1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

سینما فرهنگ

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    طبق معمول زود رسیدم . اصولا این عادت منه ، از ترس اینکه دیر برسم همیشه زود میرسم سر قرار . معمولا وقتی زود میرسم نمیرم سر قرار وایسم ، میرم یه خورده اون طرف تر یا مثلا اون ور خیابون قدم میزنم تا دوستم بیاد . به اندازه کافی خوشحال بودم چون میخواستیم بریم سینما فیلم ببینیم ، اونم یه فیلم خارجی با زیرنویس فارسی تو جشنواره و از همه مهمتر میخواستیم این فیلم رو تو سینما فرهنگ ببینیم . همه اینها یه طرف بحث و نقد و بررسی فیلم بعد از تماشای اون یه طرف . تازه اون موقع ست که آدم هر چی خونده و یاد گرفته میتونه بریزه بیرون و حسابی روی بقیه رو کم کنه . جلوی سینما داشت شلوغ میشد و من رفتم ببینم چه خبره . رفتم رو جدول وایسادم تا تو اون شلوغی بتونم رفیقم رو پیدا کنم یا حداقل اون منو بتونه ببینه . یه خورده دورتر از هیاهوی جلوی سینما نظرم به یه مرد جَوون جلب شد . بیشتر به خاطر لباس عجیبش بود . اولش فکر کردم ماموری ، چیزیه . لباس و شلوار پلنگی تنش بود . یه دستمال در اُورد و بست به پیشونیش . پیش خودش فکر میکرد که مثل کماندوهای آمریکایی شده و هیچ * نمیتونه اونو از جاش تکون بده . داشتم کنجکاو میشدم که اونجا چه کار میکنه. راستش قیافه خیلی جالبی نداشت . حسابی سبزه بود ، با ته ریشی تقریبا بلند . قیافه اش به جنوبی ها می‌خورد . لبای کلفتی داشت . اگه برای چشم چرونی و جیب زنی اومده بود نباید اونقدر از جمعیت فاصله می‌گرفت. زیاد طول نکشیدکه فهمیدم برای چی اونجا وایساده . کیفش رو باز کرد و شروع کرد به ردیف کردن بساطش . بادکنک فروش بود . شروع کرد به باد کردن بادکنکاش . از اونا که یه دسته هم به تهش وصله . پیش خودم گفتم : (( اشتباه اومدی داداش . اینجا با جاهای دیگه یه کمی فرق داره )) . تازه اونم وسط جشنواره . همه یا سینمایی اند یا دانشجو یا به اندازه کافی روشنفکر . کسی از بین این قماش آدما که بادکنک نمیخره . تازه اگه بر حسب تصادف یکی بچه با خودش اُورده باشه براش بادکنک نمیخره . رومو برگردوندم و یه نگاهی به اطراف انداختم . از رفیقم خبری نبود . دیدم حالا که بیکارم یه خورده مردم رو تماشا کنم . به ندرت کسی مثل من تنها بود . اغلب دختر و پسرهای جوان که دور هم جمع شده بودند و حرف میزدند و قاه قاه میخندیدند . بعضی هاشون از اون قیافه های آنچنانی داشتند . ریش پرفسوری . ریش بلند ، موهای بلند درهم و برهم ، موهای از پشت بافته شده . به نظر میاد هنری ها یه جوری میخوان علامت بدن که اهل هنرند . ولی من از اون شوخی ها و خنده ها و مسخره بازی یاد هیچ هنری نمی‌افتادم . اینروزا دیگه جشنواره مثل قدیما نیست . داشتم مردم رو برانداز میکردم که چند پسربچه از اون سیاها که لباسها و پوست تیره‌ای دارند از جلوی سینما رد شدند . با کاپشنها یا بافتنی های تنگ و پاره و کثیف . خیلی وقته که تو شهر از این جور بچه‌ها دیده میشن . بعضی هاشون گل و روزنامه و آت و آشغال میفروشن . بعضی ها کیسه های نون و پلاستیک حمل میکنند . بعضی وقتها هم دسته های بیکار مثل سگهای ولگرد راه می‌افتن تو خیابونا . فکر کنم اینها از نوع آخر بودند چون چیزی نمیفروختند و چیزی هم با خودشون حمل نمی‌کردند . شاید هم اونروز تعطیل کرده بودند و اومده بودند بالاشهر یه خورده بگردند . هر چی بود بعد از یه مکث کوتاه از جلو سینما رد شدند و رسیدند به اون کماندوئه . یکیشون که بزرگتر و تقص‌تر از بقیه به نظر می‌رسید جلوی بادکنک فروش مکث کرد . رفیقش منتظر بود که به راهش ادامه بده اما اون همونطوری وایساده بود و نگاه میکرد . یه هو یکی از بادکنها رو قاپ زد و فرار کرد . انگار بادکنک فروشه اینو میدونست که با لباس جنگی و پوتین اومده بود بیرون . کیفش رو پرت کرد رو زمین و گذاشت دنبال پسره . اما اون هم کوچیک بود هم فرز و هی جا خالی میداد و مسیرش رو عوض میکرد . این تعقیب و گریز خیلی طول نکشید . کماندوئه از پل رد شد و رسید به خیابون که یه هو وایساد . پیش خودم گفتم : (( ای بابا ، کماندوها که اینقدر زود خسته نمی‌شن )) اما اون خسته نشده بود . یه خورده دور و ورش رو نگاه کرد و محکم خورد زمین و بدنش شروع به تشنج کرد . بدجوری میلرزید . عده کمی دورش جمع شدند و شروع کردند به تماشا کردن . بچه ولگردا که دیدند اوضاع خیته سریع در رفتند . من جلو نرفتم چون دل دیدن این جور صحنه ها رو ندارم . اما خیلی دلم میخواست برم به یارو کماندوئه کمک کنم . دلم میخواست داد بزنم: (( یکی بهش کمک کنه . نزارین سرش بخوره به جدول )) . اما این کارو هم نکردم . بالاخره یه نفر پیدا شد و رفت بالا سرش . کمربندش رو در اُورد و گذاشت لای دندوناش که زبونشو گاز نگیره و شونه هاشو محکم گرفت . چند دقیقه ای طول نکشید که حالش جا اومد . انگار از یه خواب وحشتناک بلند می‌شد . اولین کاری که کرد یه نفس عمیق کشید و محکم دادش بیرون . انگار خیلی خسته شده بود . دور و بر خودش رو نگاه کرد . اونی که کمکش کرده بود ازش پرسید میخوای ببرمت دکتر ؟ اما کماندوئه قبول نکرد و بلند شد رفت سمت بساطش . اون مرده که شونه هاشو گرفته بود و تنها کسی بود که به دادش رسید رهگذر بود و از بین خیل جمعیت جلوی سینما فرهنگ نبود . بعدش هم راهش رو گرفت و رفت دنبال کارش . دیگه بیشتر از این نتونستم بفهمم کماندوئه چه کار کرد . رفیقم اومد و رفتیم تو سینما . موقع بیرون اومدن دنبالش گشتم ولی پیداش نکردم . فکر نکنم اونروز اصلا کار کرده باشه . اون اتفاق مزه فیلم دیدن رو از دماغم در اُورد . بیرون که اومدیم اصلا حس بحث کردن راجع به فیلم رو نداشتم . نمیدونم این خاصیت روشنفکراست که فقط بلدند حرف بزنند و فکر کنند و توان کمک کردن به یه آدم زمین خورده را ندارند یا اونهایی که جلوی سینما فرهنگ منتظر فیلم دیدن بودند اصلا روشنفکر نبودند . در مورد خودم دومی درسته .
     

    موضوعات مشابه

    Green-life از این پست تشکر کرده است.
  2. Green-life

    Green-life کاربر پر تلاش ( طلایی) کاربر تایید شده

    تاریخ عضویت:
    ‏28 ژانویه 2013
    ارسال ها:
    1,374
    تشکر شده:
    1,273
    جنسیت:
    زن
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.