1. بالاخره صندلی داغ برای کاربران ، این ماه برگذار شد!
    صندلی داغ آبان ماه ۹۵ رو هلیا با نام کاربری ( haleya ) مهمان این برنامس!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به صندلی داغ در موضوعات آزاد سر بزنید.
    رد اعلامیه

داستان کوتاه : با هم باشیم

شروع موضوع توسط arvia در ‏6 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    روزی روزگاری درختی بود ….

    و پسر کوچولویی را دوست می داشت .

    پسرک هر روز می آمد

    برگ هایش را جمع می کرد

    از آن ها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد .

    از تنه اش بالا می رفت

    از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

    و سیب می خورد

    با هم قایم باشک بازی می کردند .

    پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه اش می خوابید .

    او درخت را خیلی دوست می داشت

    خیلی زیاد

    و در خت خوشحال بود

    اما زمان می گذشت

    پسرک بزرگ می شد

    و درخت اغلب تنها بود

    تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

    درخت گفت : « بیا پسر ، ازتنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ،

    سیب بخور و در سایه ام بازی کن و خوشحال باش . »

    پسرک گفت : « من دیگر بزرگ شده ام ، بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست .

    می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

    من به پول احتیاج دارم

    می توانی کمی پول به من بدهی ؟

    درخت گفت : « متاسفم ، من پولی ندارم »

    من تنها برگ و سیب دارم .

    سیبهایم را به شهر ببر بفروش

    آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد .

    پسرک از درخت بالا رفت

    سیب ها را چید و برداشت و رفت .

    درخت خوشحال شد .

    اما پسر ک دیگر تا مدتها بازنگشت …

    و درخت غمگین بود

    تا یک روز پسرک برگشت

    درخت از شادی تکان خورد

    و گفت : « بیا پسر ، از تنه ام بالا بیا با شاخه هایم تاب بخور و خو شحال باش »

    پسرک گفت : « آن قدر گرفتارم که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم ،

    زن و بچه می خواهم

    و به خانه احتیاج دارم

    می توانی به من خانه بدهی ؟

    درخت گفت : « من خانه ای ندارم

    خانه من جنگل است .

    ولی تو می توانی شاخه هایم را ببری

    و برای خود خانه ای بسازی

    و خوشحال باشی . »

    آن وقت پسرک شاخه هایش را برید و برد تا برای خود خانه ای بسازد

    و درخت خوشحال بود

    اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

    و وقتی برگشت ، درخت چنان خوشحال شد که زبانش بند آمد

    با این حال به زحمت زمزمه کنان گفت :

    « بیا پسر ، بیا و بازی کن »

    پسرک گفت : دیگر آن قدر پیر و افسرده شده ام که نمی توانم بازی کنم .

    قایقی می خوانم که مرا از اینجا ببرد به جایی دور می توانی به من قایق بدهی ؟

    درخت گفت : تنه ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز

    آن وقت می توانی با قایقت از اینجا دور شوی

    و خوشحال باشی .

    پسر تنه درخت را قطع کرد

    قایقی ساخت و سوار بر آن از آنجا دور شد .

    و درخت خوشحال بود

    پس از زمانی دراز پسرک بار دیگر بازگشت ، خسته ، تنها و غمگین

    درخت پرسید : چرا غمگینی ؟ ای کاش میتوانستم کمکت کنم

    اما دیگر نه سیب دارم ، نه شاخه ، حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو

    پسر گفت : خسته ام از این زندگی ، بسیار خسته و تنهام

    و فقط نیازمند با تو بودن هستم ، آیا میتوانم کنارت بنشینم ؟

    درخت خوشحال شد و پسرک پیر کنار درخت نشست و در کنار هم زندگی کردند

    و سالیان سال در غم و شادی ادامه زندگی دادند …

    دوستان خوبم ، آیا شرح داستان ، چیزی به یاد ما نمیآورد ؟

    اکثر ما شبیه پسرک داستان هستیم و با والدین خود چنین رفتاری داریم

    درخت همان والدین ماست ، تا وقتی کوچکیم دوست داریم با آنها بازی کنیم

    تنهایشان میگذاریم و دوباره زمانی به سویشان بر میگردیم که نیازمند هستیم و گرفتار

    برای والدین خود وقت نمیگذاریم ، آیا تا به حال به این فکر کرده ایم که پدر و مادر برای ما

    همه چیز را فراهم میکنند تا ما را شاد نگه دارند و با مهربانی چاره ای برای رفع مشکل ما پیدا میکنند

    و تنها چیزی که در عوض از ما می خواهند این است که

    تنهایشان نگذاریم

    به والدین خود عشق بورزیم ، فراموششان نکنیم

    برایشان زمان اختصاص دهیم

    همراهیشان کنیم

    شادی آنها در دیدن ماست

    هر انسانی میتواند هر زمان و به هر تعداد فرزند داشته باشد

    ولی پدر و مادر فقط یک بار ….
     

    موضوعات مشابه

    Green-life از این پست تشکر کرده است.
XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.