1. بالاخره مسابقه کاربر برتر با جوایز ارزشمند برای فعالترین کاربران!
    هر ماه ربع سکه بهار آزادی و چندین فلش مموری به کاربران برتر به انتخاب شما!
    برای اطلاعات بیشتر حتما به انجمن مسابقات و جوایز سر بزنید.
    رد اعلامیه

آینه

شروع موضوع توسط arvia در ‏7 آگوست 2013 در انجمن نثر-داستان-حکایت

  1. arvia

    arvia برترین کاربر انجمن کاربر پر تلاش ( طلایی)

    تاریخ عضویت:
    ‏20 مه 2013
    ارسال ها:
    9,149
    تشکر شده:
    6,031
    جنسیت:
    مرد
    خانوادة بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبة کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.
    کلبة آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد، که شکم شان را به سختی سیر کنند.اما یک سال بدون هیچ علتی محصول، کمی بیش تر از حد معمول به دست آمد.در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند. زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد. همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می زدافراد خانواده هم دورش جمع می شدند.با لاخره زن آینة بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن هرگز آینه ای نداشتند. از آن جا که پول کافی برای خریدش داشتند، زن آن را سفارش داد. در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید. او بسته ای در دست داشت،و خانواده به استقبالش رفتند.به محض این که امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.زن، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد، و جیغ زد:« جان، تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم. من واقعاً زیبا هستم! »مرد آینه را به دست گرفت، در آن نگاه کرد، لبخندی زد و گفت:« تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. »نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:« مامان، مامان، چشم های من هم شبیه تو هست ! ».اتفاق ناخواسته این بود که پسر کوچک شان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پرانرژی بود، از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آینه را قاپید. او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.او فریاد زد: « من زشتم! من زشتم! »و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت: پدر، آیا من همیشه همین ریخت بودم؟بله پسرم، همیشه همین ریخت بودی.با این حال تو من را دوست داری ؟ بله پسرم، دوستت دارم.چرا؟ برای چه من را دوست داری؟چون که مال من هستی !…و من هر صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم درونم زشت است،
    از خدا می پرسم،آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب می دهد: « بله »و وقتی که می پرسم چرا دوستم داری ؟ او می گوید: چون که مال من هستی !
     

    موضوعات مشابه

XenForo Add-ons by Brivium ™ © 2012-2013 Brivium LLC.