسایه شون گفت : " کوچیک و بزرگ فرق نمی کنه هر دوشون سر و ته یه کرباسن . روز به روز هم مزخرفتر میشن . سیگار آشغال ، کوچیکش آشغاله ، بزرگش هم آشغاله."
    رضا رفته بود سر میز حمید و داشت با اون صحبت می‌کرد که آقا معلم اومد سر کلاس و یک چشم خوره به رضا رفت . رضا سریع برگشت سر میز خودشون . آقا معلم گاه و بی گاه هر وقت که لازم می‌دید بچه‌های شلوغ و تنبل را تنبیه می‌کرد . گرچه هیچ وقت اونقدر ناجور نمی‌زد که براش مشکل درست بشه ولی به هر حال می‌زد . بعضی وقتها مداد لای انگشت بچه‌ها می‌گذاشت و فشار میداد . بدترین نوع تنبه همین مدادِ لای انگشت بود . خط کش که میخوره کف دست سریع میشه دست رو کشید و برد زیر بغل تا دردش کم بشه و میشه دستها را عوض کرد ولی مداد که بره لای انگشت دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد . نه میشه جاخالی داد . نه میشه دست عوض کرد . اولش بچه‌ها سعی میکنند جلوی بقیه کم نیارند ولی زیاد طول نمیکشه که صدای آخ و وای و بعدش هم صدای گریه بلند میشه . به خاطر همین چیزها بود که رضا اونروز زنگ دیکته مضطرب بود و دلش می‌خواست بره توالت . نه به خاطر اینکه برای دیکته تمرین نکرده بود . اونروز رضا اصلا دفتر دیکته نداشت که توش دیکته بنویسه . و چون قبلا دیده بود بچه‌هایی که تو دفتر مشق یا یه تیکه کاغذ دیکته نوشته بودند هم کتک خورده بودند هم دیکته صفر گرفته بودند و هم باید چند بار از روی همون درسی که دیکته داشتند می‌نوشتند . خود رضا یه بار جزو یکی از همون بچه‌ها بود . چند هفته پیش به باباش گفته بود که دفتر دیکته‌اش داره تموم میشه ولی اوضاع خونه خراب تر از اونی بود که کسی به فکر دفتر دیکته رضا باشه . هیچ دفتر نو و خالی تو خونه نمونده بود که رضا باهاش دفتر دیکته درست کنه . دفعه قبل هم یه کاغذ اضافی به تهِ دفتر دیکته‌اش چسبونده بود که آقا معلم فهمیده بود و بهش گفته بود اگه دفتر دیکته جدید نخره دیگه حق دیکته نوشتن نداره و تنبیه میشه . دیروز اونقدر تو کوچه بازی کرده بود که اصلا یادش رفته بود که یه فکری برای دفترش بکنه . اولش تصمیم گرفت مشکل را با آقا معلم در میون بزاره ولی خیلی زود پشیمون شد . یه بار آقا معلم که دیر سر کلاس اومده بود و به بچه ها گفته بود : وقت ندارم مشقهاتونو خط بزنم . هر * ننوشته خودش بیاد بیرون من باهاش کاری ندارم . ولی از دم تمام کسانی که رفته بودند بیرون تنبیه شدند . رضا هم اونروز مشق‌هاشو کامل ننوشته بود . همیشه اونهارو میزاشت برای آخر شب و اون موقع هم خوابش می‌برد و تقریبا هیچ وقت صبح زود بلند نمی‌شد. ولی با بقیه داوطبانه نرفت بیرون . گرچه آقا معلم تهدید کرده بود اگه کسی خودش بیرون نیاد تنبیه میشه ولی بعدش یادش رفت که مشق بقیه را ببینه . رضا از اینکه به آقا معلم اعتماد نکرده بود کلی کیف کرده بود و حالا خوب میدونست داوطلبانه پیش آقا معلم رفتن نتیجه‌ای نداره . بنابراین تصمیم گرفت اونقدر صبر کنه تا قضیه خودش رو بشه . رضا همیشه منتظر بود تا یه معجزه رخ بده و نجات پیدا کنه. گرچه هیچ وقت معجزه‌ای رخ نمی‌داد و رضا نجات پیدا نمی‌کرد ولی اون همیشه امیدوار بود . خوشبختانه رضا سمت دیوار بود و میتونست تا انتهای دیکته موضوع را مخفی نگه داره . شاگرد زرنگ بغل دستیش تعجب کرده بود که چرا رضا مثل همیشه اصرار نداره تا از روی دست اون تقلب کنه . اندازه چند خط خالی ته آخرین صفحه دفتر دیکته رضا باقی مونده بود . رضا نمی‌تونست بیکار بشینه و تو همون چند خط شروع کرد دیکته نوشتن . خیلی زود اون چند خط تموم شد و مجبور شد باقی دیکته را تو همون خط آخر دوباره بنویسه . میترسید اگر دستش تکون نخوره و الکی وانمود کنه که داره مینوسیه لو بره و به مدادش فشار می‌آورد تا بتونه روی خط قبلی دوباره بنویسه . هر وقت که معلم جمله معروف و همیشگی " نقطه سر خط " را تکرار می‌کرد رضا یه نقطه ته خط قبلی میگذاشت تا بتونه بعدش بیاد سر خط بعد که خط آخر بود و رضا تقریبا تمام دیکته‌اش را توی اون خط نوشت . اونقدر روی اون خط دوباره نویسی کرده بود که توده‌ای سیاه و کثیف از گرانیت نوک مداد اونجا جمع شده بود . از این کار خنده‌اش گرفت و ناخودآگاه نیشش باز شد . ولی وقتی یادش اومد بعد از دیکته ، مفصل تنبیه می‌شه خنده از یادش ‌رفت ولی با خودش قرار گذاشت که بعدا که درد تنبیه امروز از یادش رفت این قضیه را برای حمید تعریف کنه تا حسابی بخندند . دیکته که تموم شد آقا معلم یکی از شاگرد زرنگها را صدا زد که دیکته را پای تخته بنویسد . بعد گفت : " دفترها تون رو با همدیگه عوض کنید و از روی تخته دیکته‌هاتون را تصحیح کنید و به هم نمره بدین . اگه کسی درست دیکته را تصحیح نکنه تنبیه می‌شه ." اولش رضا خوشحال شد ولی وقتی یاد شاگرد ترسوی بغل دستی اش افتاد خوشحالی از یادش رفت . دیکته‌هاشون را که عوض کردند شاگرد زرنگه اولش دنبال دیکته می‌گشت ولی وقتی پیداش نکرد رو کرد به رضا و پرسید : " پس دیکته‌ات کو ؟" رضا میدونست التماس کردن فایده‌ای نداره بنابراین خودش را زیاد برای توضیح دادن به زحمت نینداخت . به شاگرد زرنگه گفت :" دفتر دیکته‌ام تموم شده بود پول هم نداشتم یکی دیگه بخرم . حالا هر کاری که دلت می‌خواد بکن ." شاگرد زرنگه یه خورده فکر کرد و یه نگاهی به رضا انداخت و بهش گفت : " میدونم بابات سه ماه حقوق نگرفته ." رضا با تعجب ازش پرسید : " تو از کجا میدونی ؟" شاگرد زرنگه گفت : " مامانت به مامان من تو انجمن اولیا و مربیان گفته بود ." رضا پرسید : " حالا می‌خوای چه کار کنی ؟" شاگرد زرنگه جواب داد :" اگه به آقا معلم بگم تنبیهت میکنه ." رضا گفت : " خب اگه نگی هم تو رو تنبیه می‌کنه هم من رو ." شاگرد زرنگه جواب داد : " آقا معلم به من اعتماد داره فکر نکنم به من شک کنه . "
    اونروز رضا با کمک شاگرد زرنگ بغل دستش جون سالم به در برد . شب پدر رضا با دست پر اومد خونه . حقوق معوقه شونو داده بودند . اونشب بعد از ماه‌ها شام خوبی خوردند . پدر رضا بعد از شام می‌خواست یه نخ سیگار بکشه که زنش ازش پرسید : " پس کی می‌خوای این زهر مار رو ترک کنی ؟ " پدر رضا یه خنده‌ای کرد و دندونهای زردشو نشون زنش داد . بعد گفت : " جهنم و ضرر . دیگه این یه بسته را تموم نمی‌کنم . اصلا میخوام از همین امشب ترک کنم . " بسته کوچیک سیگار بهمن که به خاطر کم شدن نخ‌های سیگار توش مثل خودش نحیف و لاغر شده بود را محکم تو مشتش فشار داد و له و لورده اش کرد .
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.