1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

صدای ناله یکی از پیرمردها از پشت سر بلند شد ....

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    دیشب تا صبح حسابی بارون می‌اومد . هوا داشت کم‌کم روشن می‌شد و توی یکی‌ از باغچه‌های کنار خیابان کرم های خاکی در حال وول خوردن بودند . تو باغچه وِلوِله‌ای راه افتاده بود . کرم های خاکی که تمام عمر خود را توی خاک به سر می‌برند از اون موقعی که از باغچه‌های خونه‌ها و خیابونها سر در آوردند مجبور شدند یه جوری با جای تنگ توی باغچه‌ها کنار بیایند . گرچه عمق باغچه ها کم نبودند اما کرم های خاکی برای زنده موندن مجبورند نزدیک سطح خاک باقی بمونند و با وول خوردن از رطوبت و باکتریهای خاک تغذیه کنند . توی عمق زیاد اکسیژن کمتره و زنده موندن برای کرم ها غیر ممکنه . بنابراین اونها همیشه نزدیک سطح خاک باقی می‌مونند اما هیچ وقت روی خاک نمی‌یان چون به سرعت توسط پرندگان شکار میشن . البته روی سطح خاک اومدن هنگامی که باغچه خشک باشه برای اونها خیلی سخت یا شاید هم غیرممکن باشه . چون کرم های خاکی اونقدر توان ندارند که از خاک خشک راهی به سطح باز کنند و بیان بیرون . اگر هم همچین کاری ممکن باشه زمان بسیار زیادی میبره . به خاطر همینه که کرم های خاکی وقتی که بارون میاد و خاک خیس میخوره برای کنترل جمعیت باغچه ، که فضای محدودی نسبت به محیطهای طبیعی مثل جنگل و دشت داره ، پیرترین کرم ها را که دیگه توان زیادی ندارند به بیرون باغچه می‌فرستند . وقتی باغچه خیس میخوره بیرون اومدن از خاک خیلی سریعتر از زمانیه که باغچه خشکه . زندگی کرم های خاکی به هم وابسته است . چون با وول خوردن ، مرتب خاک را جابجا می‌کنند و باعث رساندن اکسیژن و باکتری به کرمهای دیگه میشن . بنابران هیچ کرمی نمیتونه تصمیم بگیره کی کار کنه و کی کار نکنه و توی یک جدول زمان‌بندی باید به کار بپردازه . این روال اونقدر ادامه پیدا میکنه که یا کرم بمیره و درون خاک تجزیه بشه یا نوبتش بشه و از خاک بندازنش بیرون . با بارونی که دیشب حسابی باریده بود و بالا رفتن جمعیت باغچه اونروز صبح مامورین امنیتی و کنترل جمعیت جامعه کرم ها در حال جدا کردن کرم های پیر یا مریض بودند تا آنها را به بیرون باغچه بفرستند . یکی از کرم های جوان و پر توان باغچه که به خاطر سن کمترش رنگ پوستش قهوه‌ای بود خودش را نزدیک سطح باغچه رسانده بود و داشت با یکی از مامورین کنترل جمعیت صحبت می‌کرد .
    - « مگه چی میشه منم برم بیرون ، اینهمه کرم ریخته توی این باغچه ، یکی کمتر . »
    کرم مامور که کم کم داشت عصبانی میشد جواب داد :« ما تصمیم می‌گیریم کی میره بیرون و کی تو میمونه . اصلا تو چطوری تونستی بیای بالا . کسی توی راه جلوتو نگرفت ؟ » . یکی از کرم‌های پیر که منتظر بود بفرستنش بیرون به کرم قهوه‌ای گفت : « تو حالا جوونی ، چرا میخوای عمر خودتو کم کنی . فکر کردی اون بیرون چه خبره . نگاه نکن داره بارون میاد . به محض اینکه آفتاب بشه کمتر از یک ساعت خشک میشی مورچه ها میریزن سرت . اگه هم آفتاب نشه یه گنجشک یا یه کلاغ میاد بالا سرت و یه لقمه چپت میکنه . » یکی دیگه از کرم های پیر که از ترس بیرون رفتن داشت می‌لرزید با صدائی لرزان گفت : « اگه هم آفتاب نباشه و هیچ پرنده گرسنه‌ای سراغت نیاد یکی از آدمهای حواس پرتی که از تو خیابان یا پیاده رو داره رد میشه پاشو میزاره روت و لهت میکنه . » کرم قهوه‌ای آهی کشید و گفت : « از اینهمه وول خوردن توی این فضای سیاه و بوگندو خسته شدم . میخوام برم بیرون . مهم نیست که اون بیرون چقدر دیگه زنده می‌مونم . یه دقیقه زندگی زیر آسمون از یه عمر زندگی تو این تاریکی بیشتر میرزه . » یکی دیگه از کرمهای پیر که منتظر بود با سری بعدی بفرستنش بیرون گفت : « چه فرقی میکنه . بالاخره یه روز هم نوبت تو میشه و چه بخوای چه نخوای میندازنت بیرون . حالا چه عجله ای داری اول جوونی کشته بشی . این سرنوشت ماست . ما کرم به دنیا اومدیم و جامون زیر خاکه » . کرم قهوه‌ای پرسید : « من نمیدونم چرا باید کرم به دنیا بیام . من دلم میخواست یه پرنده باشم و بتونم تو آسمون پرواز کنم . » کرم پیر جواب داد : « این دیگه دست ما نیست . تو کار خدا که نمیشه دخالت کرد . » یکی از کرمهای مامور کنترل جمعیت از نزدیکهای سطح خاک سر رسید با صدای بلند گفت : « چه خبره اینجا رو گذاشتین تو سرتون . مگه اومدین مهمونی ؟‌» . اون یکی مامور گفت : « چه کارشون داری ؟‌ چند دقیقه دیگه معلوم نیست چه بلایی سرشون میاد . بزار هر چی میخوان حرف بزنند. فقط یه کرم جوون اومده میخواد به زور از باغچه بره بیرون . هر چی بهش میگم نمیشه حرف به گوشش نمیره » مامور دومی گفت : « اِ ، مثل اینکه تنش بد جوری میخواره . اتفاقا صدای کلاغ به گوشم میخورد . بفرستیمش بیرون کلاغه باهاش یه خورده بازی کنه » . کرم قهوه‌ای گفت : « اونش با خودم . منو جای یکی از این پیرمردها بفرستین بیرون . اگه این کار را نکنید من دیگه تو باغچه کار نمی‌کنم . بعدش هم اعتصاب غذا میکنم تا بمیرم . یه کرم مرده به چه دردتون میخوره ؟ » کرم پیری که از ترس می‌لرزید به صدا در آمد و گفت : « راست میگه . چکارش دارین . حالا که خودش میخواد بره بیرون خب بزارین بره دیگه . به جاش بزارین من تو باغچه بمونم . من هنوزم میتونم براتون خاک شخم بزنم . » کرم مامور گفت : « خب دیگه ، زیاد وقت نداریم ، پیر و جوون به من ربطی نداره . من وظیفه دارم یه گروه دیگه ببرم بیرون . » کرم پیر نفس راحتی کشید و خوشحال شد . به کرم قهوه‌ای گفت : « خدا خیرت بده جوون . من اصلا آمادگی نداشتم برم بیرون . من کلی آرزو دارم . » کرم مامور داد زد : « بسه دیگه . قربون صدقه همدیگه نرین . دنبال من راه بیفتین . » چند تا کرم پیر به همراه کرم قهوه‌ای دنبال مامور تنظیم جمعیت راه افتادند . مامور دوم هم از پشت آنها راه افتاد . ماموری که جلو راه میرفت شروع کرد به حرف زدن : « چند متری باغچه یه جوب آب هست که خوشبختانه به خاطر بارون دیشب توش آب در حال جریانه . تا اونجائی که میتونید سریع برین به طرف جوب آب و خودتون رو بندازین توی جوب . اونجا تقریبا در امانید و جریان آب شما را با خودش میبره . هیچ پرنده‌ای هم نمیتونه شما را از توی جوب بگیره . شاید شانس بیارین و سر از یه باغچه دیگه در بیارین یا به دشتی جنگلی جائی برسین و یه زندگی جدید را شروع کنید . » کرم قهوه‌ای رو کرد به یکی از کرم‌های پیر و پرسید : « اگه یه پرنده بخواد بخوردت ، کلاغ را ترجیح میدی یا گنجشک را ؟ » کرم پیر جواب داد : « کلاغ بهتره . منقار بزرگی داره و درسته میفرستت توی معده‌اش . اونجا هم مثل زیر خاک تاریک و مرطوبه و یه مدتی زنده میمونی . ولی گنجشک منقار ریزی داره و نمیتونه یه هو بخوردت . چند تا نوک میزنه و زخمیت میکنه . بعد اگه احساس خطر نکنه همونجا میخورتت ولی اگر از چیزی بترسه که معمولا می‌ترسه بلندت میکنه میبرتت بالای یه درخت و اونجا کارتو می‌سازه . ولی قبل از خوردنت حسابی زجر کشت می‌کنه . » دیگه رسیده بودند روی سطح خاک . مامور کنترل باهاشون خداحافظی کرد و برگشت پائین . اونی که از بقیه مسن تر بود رهبری گروه را به عهده گرفت . هوا کاملا روشن شده بود اما هنوز ابری و بارانی بود . رهبر گروه رو کرد به بقیه و گفت : « مواظب باشید تو گودال‌های آب نیفتید . توی آب اصلا نمیشه حرکت کرد و زمین‌گیر میشین . اگه همین مسیر را بگیریم و بریم می‌رسیم به جوب آب . فعلا نه از آفتاب خبری است نه از مورچه‌ها . دنبال من راه بیفتید . » همگی شروع به حرکت کردند . روی آسفالت پیاده رو حرکت می‌کردند . یکی از پیرمردها توصیه کرد که از هم فاصله بگیرن تا شانس زنده موندنشون بیشتر بشه . کمی از همدیگه دور شدند . ناگهان صدای ناله یکی از پیرمردها از پشت سر بلند شد . یکی از عابرین سر به هوا پاشو گذاشته بود روی کمرش . نصف بدنش چسبیده بود روی زمین و دل و رودش ریخته بود بیرون و داشت با درد به خودش می‌لولید . سر و کله یک گنجشک پیدا شد . خوردن کرم له شده براش خیلی سخت نبود . بالای سرش نشست . اطراف را نگاه کرد و همونجا کلکشو کند . پیر مرد نزدیک کرم قهوه‌ای بهش گفت : « عجله کن . گنجشکه ما رو دیده و با یکی سیر نمی‌شده . الانه که بیاد دنبال ما » . کرم قهوه‌ای شدیدا به فکر فرو رفته بود . برگشت و به کرم پیر گفت : « تو برو . من سرشو گرم می‌کنم . فقط عجله کن . » کرم پیر فریاد زد : « احمق نشو . اگه با هم فرار کنیم یکمون شانس بیشتری برای زنده موندن داره . » کرم قهوه‌ای در جوابش گفت : « من میمونم . تو برو ، اون اول میاد سراغ من . تو این مدت سعی کن خودتو به جوب برسونی . » هنوز آخرین کلمه از دهانش خارج نشده بود که سوزش شدیدی تو کمرش احساس کرد . بالاخره اومد سراغش . چون تازه یکی خورده بود عجله‌ای نداشت که با همون سرعت این یکی را هم بخوره . کرم قوه‌ای هنوز سوزش کمرش خوب نشده بود که گنجشکه یه نوک دیگه به کمرش زد تا خیالش راحت بشه . خدا خدا می‌کرد که اونجا روی آسفالت پیاده‌رو نخورتش . گرچه ریسک کرده بود ولی تنها به این دلیل که آخرین لحضات عمرش را همراه گنجشک به پرواز در بیاد و به بالای یک درخت بره خودشو به دام اون انداخته بود . دردش از یادش رفت و تمام فکر و ذکرش به حرکات گنجشک بود . گنجشک اومد بالا سرش که با چند تا نوک دیگه از پا درش بیاره و بخورتش که یه عابر با عجله به سمت اونها اومد . گنجشک ترسو کرم قهوه‌ای را به دهان گرفت و از زمین بلند شد . این قشنگترین لحظه عمرش بود . علی‌رغم دردی که تو کمرش حس می‌کرد و سرگیجه‌ای که داشت اما یک لحظه هم برای تماشا کردن از دست نداد . از اون بالا باغچه و باقی کرم‌ها را در حال فرار دید که خیلی کوچیک به نظر می‌رسیدند . حتی عابرهای پیاده دیگه غول پیکر به نظر نمی‌رسیدند . انگار کرم قهوه‌ای بود که تو اون لحظه کوتاه و تاریخی تبدیل به یک غول شده بود و همه را از اون بالا نگاه می‌کرد . اصلا یادش رفت که تا چند لحظه دیگه قراره عمرش به پایان برسه . گنجشک روی شاخه یکی از درختها نشست . همونجائی که کرم‌قهوه‌ای دلش میخواست تمام عمرش را راه بره ولی یه روزی بهش برسه تا از اونجا آسمون و زمین رو تماشا کنه . آخرین نمائی که قبل از ضربه‌های نوک گنجشک تماشا کرد آسمان بود . گرچه هوا ابری بود ولی بارون دیگه قطع شده بود و از لای لکه‌های سفید ابر می‌شد آبی آسمان را دید . لذت دیدن رنگ آبی خیلی طول نکشید . گنجشک گرسنه با چند نوک پیاپی اونرو به شکمش فرستاد
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.